X
تبلیغات
کوچه در دار

کوچه در دار

شرح خاطرات نویسنده

مراسم عقد کنان در منزل آقا تقوی شیرازی

به نام خداوند سبحان

    در ساعت ۸.۳۰ شب روز ۱۲ اذر 1388 در آخرین روز هفته  روز پنجشنبه با قرار قبلی  پسر خاله حاج داود  در منزل آیت الله تقوی شیراز ی به اتفاق ماه داماد جدید و عروس خانم و خانواده دوفامیل سرنوشت ما را به سمت محله قدیمی تهران و در جائی که در آنجا محل تولد بنده در سال ۳۳ و پدرم در سال 1300 شمسی بود کشاند.

این اتفاق هم از الطاف خداوند بود که آقا زاده در بین تحصیل در کانادا به فکر ازدواج باشند و خداوند وسیله آنرا فراهم سازد و اذن پدر ایشان آقای دکتر هاشمی از اساتید اقتصاد دانشگاه مارا مامور نمایند که عاقد را انتخاب کنیم و ما هم بر اساس سیاق بروبچه های قدیمی فامیل به یاد آقای تقوی بیفتیم و از خداوند بخواهیم که وسیله این کار را فراهم سازد که در این میان حاج داود نکوگویان پسر خاله و ازنوادگان شیخ رجبعلی خیاط واسطه خیر شوند وو قت را از حاج آقا بگیرند و از قضای روزگار در روز تولد امام هادی و در آستانه عید سعید غدیر خم که قرار بود عقد رسمی آنها در یکی از دفتر خانه های نزدیک قلهک انجام گیرد ، خطبه عقد توسط این مرد بزرگ و در همان محل و منزلی انجام پذیرد که در گذشته های خیلی دور توسط پدر ایشان حضرت آیت الله تقوی بزرگ که روزگاری در تهران پای پیاده برای اجرای مراسم نماز عید فطر از همین کوچه دردار ، چهارراه حاج آقا موسی در محل منزل خودشان تا احمدیه در اطراف دولاب به اتفاق مردم حرکت می کردند ، تعداد زیادی از افراد فامیل به خصوص پدر مرحوم بنده و ماد رم توسط پدر عقد رسمی می شدند!!!!.

نمی دانم خداوند ما را چگونه می خواهد انتحان بگیرد و یا چه سرنوشت و تقدیر ی در انتظار این جوانان است که کارهای خیر آنها این گونه وسیله اش جور می شود.

در هر صورت عقد رسمی توسط این مرد خدا انجام شد و این دو جوان به یگدیگر محرم شدن.

ضمن آنکه قرار است در روز عید غدیر که تولد شرعی ما نیز هست در دفتر خانه مراسم عقد رسمی انجام گیرد .

خداوند عاقبت این جوانان و همه ما را ختم به خیر گرداند و ضمنا به همه ما آن چنان ظرفیتی عطا فرماید که قدر این عافیت ها و نعمت ها را بدانیم.انشاا....

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 21:28  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

شیخ عباسعلی اسلامی واعظ سبزواری

در سال 1275هجری شمسی در شهرستان مذهبی سبزوار از خاندان اصیل و رفیع اسلامی، فرزندی بس بابرکت و مسعود دیده به جهان گشود. خاندان ولایی اسلامی نام این کودک را به یاد فرزند رشید امام علی(ع) عباسعلی» نامیدند.


جد بزرگ ایشان که از تبار قشقایی های غیور و شجاع شیراز بودند، در شهر عالم پرور سبزوار با تقدیرات الهی با دوشیزه ای مؤمن و پاکدامن که از ایل و قبیله بختیاریهای اصفهان بودند، ازدواج نمودند. ثمره شیرین این وصلت بابرکت، شخصیت والای حضرت حجة الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ عباسعلی اسلامی، مشهور به واعظ سبزواری - اعلی اللّه مقامه الشریف - گردید.


خود درباره اصل و نسب خویش چنین نوشته است:


«پدرم شیرازی الاصل و از قبیله قشقایی و جد مادریم از بزرگان بختیاری بودند. در حال حاضر (زمان تهیه کتاب «طلایه دار فرهنگ اسلامی در عصر اختناق) آن گروه از اقوام که در سبزوار به سر می برند، شناسنامه بختیاری دارند، سلسله اجداد ما به حسینقلی خان ابوقدّاره که مزار وی در اصفهان است، می رسد.


حسینقلی خان و دو برادر وی، علی و حسین از رؤسای بختیار بودند ظاهراً در زمان فتحعلی شاه قاجار طی اختلافی که میان بختیاری ها و دستگاه حاکم پیش می آید، دولت وقت این سه تن را دستگیر و به سبزوار تبعید می نماید. در سبزوار با آنکه از وطن و قبیله و عشیره خود مطرود شده بودند، از موقعیت اجتماعی و منزلت و سیاست محروم نگشتند و مردم سبزوار حرمت ایشان را نگاه می داشتند و از ایشان اطاعت می کردند... من از دوران طفولیت خویش به یاد دارم که جد مادریم هر گاه عملی را بر خلاف عدالت و انسانیت از فرماندار مشاهده می کرد، با تنی چند از زنان محله به مقرّ فرمانداری می رفت و نسبت به آنچه واقع شده بود، اعتراض می نمود. اعتبار این خاندان هنوز در میان مردم آن دیار پابرجاست و خاطره نیکشان هنوز در اذهان برقرار است...»(1)


 


دوران کودکی و تحصیلات


گرچه مرحوم حاج شیخ عباسعلی اسلامی تنها فرزند خانواده و عزیزدردانه آن دودمان به حساب می آمد، مع الاسف در اوان کودکی او، اختلاف تلخ خانوادگی منجر به جدایی پدر ایشان از مادر می گردد، به گونه ای که ناچار از اول طفولیت تحت سرپرستی مادر و جد پدری و دایی خویش قرار می گیرد. آقای اسلامی، حقاً از استعداد فوق العاده و از حافظه بسیار قوی و بالایی برخوردار بوده است؛ تا آنجایی که در سن چهار سالگی کتب و نشریات را با علاقه خاصی به تقلید از بزرگان می خواند. و از سن پنج سالگی به مکتب رفته و شروع به یادگیری قرآن کریم می نماید و در شش سالگی به یادگیری کتاب گلستان سعدی می پردازد و در مدرسه بزرگ سبزوار زیر نظر عالمی به نام حاج شیخ محمد سبزواری به تحصیل خود ادامه می دهد و کتاب جامع المقدمات را نزد حاج آقا شیخ گل حسن، امام جماعت سبزوار فرا می گیرد.


 


فراگیری علوم اسلامی


آقای اسلامی پس از اینکه تحصیلات ابتدایی خود را که شامل آشنایی با ادبیات، قرآن و سطح ابتدایی و فقه و احکام بود، در زادگاه خویش (سبزوار) فرا گرفت، - پس از طی مقدمات علمی - عازم شهر مقدس مشهد رضوی گردید. و از محضر علمای بزرگ مشهد به ویژه مرحوم آیت اللّه حاج میرزا احمدی اصفهانی و آیت اللّه حاج آقا حسین قمی و آیت اللّه کفایی (پسر مرحوم آخوند ملا محمد کاظم خراسانی، صاحب کفایة الاصول) بهره های علمی فراوانی کسب نمود. و پس از مدتی برای ادامه تحصیل و کسب مدارج علمی از مشهد به نجف اشرف - که در آن روز مهد علم و از بزرگترین حوزه های علمی، اسلامی به شمار می آمد. - مشرف گردید و در جوار باکرامت امیر المؤمنین علی(ع)از محضر علمای بزرگ آن روز به حد اعلا کسب فیض نمود و تا حد توان بر مدارج علمی خود افزود؛ که متأسفانه در اثر کثرت مطالعات و اشتغال، دچار عارضه ضعف چشم گردید، به طوری که اطبا اکیداً او را از مطالعه و نگاه به کتاب منع نموده و برحذر داشتند که به هیچ وجه به کتاب نگاه نکند!! لذا بنا به پیشنهاد دوستان تصمیم گرفت که تا به دست آمدن بهبودی نسبی چشم خود، به کربلای معلّی مشرف شده و در جوار حضرت ابا عبداللّه الحسین(ع)مجاورت اختیار کند. و ظاهراً مدت یکسال در کنار تربت پاک سید الشهدا(ع)از محضر علمای بزرگ همچون حضرت آیت الّه خویی(ره) و آیت اللّه حاج شیخ جعفر رشتی(ره) به کسب علم و دانش می پردازد و به قدر توان بهره مند می گردد. در این روزها است که بار دیگر در اثر هوای گرم کربلای معلی ضعف چشم و عارضه آن شدت می گیرد که ناچار باز هم باید تغییر مکان دهد و از هوای مطلوبتری استفاده کند؛ لذا با توفیقات الهی از کربلا روانه سامرا می گردد و در کنار حرم باشکوه و روحانی عسکریین(ع)(2) مأوی می گیرد و از برکات معنوی آن دو بزرگوار هر چه بیشتر به فیض عنایات ربانی نایل می گردد و در موقعیت و زمان مناسب - که حدوداً هفت سال تمام در سامراء بوده اند. - از محضر علمای بزرگ همچون آقا میرزا محمد تهرانی(ره)، علم کلام و از محضر آیت اللّه حاج آقا بزرگ تهرانی، علم اصول و از محضر حاج شیخ محمد تقی شوشتری، علم فقه تحصیل نموده و به مقام والای معنوی و درجات علمی نایل می گردد.


 


در سایه بارگاه ملکوتی عسکریین(ع)


مرحوم اسلامی می نویسد:


«... هفت سال در سامرا مجاورت کردم، در این هنگام در مقام تحقیق برآمدم که قبور خلفای عباسی را - که ده سال استقرار حکومتشان در سامرا بود. - بیابم، اما هر چه بیشتر تفحص کردم، کمتر به نتیجه رسیدم. سرانجام خانه متروکه و مخروبه ای را یافتم که شهرت داشت: گور خلفا در آن مکان است!


با آنکه اکثریت ساکنان سامرا را اهل سنت تشکیل می دهد و بر اساس بینش اینان، هر کس با هر پیشه و کرداری و منزلت و رفتاری - هر چند منحط و پست - بر اریکه حکومت تکیه زند، به حکم قرآن کریم «اولوالامر» است و باید از او فرمان برد!! ولی به رغم این باور عمومی، نام و یاد این حاکمان جائر تاریخ در مقر حکومتشان نیز فراموش شده است! در برابر، شکوه و عظمت امامان پاک سیرت روز به روز افزوده می شود و بارگاه ملکوتی حضرت عسکریین(ع) در قلب سامرا چشم آشنا و بیگانه را می نوازد!


گنبد رفیع این بارگاه ملکوتی در طول اعصار متمادی نشانه شرافت و آزادگی بوده است و ضریح مزار آن امامان همام - که به همت والای ایرانیان و در عهد مرجعیت مرحوم آیت اللّه العظمی سید محسن حکیم ساخته شده - بوسه گاه عاشقان مشتاق است. آیینه این تجربه تاریخی، ترجمان همان آیه کریمه است که: «ای دارنده ملک هستی! تو هر کس را که می خواهی، عزت و حشمت بخشی و هر که را خواهی، پست و فرومایه گردانی.»(3)


 


بازگشت به ایران


پس از سالها اقامت در کشور عراق و بعد از تحمل زحمات طاقت فرسا همچون همه طلاب و علمای دین، جهت به دست آوردن مدارج علمی و معارف مذهبی، به حکم آیه مبارکه:


(فلو لا نفر من کلّ فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فی الدّین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلّهم یحذرون)(4)


و حسب الامر حضرت آیت اللّه العظمی آقای حاج سید ابوالحسن اصفهانی(ره) - که زعامت علمی و مرجعیت دینی آن زمان را بر عهده داشتند. - اسلامی عزیز با کوله باری از اندوخته های علمی و معارف مذهبی به ایران مراجعت می کند.


و بعد از چندی که در کنار تربت پاک امام هشتم(ع)در مشهد مقدس رضوی رحل اقامت می افکند، پس از مدتها تدبر و تفکر جهت انجام وظیفه خود، سرانجام تصمیم می گیرد که به تهران رفته و پایگاه تبلیغی و خدمات معنوی خویش را در آنجا قرار دهد، که این تصمیم به جا و مناسب به مرحله عمل می رسد و رسماً تهران را محل فعالیت برنامه های تربیتی و مذهبی خود قرار می دهد و برای نجات نسل جوان از طوفان ویرانگر فرهنگ منحط غرب - که سر تا سر ممالک اسلامی جهان و مخصوصاً کشور ایران را فرا گرفته بود. - جداً وارد میدان عمل می گردد.(5)


 


فکری نو و ابتکاری نوتر


در عصر اختناق و روزهای استبداد و در زمانی که دشمن سر سپرده اسلام، رضا شاه خائن صریحاً فرمان کشف حجاب را صادر کرد! و در روزهایی که دختران و زنان مسلمان به حکم پهلوی مزدور حق نداشتند با حجاب اسلامی از خانه های خود بیرون بیایند! و به گفته پسر پست تر از پدر (محمد رضا پهلوی):


«پدرم دستور منع حجاب را صادر کرد؛ به موجب این دستور هیچ زن و یا دوشیزه ای حق پوشیدن چادر و نقاب نداشت، و اگر زنی با روبند و چادر در کوچه پیدا می شد، پاسبان از وی تقاضا می کرد که روبند خود را بردارد و اگر امتناع می کرد، جبراً چادر او را بر می داشتند! تا زمانی که پدرم سلطنت می کرد، در سراسر کشور این منع برقرار بود.»(6)


اسلامی شجاع و عالم به زمان، اوضاع و شرایط سیاسی، پس از ایستادن و استقامت در مقابل این فرمان ننگین و خلاف قرآن و بعد از رنجها و شکنجه ها و زندانها، از همان راهی که دشمن پیش گرفته و ریشه های دینی را یکی پس از دیگری قطع می کرد و پیش می رفت! از همان راه وارد میدان عمل می شود و برای دفاع از حریم دینی و قرآن به پیش می رود.


جالب آنکه اسلامی بزرگ در مقابل قدرت دژخیمی و قلدری جاهلانه پهلوی و اربابانش، با دلی قوی و روحیه ای قویتر و استوار ایستاد. با اتکای کامل و امیدی روشن به فرمان حضرت احدیت - جلّت عظمته - که می فرماید:


(... ان تنصروا اللّه ینصرکم و یثبت اقدامکم)(7)


«اگر یاری کنید خدا را (دین خدا)، خداوند شما را یاری می کند و شما را ثابت قدم نگه می دارد.»


و جالب تر آنکه این عالم فرزانه و روحانی بااخلاص، با نیتی پاک برای نجات نسل جوان، خانه دو اتاقی خود را به مدرسه شبانه تبدیل می کند که روزها خود در آن زندگی می کند و شبها مدرسه است و آرام، آرام برنامه های تربیتی و مذهبی خویش را آغاز می کند و عده ای انگشت شمار از آشنایان و همسایگان به عنوان شاگردان اولیه این مؤسسه کوچک درآمده و مشغول فراگیری احکام الهی و مسائل اخلاقی می گردند.


و از آنجایی که هدف، لله و قصد، یاری دین خدا بوده، طولی نکشید که این مؤسسه به ظاهر کوچک و ناچیز در سراسر ایران گسترش پیدا کرده تا جایی که به صورت جامعه تعلیمات اسلامی با تعداد بیش از 180مدرسه و دبیرستان دخترانه و پسرانه با بیش از پنجاه هزار دانش آموز باایمان جلوه گر می گردد.(8)


 


سخن که از دل برخیزد، بر دل نشیند


هر گاه شنونده بداند که گوینده خود به گفته هایش عمل می کند و ایمان دارد قهراً تحت تأثیر گفته های او قرار می گیرد و تأثیر عمل در دعوت به عمل، از همین جا سرچشمه می گیرد زیرا وقتی شنونده بداند که گوینده از دل سخن می گوید، گوش جای خود را به روی سخنان او می گشاید و این است حقیقت این جمله حکمت آمیز که: «سخن که از دل برخیزد، بر دل نشیند.»


به حکم این واقعیت، اسلامی عزیز علم را چراغ راه عمل خویش قرار داده بود. او پیش از اینکه مطلبی را پیشنهاد کند،


خود پیشتر عامل آن بوده و رمز موفقیت ایشان در کارهایش را در همین اصل باید جستجو نمود.


او این حقیقت را از بیان نورانی امیرالمؤمنین علی(ع)یاد گرفته و به خوبی مورد استفاده قرار می داد. که حضرت می فرمود:


«ای مردم! به خدا قسم، شما را به هیچ طاعتی تشویق نمی کنم مگر آنکه قبلاً آن را انجام می دهم و از کار خلافی نهی نمی کنم مگر آنکه پیش از شما از آن دوری می جویم.»(9)


پیرو راستین امیرالمؤمنین علی (ع) مرحوم اسلامی در دوران زندگی خویش شعاری داشت که نه تنها در زبان بلکه از اعماق قلب او سرچشمه می گرفت و به مرحله عمل می رسید. او بارها در برخورد با علمای بزرگ و مراجع دینی می گفت:


«روحانیت پاسدار اسلام و نوکران امام زمان(ع)هستند و باید با تمام وجود به دفاع از حریم اسلام و ارزشهای دینی به پا خیزند.»


او با صراحت می گفت:


«وظیفه روحانی بسیار سنگین است و روحانی وظیفه دارد، مساجد و محافل مذهبی را به پایگاه نشر معارف اسلامی مبدل سازد و رسالت روحانی در این خصوص دشوارتر از دیگران است. روحانی به لباس سرباز دینی درآمده است و باید راهدار طریق شرع باشد.»


او می گفت: «امر به معروف و نهی از منکر بر همگان فرض و واجب است، ولی مسئولیت سنگین آن بر عهده روحانیت است. وظیفه روحانی است در سامان بخشیدن به نابسامانی های مسلمانان بکوشد و در اخلاقیات و اقتصادیات، اجتماعات و حتی مسائل شخصی و خانوادگی اعم از کلی و جزئی یار و مددکار آنان باشد. و از روحانی راستین جز این انتظار نمی رود. اعاظم روحانیون عالم تشیّع می کوشیدند که گام در جای پای ائمه خویش(ع) بنهند و جز این سان عمل ننمودند.»(10)


 


آثار فرهنگی


هر گاه زندگی پر بار و بابرکت بنیانگذار جامعه تعلیمات اسلامی (حاج شیخ عباسعلی اسلامی(ره)) را با دقت بنگریم و آثار گرانمایه و کردار و رفتار آن مجاهد نستوه را زیر نظر بگیریم، چیزی جز خیر و برکت و احیای فرهنگ و معنویت باارزش اسلامی را مشاهده نمی کنیم. با اینکه می دانیم این شخصیت والای مذهبی از نظر شرایط خاص زمانی و موقعیت سیاسی کاملاً تحت مراقبت های ظالمانه دولت قرار گرفته بود، اما در هر حال می کوشید تا حد توان وظیفه دینی خود را نسبت به حمایت از اسلام و قرآن ایفا نموده و رضایت خالق خویش را فراهم سازد، لذا در حالی که حکومت وقت در اوج قدرت سعی داشت بی پروا ارزشهای دینی و اسلامی را از بین برده و یا لااقل کمرنگ جلوه دهد تا جائی که رضا شاه دختران و همسر خود را بدون حجاب وارد مجلس می نماید و از رؤسای وقت می خواهد در این عمل خلاف قرآن و اسلام با او همکاری نمایند و بی عفتی و لاابالی گری را ترویج کنند! در این گیرودار، اسلامی عزیز با بینش خاص و شهامتی وصف ناپذیر قدم به میدان می گذارد و با جدیتی تمام طرح مدارس جامعه تعلیمات اسلامی را پی ریزی می کند.


لذا مهمترین آثار فرهنگی و اجتماعی بنیانگذار «جامعه تعلیمات اسلامی» را می توان همان تأسیس و بنیان مدارس اسلامی در سراسر کشور ایران نام برد تا جائی که بیش از 180مدرسه به نام ایشان در دفاتر مربوطه ثبت و ضبط گردید.


از دیگر آثار فرهنگی آقای اسلامی، علاوه بر تأسیس چندین باب دارالایتام و حسینیه، قریب 80مسجد و پایگاه مهم دینی است که با جدیت و کوشش فراوان تأسیس نموده و مورد بهره برداری همنوعان مسلمان او قرار گرفته است.(11)


می دانیم که مؤسس محترم جامعه تعلیمات اسلامی از نظر سیاسی در وضعیتی قرار داشت که اختناق سراسر ایران را فرا گرفته و نفسها در سینه ها حبس شده و آزادی اندیشه و گفتار حقایق در میان جامعه جایی نداشت!! لذا اسلامی در سنگر خطابه با شجاعتی وصف ناپذیر از دولت و شخصیتهای مملکتی و حتی شاه انتقاد می کرد که نتیجه این مبارزه علنی با دستگاه حکومتی، دوازده بار زندان است.


در عین حال هر گاه فرصتی به دست می آمد و زمینه ای فراهم می شد، علاوه بر خطابه، ایشان با سلاح قلم مطالب را به صورت مقاله و مجله و یا کتاب در اختیار برادران مسلمان خود قرار می داد.


در این زمینه می توان کتابهای: جهاد، راه حسین و دوازیاد رفته را نام برد. کتاب «طلایه دار فرهنگ اسلامی در عصر اختناق»، خاطرات آن مرحوم است که پس از مرگ ایشان نشر یافت.


 


طرح تأسیس تربیت مبلغ با استمداد از آراء مراجع دینی


وضع نابسامان و بی ضابطه امر تبلیغات دینی در زمان مرحوم اسلامی به اوج خود رسیده بود! زیرا بدون هیچ برنامه و ضابطه ای هر کس از هر کجا و به هر کیفیت و سلیقه ای بی محابا دست به آن امر خطیر و حساس می زد! و چه بسا مفاسدی که به بار می آورد به مراتب بیشتر از مصالح آن بود و در این راستا بعضی از ساده اندیشان - که گاهی در لباس روحانی هم بودند. - مورد تشویق بلکه تحریک دشمنان دین قرار می گرفتند و به نام دین لطمه ای جبران ناپذیر به دین وارد می کردند!


اسلامی، همانند بسیاری از علمای راستین از این وضع نابهنجار رنج می برد و تا حد توان می کوشید که شاید سر و سامانی به آن وضع داده و جلوی این خطر بزرگ را بگیرد. گوشه ای از کوشش و جدیت ایشان را در این راستا از کتاب بسیار ارزشمند او (طلایه دار فرهنگ اسلامی در عصر اختناق) با قلم شیوای او می آوریم:


... آیات عظام، خوانساری، حجت، صدر، فیض و بروجردی(12) دعوت ما را پذیرفتند، اجتماعی این گونه تا حدودی که اطلاعات اینجانب اجازه می دهد، کمتر برپا شده است، از این رو موفقیت بسیار مغتنمی فراهم شده بود تا از محضر آیات در خصوص استمرار فعالیت فرهنگی استمداد شود... سپس مسئله تأسیس جامعه تعلیمات اسلامی و فعالیت آن به میان آمد و من در آغاز طرح مسئله، به دیدار خویش با آیت اللّه گلپایگانی(ره) و مذاکرات خود با معظم له اشاره کردم و در ادامه کلام این چنین افزودم: «... موضوع دوم هجوم ادیان و مکاتب مختلف علیه اسلام و بخصوص تشیّع است. امروزه پیروان ملل و نحل گوناگون - آنان که نقش ایدئولوگ را به عهده دارند. - می کوشند تا اصول و مبانی دینی را مورد انتقاد و نکوهش قرار دهند و انحاء مختلف خدشه بر مبانی ایمانی مردم وارد سازند. به عقیده اینجانب گام نخست در این مبارزه، تأسیس مدرسه ای برای تربیت «مبلّغ» است تا پرورش یافتگان آن چون سرباز خط مقدم جبهه همواره در مصاف دشمنان اندیشه و فکر و آرمان الهی مهیا باشند.»


عرایض بنده که به اینجا رسید، مجلس را اندکی سکوت فرا گرفت سپس مرحوم آیت اللّه العظمی فیض رشته کلام را این گونه در دست گرفت: «طرح تأسیس تربیت مبلغ در زمان مرحوم آیت اللّه العظمی حائری نیز مطرح بود...» سپس مرحوم آیت اللّه خوانساری شروع به سخن کرده، آن چنان پرهیجان ایراد کلام فرمود که حاضران را تحت تأثیر قرار داد...


در آن هنگام، کوچه های قم سراسر خاکی بود و بارندگی اندکی موجب می شد سطح معبر انباشته از گل و لای شود، با این حال در شبهای بلند و سرد زمستانی ترجیح می دادم تا دیر وقت از خانه دوستی به خانه دوست دیگر بروم و از مقصد و مقصود خود با ایشان گفتگو نمایم. در یکی از شبهای آخر اقامتم در قم، همراه جمعی از آشنایان به منزل آیت اللّه العظمی خمینی رفتم تا از طرح تأسیس «مدرسه تربیت مبلغ» از ایشان استمداد نمایم، آن جناب نیز نظر حضرات عظام مخصوصاً مرحوم آیت اللّه صدر را تأیید نمودند.(13)


 


خصوصیات اخلاقی


او در دوران زندگی با افتخار خویش، خروشی بود که آرام نداشت. او همیشه به اهداف والای اسلامی، در تبلیغ و ترویج و ارشاد و تأسیس مدارس، مساجد و حسینیه و نشر فرهنگ پربار شیعه فکر می کرد. او در سخت ترین شرایط زندگی شخصی خویش، وظیفه اخلاقی و روحانی خود را فراموش نمی نمود. از ویژگیهای اخلاقی مرحوم اسلامی، عشق و ارادت خالصانه او نسبت به مقام والای اهل بیت عصمت و طهارت(ع) بود.


او در سوگواری آنان به ویژه حضرت صدیقه کبری(س)و حضرت سیّدالشهدا(ع)بی قرار اشکهایش جاری می گشت. این روحیه ارزشمند و گریه های پرسوز و گداز او از سخنرانیها و منبر و مجالس وعظ او به خوبی نمایان بود.(14)


سحر خیزی و شب زنده داری و راز و نیاز و دعاها و زیارتهای او از مهمترین عوامل توفیق آن مرد بزرگ به شمار می رود. از خصوصیات اخلاقی او رشادت و قاطعیت و برخورد صریح در برابر سخن ناروا و آشتی ناپذیری او در مقابل باطل می باشد.


 


دشمن ستیزی و روحیه انقلابی


چهره انقلابی و دشمن ستیزی مرحوم اسلامی و سوابق زندانهای طولانی او، به سالهای بسیار دور برمی گردد. درگیری او در حادثه کشف حجاب با رژیم منحط پهلوی او را تا پای اعدام به پیش برد.


روابط بسیار نزدیک ایشان با فدائیان اسلام و رهبر شجاع و جهادگر این نهضت، مرحوم نواب صفوی(ره) و همکاری نزدیک او با مرحوم آیت اللّه سید ابوالقاسم کاشانی(ره) و مسافرت های او به نمایندگی از ایشان به شهرهای مختلف کشور و سخنرانی های پرشور او، همه و همه نشانگر چهره انقلابی و مبارزاتی آن مجاهد آگاه می باشد.


از همه مهمتر، همکاری بااخلاص آن دانشمند فرزانه در کنار رهبری در دوران پرفراز و نشیب انقلاب اسلامی ایران و در آن روزهای حساس و خطرناک، گویای این واقعیت است که او در هر فرصت و زمانی به فکر یاری اسلام و مسلمین بوده است. و شاهد گویای این واقعیت، سخنرانی پرشور امام امت(ره) است که در تاریخ 1341/12/1بعد از ذکر جنایات رژیم پهلوی، می فرماید:


اگر آقای اسلامی را نگذاشتند در تهران منبر برود، دیدند که ایشان در بندر پهلوی منبر رفتند و حقیقت را در آنجا بیان داشتند. اگر در بندر پهلوی از ادامه سخنان ایشان جلوگیری کردند، شک نداشته باشند که ایشان سخنان خود را در جای دیگر دنبال خواهند کرد و هر جا که فرصت پیدا کند، مطالب را به گوش مردم خواهد رساند.(15)


 


اسلامی در جبهه حق


مرحوم اسلامی در اواخر عمر خود با کهولت سن می کوشید به هر کیفیت خود را به جبهه های حق علیه باطل برساند و وظیفه دینی خود را نسبت به اسلام ایفا نماید.


او در سنگرهای بسیجیان، دوشادوش جوانان رزمنده و دلاواران ایران اسلامی به پیش می رفت. او در جبهه حق با جان و دل از حریم اسلام دفاع می نمود. ایشان در بازگشت از جبهه، قطعات کوچک خمپاره های دشمن را به عنوان سوغات با خود می آورد و بارها می گفت: «مدتها در انتظار بودم که قطعه ای از اینها نیز نصیب من می گشت تا فوز عظیم شهادت در راه خدا را در آغوش گیرم ولی نصیبم نگشت!!»(16)


 


وفات


مرحوم اسلامی، در آخرین لحظات روزهای زندگی با قلبی مالامال از نعمت پرفیض ولایت و با دلی از استقرار جمهوری اسلامی، در فروردین ماه 1364شمسی (مطابق با بییست و پنجم رجب شهادت حضرت موسی بن جعفر(ع)) جان به جان آفرین تسلیم و در جوار کریمه اهل بیت، فاطمه معصومه(س)در شهر مقدس قم، (عشق آل محمد(ص) ) در آرامگاه ابدی خویش بیارمید. محل دفن: گوشه صحن بزرگ دست چپ اولین حجره.


 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 19:40  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

جامعه تعلیمات اسلامی ، و شعبه شماره 46 آن مدرسه کمیل در انتهای کوچه دردار

سازمان آموزشی ، غیردولتی و غیرانتفاعی با هدف ترویج تعلیم و تربیت اسلامی بر پایة روشهای نوین آموزشی . جامعة تعلیمات اسلامی در 1324 ش در تهران به کوشش عباسعلی سبزواری ملقب به اسلامی * ، از روحانیان و خطبای مبرِّز تهران (متوفی 1364 ش )، تأسیس شد.

پس از شهریور 1320 و پدید آمدن آزادی نسبی سیاسی در ایران ، طیف گستردة مذهبی جامعه به سبب کمبود نیروی انسانی ماهر و تحصیلکرده ، که خود ناشی از عدم اقبال به آموزش و پرورش جدید بود، نمی توانستند در امور فرهنگی و اجتماعی فعالیت کنند. در آن سالها حاج شیخ عباسعلی اسلامی تلاشی جدّی را برای ترویج تعلیم و تربیت دینی در قالبهای جدید آموزشی آغاز کرد.

در 1320 ش ، وی به کمک عده ای از نیکوکاران تشکلی فرهنگی به نام «جمعیت پیروان قرآن » را پایه گذاری کرد که هستة اصلی جامعة تعلیمات اسلامی بود. اعضای اولیة این جمعیت عباسعلی اسلامی ، محمد فولادی ، حسین میرخان ، ابوالقاسم میرزایی ، محمدرضا رجایی و عبدالحسین یوسف زاده بودند. عباسعلی اسلامی ابتدا در منزل خود کلاسهایی شبانه (هفته ای دو شب ) دایر کرد که شامل چهار کلاس بود: سوادآموزی ، معالم و علوم دینی ، احکام و اخلاق ، و مقدّمات علوم عربی (اسلامی ، ص 321؛ دادگسترنیا، ص 1ـ2). مردم چنان از این کلاسهای دینی استقبال کردند که جمعیت پیروان قرآن عده ای از بازرگانان نیکوکار را به همکاری دعوت کرد. جمعیت با حضور این افراد، جدّی تر و منسجم تر به فعالیت پرداخت و در 1322 ش جمعیت پیروان قرآن به «جامعة تعلیمات اسلامی » تغییر نام داد. با حمایت و تأیید مراجع تقلید، آموزشگاههای متعددی در تهران تشکیل شد و ابوالقاسم میرزایی ، حسین میرخان و محمدرضا رجایی ، بازرس این آموزشگاهها شدند. در 1324 ش طرح تأسیس مدارس روزانه به تصویب رسید و نخستین دبستان روزانه با نام دبستان جعفری تأسیس شد. در این زمان تعداد آموزشگاههای جامعه در تهران 45 واحد بود (دادگسترنیا، ص 2ـ3).

در 1328 ش اساسنامه و مرامنامة جامعة تعلیمات اسلامی در 37 مادّه و 9 تبصره تنظیم شد که بر اساس آن ، جامعه موظف بود در قالبی غیردولتی و غیرسیاسی به تعلیم و تربیت کودکان و نوجوانان در ایران یا خارج از ایران ، از سطح آمادگی تا دانشگاه ، بر اساس آموزه های مذهبی شیعه بپردازد. جامعه همچنین چاپ کتاب و نشریه و تأسیس بیمارستان و یتیم خانه را در برنامه های خود داشت و مجاز بود هر کدام از این فعالیتها را در داخل یا خارج از کشور انجام دهد ( رجوع کنید به جامعة تعلیمات اسلامی ، 1328 ش ، ص 8 ـ 18).

در 1330 ش جامعة تعلیمات اسلامی به صورت مؤسسه ای قانونی و حقوقی به ثبت رسید. تشکیلات آن شامل هیئت مدیرة مرکزی ، مدیرعامل ، هیئت مدیرة هر استان و هیئت مدیرة هر واحد آموزشی بود. هیئت امنای جامعه 22 تن و هیئت مدیرة آن پنج تن بودند (دادگسترنیا، ص 4؛ جامعة تعلیمات اسلامی ، 1379 ش ب ، ص 2). هیئت مدیرة جامعه در نخستین سالهای فعالیت تا حدی توانست در انتخاب مواد درسی و گزینش معلمان ، مطابق سلیقة خود عمل کند و با آنکه در مدارسِ زیرپوشش جامعه ، کتابهای علمی و فنی مصوب وزارت فرهنگ تدریس می شد، کتابهای دینی و ادبی نیز به انتخاب جامعه چاپ و منتشر می گردید. این کتابها با همکاری عده ای از استادان و نویسندگان ، چون علامه محمدحسین طباطبایی ، محمدرضا رجایی ، محمدجواد باهنر و علی گلزاده غفوری تألیف می شد ( حجة الاسلام حاج شیخ عباسعلی اسلامی به روایت اسناد ساواک ، مقدمه ، ص پانزده ؛ کرمی پور، ص 90ـ92).

در 1331 ش جامعة تعلیمات اسلامی با انتشار مجلة تعلیمات اسلامی به فعالیتهای فرهنگی خود قوام بخشید. نخستین شمارة مجله در فروردین 1331 با مدیریت حسینعلی گلشن به صورت ماهانه منتشر شد. تحصیل کردگان مذهبی ، به سبب محتوای غنی مجله ، چنان از آن استقبال کردند که بیشتر شماره های آن چند روز پس از انتشار نایاب می شد (اسلامی ، ص 435؛ حجة الاسلام حاج شیخ عباسعلی اسلامی به روایت اسناد ساواک ، مقدمه ، ص شانزده ).

جامعه در دهة 1340 ش بر فعالیتهای جانبی خود افزود و اردوگاهی تفریحی در کرج ایجاد کرد که زیرنظر محمد دادگسترنیا، که از 1330 ش به عضویت جامعه در آمده بود، اداره می شد. در این اردوگاهها شاگردان مدارس جامعه ضمن آموزشهای غیر درسی ، جهت گیری انقلابی و اسلامی می یافتند (دادگسترنیا، مصاحبة مورخ مرداد 1381). در این میان عباسعلی اسلامی با سفر به مناطق گوناگون کشور، با جلب همکاری ثروتمندان نیکوکار، شعبه های جدید مدارس جامعة تعلیمات اسلامی را تأسیس کرد. نخستین شعبه در کرمانشاه دایر شد و در مدت کوتاهی جامعه دارای 185 مدرسة دخترانه و پسرانه و حدود شصت هزار دانش آموز گردید (اسلامی ، ص 458؛ جامعة تعلیمات اسلامی ، 1379 ش ب ، همانجا).

برنامه های تربیت معلم جامعه ، از اواخر دهة 1340 ش آغاز شد. استادانی چون محمدحسین بهشتی ، محمدتقی جعفری ، سیدعلی اکبر حسینی ، عبدالمجید رشیدپور، غلامحسین شکوهی ، احمدتوانا، مرتضی مطهری ، و علی محمد کاردان مباحث گوناگون را در حوزة تعلیم و تربیت برای جوانان مذهبی علاقه مند به شغل معلمی مطرح می کردند (دادگسترنیا، همان مصاحبه ).

در اوایل دهة 1350 ش جامعة تعلیمات اسلامی کلاسهای آموزش خانواده دایر کرد. در این بخش علی قائمی و سید ابراهیم سیدعلوی سهم مهمی در برنامه ریزی و مدیریت دوره های آموزشی داشتند (همانجا).

به منظور آموزش به اولیای دانش آموزان ، افزون بر جلسات ماهانة آموزشی ، جزوه ای با عنوان آغوش مادر اولین دانشگاه ، مخصوص والدین دانش آموزان در قطع جیبی منتشر می شد و نشریة تکمیلی آن با عنوان روش تربیت به صورت ماهانه در اختیار خانواده ها قرار می گرفت . مجلة درسهایی از مکتب اسلام نیز که از مهم ترین نشریات فرهنگی و مؤثر نیروهای مذهبی در دهة 1340 ش به شمار می آمد که به کوشش شماری از طلاب نوگرا و فعال منتشر می شد، به طور گسترده در بین دانش آموزان مدارس جامعه توزیع می گردید (همانجا؛ کلهر، ص 129).

با ورود دانش آموختگان مدارس جامعه ، به ویژه دختران ، در دهة 1350 ش به دانشگاه و موفقیتهای علمی همراه با اندیشة انقلابی ـ اسلامی آنان ، دوره ای جدید از حیات جامعة تعلیمات اسلامی شروع شد و حساسیت دستگاههای امنیتی را به فعالیت مدارس جامعه ، معلمان و دانش آموختگان آن بر انگیخت . حکومت پهلوی برای نظارت بر مدارس غیردولتی ، که به پایگاهی برای فعالیتهای مخالفان بدل شده بود، دو اقدام پیاپی کرد. در 1352 ش ، با بخشنامة منع حجاب ، دبیرستانهای اسلامی دخترانه را محدود کرد ( رجوع کنید به علم ، ج 3، ص 158ـ159) و در پی آن ، دولت نظارت و برنامه ریزی و مدیریت مدارس غیردولتی را بر عهده گرفت و بدین ترتیب ، تلاش قشرهای مذهبی جامعه برای اجرای برنامه های تربیتی اسلامی در این مدارس با مخالفت غیررسمی حکومت پهلوی مواجه شد.

در پی این اقدامات ، مدارس جامعة تعلیمات اسلامی مانند دیگر مدارس مذهبی با مشکلات متعددی روبرو شدند و فقط تعدادی از دبیرستانهای دخترانه جامعه توانستند به برنامه های آموزشی خود تا 1357 ش ادامه دهند. در 1353 ش دولت برای نظارت بر مدارس غیر دولتی ، تمام دبستانها و مدارس راهنمایی بخش خصوصی را دولتی اعلام کرد و جامعة تعلیمات اسلامی از میان مدارس تحت نظارت خود توانست معدودی از دبیرستانها را حفظ نماید (کرمی پور، ص 97).

پس از پیروزی انقلاب اسلامی (1357 ش ) جامعة تعلیمات اسلامی به دلیل دولتی شدن مدارس ، تمام مدارس تحت نظارت خود را به آموزش و پرورش داد و بدین ترتیب چهارده سال از فعالیت بازماند تا اینکه در 1368 ش ، در پی تصویب قانون مدارس غیرانتفاعی ، جامعه با اخذ مجوز به تأسیس مدارس اسلامی غیرانتفاعی پرداخت . در خلال این مدت ، به استناد مادّة واحدة شورای انقلاب که در مرداد 1359 به تصویب رسید، جامعة تعلیمات اسلامی توانست برخی مدارس اسلامی را همچون گذشته اداره کند و در 1364 ش و 1379 ش نیز اصلاحاتی در اساسنامة آن صورت گرفت و اعضای جدید جانشین اعضای متوفی شدند (دادگسترنیا، ص 8 ـ11). حاج شیخ عباسعلی اسلامی ، بانی جامعه در 1364 ش درگذشت .

جامعة تعلیمات اسلامی بر اساس بند 10 مادّه 15 اساسنامه که در 1377 ش به تصویب رسید، از طریق عقود اسلامی با بانکها، توانست نیازهای مالی خود را برای بازسازی و توسعة مدارس تأمین کند. جامعه در دورة جدید فعالیت خود بر فعالیتهای فکری و فرهنگی در بین دانش آموزان و اولیای آنها تأکید کرده است (دادگسترنیا، همان مصاحبه ).

در سالهای اخیر، پس از تشکیل واحد معاونت آموزشی و تربیتی ، دو شاخة آموزشی و پرورشی ایجاد شد. از عمده ترین اهداف شاخة آموزشی این موارد بود: ارزشیابیِ روند تحصیلی واحدهای آموزشی (مدارس )، ارتقای سطح مهارتهای علمی و تجربی ، تشکیل بانکهای اطلاعاتی ، تشکیل همایشها که همه ساله در مشهد برگزار می شود، مطالعة تحلیلیِ روشهای تدریس علوم دینی در سایر کشورها، انتقال دانش از سطح دانشگاه به سطح مدارس و راه اندازی شبکة رایانه و اینترنت در بیش از ده واحد آموزشی .

واحد قرآن و عترت در شاخة پرورشی نیز با این اهداف راه اندازی شده است : ارتقای سطح اطلاعات علمی و فرهنگی ، معرفی الگوهای رفتاری ، برگزاری مسابقة سراسری قرآن و حدیث ، آموزش ضمن خدمت ، برگزاری اردوهای تربیتی و تفریحی برای دانش آموزان و اعزام مدیران موفق به مراکز آموزش دینی کشورهایی نظیر مالزی . این واحد علاوه بر دفترک (بروشور)، دو نشریة دبستانی ها و پیام ایمان را منتشر می کند که در مدارس جامعة تعلیمات اسلامی رایگان توزیع می شود (عاملی ، مصاحبة مورخ بهمن 1383).

جامعة تعلیمات اسلامی در حال حاضر (1383 ش ) حدود پنجاه واحد آموزشی در سه مقطع ابتدایی ، راهنمایی و دبیرستان دارد که نزدیک به ده هزار دانش آموز در آنها تحصیل می کنند. واحدهای آموزشی علاوه بر تهران ، در اردبیل ، بابل ، تبریز، مهریز، همدان ، کرمانشاه ، دامغان ، یزد و دیگر شهرها نیز تشکیل شده است که مجتمع آموزشی سیدالشهدای یزد از بزرگ ترین مجتمعهای آموزشی ایران و نیز بزرگ ترین مجتمع آموزشی جامعة تعلیمات اسلامی است (جامعة تعلیمات اسلامی ، 1382 ش ، ص 22؛ دادگسترنیا، همان مصاحبه ).

منابع : عباسعلی اسلامی ، طلایه دار فرهنگ اسلامی در عصر اختناق ، تهران 1374 ش ؛ جامعة تعلیمات اسلامی ، اساسنامة جامعة تعلیمات اسلامی ، تهران ] 1364 ش [ ؛ همو، اساسنامة جامعة تعلیمات اسلامی ، تهران ] 1379 ش الف [ ؛ همو، اساسنامه و مرامنامة جامعة تعلیمات اسلامی ، تهران ] 1328 ش [ ؛ همو، جامعة تعلیمات

اسلامی در یک نگاه ، تهران ?] 1379 ش ب [ ؛ همو، عملکرد دفتر مرکزی جامعة تعلیمات اسلامی : سال تحصیلی 1381ـ 1382ش ، تهران ] 1382 ش [ (منتشر نشده )؛ حجة الاسلام حاج شیخ عباسعلی اسلامی به روایت اسناد ساواک ، تهران : وزارت اطلاعات ، مرکز بررسی اسناد تاریخی ، 1382 ش ؛ محمد دادگسترنیا، تاریخچة تأسیس و خلاصة فعالیتهای جامعة تعلیمات اسلامی ، تهران : جامعة تعلیمات اسلامی ] بی تا. [ (منتشر نشده )؛ همو، دفتر مرکزی جامعة تعلیمات اسلامی ، تهران ، مصاحبه ، مرداد 1381؛ اسماعیل عاملی ، دفتر مرکزی جامعة تعلیمات اسلامی ، تهران ، مصاحبه ، بهمن 1383؛ امیر اسداللّه علم ، یادداشت های علم ، تهران 1380 ش ؛ حمید کرمی پور، جامعة تعلیمات اسلامی ( آیت اللّه شیخ عباسعلی اسلامی و نقش ایشان در انقلاب اسلامی )، تهران 1380 ش ؛ مهدی کلهر، «تاریخچة مدارس جامعة تعلیمات اسلامی (2)»، یاد ، ش 19 (تابستان 1369).

/ فریدالدین حدادعادل /

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 19:25  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

جامعه تعلیمات اسلامی

جامعه تعلیمات اسلامی در سال ۱۳۲۲ ش با همت شیخ عباسعلی اسلامی، با نگرش استفاده از مدارس جدیده برای رسیدن به اهداف دینی، تاسیس شده و تا چندین دهه فعالیت تاثیرگذار فرهنگی-آموزشی داشت. از اهداف آن، ایجاد مدارس اسلامی، تاسیس کتابخانه و انجام کارهای خیریه بود. فعالیت‌های آن در تهران و سایر شهرستانهای کشور انجام می‌گرفت.

از فعالیت‌های این تشکل، تاسیس مدارس ایتدایی و متوسطه بود. در سال ۱۳۲۹، در تهران و شهرستان‌ها ۱۳۲ باب مدرسه ابتدایی و متوسطه و در سال ۱۳۵۶، ۱۸۳ باب مدرسه متعلق به این آن وجود داشت. با افتتاح این مدارس، خانواده‌های فراوانی، فرزندانشان را از مدارس دیگر خارج کرده و در مدارس جامعه تعلیمات ثبت نام می‌کردند. مدارس جامعه، مورد تایید مراجع و روحانیون نیز قرار داشت. ساواک حساسیت فراوانی به این مدارس و محصلین آن داشت. به گفتهٔ ساواک، بسیاری از افرادی که در گروههای خرابکار (مسلحانه) وارد می‌شوند، در این مدارس تحصیل کرده‌اند.

این تشکل، نشریهٔ به نام «تعلیمات اسلامی» داشت
+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 19:24  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

پاکزاد در کوچه در دار

«طهران قدیم» با ۷۸ عكس از محمود پاكزاد در گالری «ممیز»













نمایشگاه عكس‌های «طهران قدیم » با آثاری از زنده‌یاد محمود پاكزاد در نگارخانه «ممیز» خانه هنرمندان ایران برپاست.









نمایشگاه عكس‌های «طهران قدیم » با آثاری از زنده‌یاد محمود پاكزاد در نگارخانه «ممیز» خانه هنرمندان ایران برپاست.

محمود پاكزاد هشت سال پیش درگذشت و نگاتیوهای بسیاری از عكس‌های او كه در حال فرسودگی بودند، چاپ و اسكن شدند و سه سال پیش بخش بسیار محدودی از این عكس‌ها در نگارخانه‌ی «میرمیران» به نمایش گذاشته شد.

در حال حاضر نیز بخش دیگری از این مجموعه با ۷۸ قطعه عكس كه همگی سیاه و سفید و مربوط به تهران دهه بیست می‌شود، در گالری «ممیز» خانه هنرمندان ایران تا آخر هفته به نمایش گذاشته می‌شود.

سید محمود پاكزاد سال ۱۳۰۳ در خیابان ری متولد شد و بعد از مدتی نزد عكاسی به نام «حسین آقا اكونومی» عكاسی را فراگرفت.

او در سال ۱۳۲۰ اولین دوربین خود را خرید و از آن زمان به عكاسی از مناطق مختلف تهران پرداخت و در سال ۱۳۳۴ توسط نمایندگی آگفا برای دیدن یك دوره آموزشی به شهر لوركوزن آلمان رفت و به دنبال آن نخستین وسایل چاپ عكس رنگی را به ایران وارد كرد و در فروشگاه كوچك خود«اسپورت فیلم» ‌به چاپ عكس‌های رنگی پرداخت.

كتاب «طهران قدیم» از عكس‌های او توسط انتشارات دید به چاپ رسیده و بخشی از عكس‌های این هنرمند در سایت www.old-tehran.net قرار دارد.

پاکزاد علاوه بر گنجینه عکس‌های طهران قدیم، از سال ۱۳۷۰ به عکاسی مجدد از همان مراکز پرداخت تا کارنامه هنری خود را کامل نماید.

او سرانجام در پایان تیرماه ۱۳۸۰ از دنیا رفت.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 19:15  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

شهید مطهری در تهران :منزل ما يك حياط 100 متري در كوچه دردار بود

مطهري عالم جاودانروز ۱۲ ارديبهشت سالروز شهادت استاد مرتضي مطهري است . مرتضي مطهري در قرية فريمان‌، در دوازده فرسنگي مشهد مقدس كه اكنون به شهرستاني بدل شده است‌، ديده به جهان گشود: «تولد اينجانب در 12 جمادي‌الاولي / 1338 قمري مطابق 13 بهمن / 1298 شمسي بوده است‌.»(1) پدرش حاج شيخ محمدحسين مطهري بود كه سالها در نجف اشرف به تحصيل علوم اسلامي پرداخت و پس از مدتها سير و سفر در شهرهاي عراق‌، عربستان و مصر به زادگاه خويش ـ فريمان ـ بازگشت و تا پايان‌ِ عمرِ بيش از صد سال خود، در آنجا ماند. مادرش بانو سكينه دختر آخوند ملاجعفر روحاني بود كه يك سال پيش از امضاي مشروطيت (1323) با حاج شيخ محمدحسين مطهري ازدواج كرده‌، حاصل اين پيوند پنج پسر و دو دختر بود و مرتضي چهارمين فرزند خانواده بود. مرتضي بارها از پدر و مادرش به نيكي ياد كرده است و در مورد پدر گفته‌: اولين بار تقوا و عمل و راستي پدر بود كه او را با راه راست آشنا ساخته است‌.(2)

در وصف پدر
«از وقتي يادم مي‌آيد ـ حداقل چهل سال پيش ـ من مي‌ديدم اين مرد بزرگ و شريف هيچ وقت نمي‌گذاشت و نمي‌گذارد كه وقت خوابش از سه ساعت از شب گذشته تأخير بيفتد.
شام را سر شب مي‌خورد و سه ساعت از شب گذشته مي‌خوابد و حداقل دو ساعت به طلوع صبح مانده و شبهاي جمعه از سه ساعت به طلوع صبح مانده بيدار مي‌شود و حداقل قرآني كه تلاوت مي‌كند يك جزء است و با چه فراغت و آرامشي نماز شب مي‌خواند. حالا تقريباً صد سال از عمرش مي‌گذرد و هيچ وقت من نمي‌بينم كه يك خواب ناآرامي داشته باشد. و همان لذتهاي معنوي است كه اين چنين نگهش داشته‌. يك شب نيست كه پدر و مادرش را دعا نكند.
يك نامادري داشته كه به او خيلي ارادتمند است و مي‌گويد : «خيلي به من محبت كرده است‌» شبي نيست كه او را دعا نكند. يك شب نيست كه تمام خويشاوندان وي ذي‌حقان و بستگان دور و نزديكش را ياد نكند.»(3)
تحصيل و فراگيري علوم
مطهري بارها از هوش و حافظه سرشار مادر دچار شگفتي شده است‌. و مادر نيز در يك رؤياي صادقه در هنگام حمل او مژده تولد او را كه خدمات عظيمي به اسلام خواهد كرد در انتظار تعبير نشسته و آثار آن را نيز به زودي در وجود او دريافته است‌. تفاوت آشكار او با ديگر كودكان همسن و سال‌، گرايش او به نماز در سنين سه ـ چهار سالگي و عشق و علاقه وافر او به يادگيري‌، اولين نشانه‌هاي تعبير آن رؤياي صادقه بود.
مرتضي اولين گامهاي آموزشي خود را به سوي مكتبخانه شيخ علي‌قلي و نيز نزد پدر برداشت و به يادگيري قرآن و خواندن و نوشتن پرداخت‌.
او به سال 1313 و در سن پانزده سالگي براي ادامه تحصيل به مشهد مقدس شتافت و دو سال در مدرسه ابدال‌خان مشهد مقدمات علوم اسلامي را فراگرفت و در پي تخريب منزل پدري در فريمان توسط عمال رضاخاني مجبور به ترك مشهد و بازگشت به موطن شد و در فريمان و قلندرآباد با مطالعه كتب پدر روزگار گذراند.
«من هر چه مايه مطالعات تاريخي دارم‌، مربوط به همان دو سالي است كه از مشهد به فريمان‌برگشتم‌.»(4) او خود به تشريح اوضاع نابسامان آن سالها مي‌پردازد و مي‌نويسد : «من كه بچه بودم در حدود سالهاي 1314 و 1315 در خراسان زندگي مي‌كردم‌. افرادي اگر يادشان بيايد و خصوصاً ـ بعد از قضايا ـ در منطقه خراسان بوده باشند، مي‌دانند كه در تمام خراسان‌، دو يا سه معمم‌ّ بيشتر پيدا نمي‌شد. پيرمردهاي هشتاد ساله و ملاهاي شصت يا هفتاد ساله‌، مجتهدها و مدرسها، همه كلاهي شده بودند.»
درِ تمام مدرسه‌هاي ]ديني‌[ بسته شده بود و تقريباً درِ مسجدها به يك معني بسته بود و هيچ كس به ظاهر باور نمي‌كرد كه دين و مذهب دوباره زنده شود.
«در آن هنگام كه پانزده ـ شانزده ساله بودم‌، درباره هر چيزي فكر مي‌كردم و راضي نمي‌شدم الاّ تحصيل علوم ديني‌. آن وقتها فكر نمي‌كردم كه با اين اوضاع و احوال اين چه فكري است !
.... به مشهد رفتم‌(5). بعد دوباره به محل خودمان برگشتم‌. در آنجا هم وضع‌، سخت‌تر از جاهاي ديگر بود. پدرم را كه روحاني و پيرمردي هفتاد ـ هشتاد ساله بود، به زور كشيدند بردند و مكلاّيش كردند. او هم از پشت بام برگشت‌. و چون لباس روحانيت به تن مي‌كرد، از خانه بيرون نمي‌آمد. اما من پاهايم را در يك كفش كرده بودم كه بايد به قم بروم‌. در آن وقت قم‌، مختصر طلبه‌اي داشت كه حدود 400 نفر بودند. مادر ما اصرار داشت كه به قم نروم‌; چون فكرهايي داشت‌(6) و مي‌خواست ما را نگه دارد. به همين جهت‌، دايي‌(7) ما را كه خود اهل علم بود و ده بيست سالي از من بزرگتر بود، مأمور كرد تا مرا از رفتن منصرف سازد. در سفري كه با هم رفتيم‌، هر چه او مي‌گفت‌، من جواب منفي مي‌دادم‌... بياد دارم‌... در ميان آن همه استاد و عالم و مدرس كه در حوزة علميه مشهد بودند، كسي كه بيشتر از همه در نظرم بزرگ جلوه مي‌كرد و دوست داشتم به چهره‌اش نگاه كنم و قيافه و حركاتش را زير نظر بگيرم‌. و آرزو مي‌كردم كه روزي پاي درس او بنشينم آن مرد، مرحوم آقا ميرزا مهدي شهيدي رضوي بود كه در حوزة مشهد، درس فلسفه الهي مي‌داد. اما آرزوي من برآورده نشد; زيرا استاد در همان سالها چشم از جهان فرو بست‌.(8)
ميرزا مهدي كه در همه حوزه عظيم و پررونق مشهد در آن وقت از نظر فضل و فضيلت‌، مانند ستاره مي‌درخشيد، استاد شرح منظومه و اسفار و كفايه بود، آن وقت سنين ميان سي و چهل را طي مي‌كرد، آن جوان در سال 1354 درگذشت و مشهد را عزادار ساخت‌.»(9) سرانجام مطهري در سال 1315 ـ چند ماه پس از ارتحال آيت‌الله حاج شيخ عبدالكريم حايري يزدي مؤسس حوزه علميه ـ وارد قم شد و در ضلع شمال شرقي در دالان شرقي مدرسه فيضيه مسكن گزيد.» در بدو امر كتاب مطول را كه در معاني‌، بيان و بديع است نزد استاد خوش سخن آن روز حوزه شهيد آيت‌الله شيخ محمد صدوقي و شرح لمعه را نيز از محضر مرحوم آيت‌الله حاج آقا شهاب‌الدين نجفي مرعشي فرا گرفت‌. «بعد از مهاجرت به قم گمشدة خويش را در شخصيتي ديگر يافتم‌.(10) همواره مرحوم «آقا ميرزامهدي شهيدي‌» را در اين شخصيت مي‌ديدم‌; به علاوه برخي امتيازهاي ديگري كه در اين شخصيت تازه بود ! فكر مي‌كردم كه روح تشنه‌ام از سرچشمه زلال اين شخصيت سيراب خواهد شد. اگرچه در آغاز مهاجرت به قم‌، از مقدمات فارغ نشده بودم و شايستگي ورود در «معقولات‌» را نداشتم‌، اما درس اخلاقي كه شخصيت محبوبم هر پنج‌شنبه و جمعه مي‌گفت‌، و در حقيقت درس معارف و سير و سلوك بود، نه اخلاق به مفهوم خشك علمي‌، مرا سرمست مي‌كرد. بدون اغراق و مبالغه‌اي‌، اين درس آن چنان مرا به وجد و شوق مي‌آورد كه تا دوشنبه و سه‌شنبه هفته بعد، خودم را به شدت تحت تأثير آن مي‌يافتم‌.
بخش مهمي از شخصيت فكري و روحي من‌، در آن درس و سپس درسهاي ديگري كه طي دوازده سال از آن استاد الهي فرا گرفتم‌، ساخته شد، و من همواره خود را مديون او دانسته و مي‌دانم‌، راستي كه او روح قدس الهي بود!»(11) و در توصيف مقام فقهي و علمي استادش در جايي گفته بود :
«اين طلبه‌ها قدر نمي‌دانند و روزي درس آيت‌الله خميني بسيار گل خواهد كرد. الآن دورادور، طلبه‌ها توجه دارند كه آيت‌الله خميني در مسائل هم عميق هستند و هم در بيان مسائل خوش بيان هستند.»(12) استاد مطهري در طول دوران تلمذ از محضر امام به غير از درس اخلاق‌، فلسفه ملاصدرا و عرفان را نيز از آن حكيم الهي فرا گرفت و در درس منظومه او نيز شركت مي‌كرد و اسفار را نيز به طرز خصوصي از ايشان فرا مي‌گرفت و افزون بر آنها يك دوره خارج اصول را هم از محضر ايشان بهره‌مند شد مطهري در جاي ديگر از حضور خود به درس حكمت الهي در محضر امام خميني چنين ياد كرده است : «آن ايام‌، تازه با حكمت الهي اسلامي آشنا شده بودم و آن را نزد استادي كه‌... الهيات اسلامي را واقعاً چشيده و عميق‌ترين انديشه‌هاي آن را دريافته بود و با شيرين‌ترين بيان آنها را بازگو مي‌كرد، مي‌آموختم‌. لذت آن روزها و مخصوصاً بيانات عميق و لطيف و شيرين استاد از خاطره‌هاي فراموش ناشدني عمر من است‌.»(13)

قدرت استعداد و فراگيري
او در مورد شخصيت و ميزان توان و فراگيري مطالب علمي خود مي‌گويد : «افراد از نظر استعداد و ياد گرفتن و فراگيري مطالب علمي بر دو گونه‌اند برخي در سنين جواني از قدرت فوق‌العاده‌اي برخوردارند و تا چند سال مي‌توانند به شدت بياموزند ولي وقتي به اصطلاح پا به سن مي‌گذارند، ديگرگويي استعداد آنها خشك مي‌شود و فقط به هر آنچه كه تا آن موقع آموخته‌اند اكتفا مي‌كنند و به اصطلاح از كيسه مي‌خورند. عموم افراد و دانشمندان از اين سنخ‌اند اما در مورد برخي مطلب طور ديگري است‌. يعني هميشه داراي قدرت فراگيري‌اند. من از اين دسته‌ام‌، من امروز بيشتر از گذشته در خودم آمادگي براي آموختن احساس مي‌كنم‌. من امروز دلم مي‌خواهد كه دائماً مطالعه كنم و بياموزم و تدريس كنم و بياموزانم‌. يكي از تفضلات الهي اين است كه در حالي كه بسياري از دانشمندان اهل نظر هر چند سال يك بار در نظريات خود تجديد نظر مي‌كنند و به اصطلاح تغيير رأي مي‌دهند و گاه تا آخر عمر به چندين عقيده متناوب و متضاد گرايش پيدا مي‌كنند، من از ابتداي جواني تا حال‌، حتي يك سطر هم ننوشته‌ام كه بعداً ببينم غلط بوده است‌. بحمدالله هر چه از همان روزهاي اول تا حالا نوشته‌ام و انديشيده‌ام‌، هنوز هم بر همان عقيده‌ام‌. گاه به نوشته‌هاي سي سال پيش خودم نگاه مي‌كنم‌، مي‌بينم كه البته تكامل پيدا كرده يعني نظري اجمالي داشته‌ام كه اكنون آن را تفصيل داده‌ام و پخته‌تر شده‌; يا يك دليل براي مطالبي داشته‌ام به دليل و دلايل ديگر رسيده‌ام‌; ولي اين طور نيست كه ببينم چيزي گفته‌ام يا نوشته‌ام كه اكنون به آن معتقد نيستم و نظرم چيز ديگري است‌. من اين را يكي از الطاف بزرگ الهي به خودم مي‌دانم‌.»(14)
و كساني كه از نزديك با او محشور بوده و خدمات علمي گسترده او را ديده و به شخصيت علمي و روحيات معنوي وي آشنايي داشته‌اند، او را به صفاتي چون «جامعيت‌، حضور در صحنه‌هاي سياسي‌، نشر آثار گسترده و ابداع در تدوين‌، نثر روان‌، روح لطيف و شعر شناس‌، اهتمام فراوان به قرآن و نهج‌البلاغه‌، شناخت دقيق سيره نبوي اطلاع از احوال عالمان پيشين‌، شناخت تحليلي از تاريخ اسلام‌، خوي علمي‌، عبادت و تهجد، حريت فكري و شناخت مباحث اقتصادي زمان ستوده‌اند.(15) بروز شخصيت علمي او به گونه‌اي بود كه در يكي از معدود ملاقاتهاي او با آيت‌الله خويي معظم‌له او را بحر موّاج ناميد.
و بعضاً از او چنين ياد كرده‌اند :
«مطهري از دور به منطق شبيه بود (خيلي آهنين‌) از ميانه راه به فلسفه و حكمت شبيه مي‌شد، و اما از نزديك عين عرفان بود!»(16)
سهم او را در پيدايش انقلاب اسلامي نيز مي‌توان به طور خلاصه بدين شرح طرح نمود :
طرح ايدئولوژي اسلامي
آثار گسترده او در طرح و بحث موضوعات مختلف خود گواه اين نقش بياد ماندني است‌. او خود در زمينه آثار قلمي خويش چنين مي‌نويسد :
«.... اين بنده از حدود بيست سال پيش ]1332 شمسي‌[ كه قلم به دست گرفته‌، مقاله يا كتاب نوشته‌ام‌، تنها چيزي كه در همة نوشته‌هايم آن را هدف قرار داده‌ام حل مشكلات و پاسخگويي به سؤالاتي است كه در زمينة مسائل اسلامي در عصر ما مطرح است‌.
نوشته‌هاي اين بنده‌، برخي فلسفي‌، برخي اجتماعي‌، برخي اخلاقي‌، برخي فقهي و برخي تاريخي است‌. با اينكه موضوعات اين نوشته‌ها كاملاً با يكديگر مغاير است‌، هدف كلي از همة اينها يك چيز بوده و بس‌.
دين مقدس اسلام يك دين ناشناخته است‌. حقايق اين دين تدريجاً در نظر مردم‌، واژگونه شده است‌، و علت اساسي گريز گروهي از مردم‌، تعليمات غلطي است كه به اين نام داده مي‌شود. اين دين مقدس در حال حاضر بيش از هر چيز ديگر از ناحية برخي از كساني كه مدعي حمايت از آن هستند ضربه و صدمه مي‌بيند. هجوم استعمار غربي با عوامل مرئي و نامرئيش از يك طرف‌، و قصور يا تقصير بسياري از مدعيان حمايت از اسلام در اين عصر از طرف ديگر، سبب شده كه انديشه‌هاي اسلامي در زمينه‌هاي مختلف‌، از اصول گرفته تا فروع‌، مورد هجوم قرار گيرد. بدين سبب اين بنده وظيفة خود ديده است كه در حدود توانايي در اين ميدان انجام وظيفه نمايد. ...اين بنده هرگز مدعي نيست كه موضوعاتي كه خودش انتخاب كرده و دربارة آنها قلمفرسايي كرده است لازمترين موضوعات بوده است‌; تنها چيزي كه ادعا دارد اين است كه به حسب تشخيص خودش از اين اصل‌، تجاوز نكرده كه تا حدي كه برايش مقدور است در مسائل اسلامي «عقده گشايي‌» كند و حتي‌الامكان حقايق اسلامي را آن چنان كه هست ارائه دهد; فرضاً نمي‌تواند جلو انحرافات عملي را بگيرد، باري حتي‌الامكان با انحرافات فكري مبارزه كند و مخصوصاً مسائلي را كه دستاويز مخالفان اسلام است روشن كند، و در اين جهت «الاهَم‌ُّ فالاهَم‌ُّ» را لااقل به تشخيص خود ـ رعايت كرده است‌...»(17)

تنوع مطالعات
تنوع مطالعات وي سبب شده بود كه او دائماً نيازهاي جامعه خود را بشناسد و به فراخور موضوع در صدد حل شبهات برآيد. در اين زمينه خواندن اين خاطره خالي از لطف نيست : «يكي از دوستان‌، كه مدير مؤسسه مطبوعاتي بود و سالها مرحوم مطهري با آن مؤسسه همكاري داشت‌، مي‌گفت : بسيار مي‌شد كه مرحوم مطهري تلفن مي‌كرد و مي‌گفت : «در روزنامه خواندم كه فلان مؤسسه نشر، يا فلان نشر (از انواع ناشران و مؤسسه‌هاي گوناگون نشر). كتابي به اين نام منتشر كرده است‌، آن را براي من بخريد.» و من تعجب مي‌كردم كه يك عالم ديني اين گونه كتابها را مي‌خواهد چه كند.»(18)
پس از اندي كفايه‌الاصول را نزد مرحوم آيت‌الله سيد محمد محقق داماد و خارج فقه و اصول را نيز در محضر آيات‌الله سيد محمد حجت كوه‌كمره‌اي و سيد محمدتقي خوانساري آغاز كرد و به سال 1319 به درس خارج امام خميني (ره‌) كه خود بنيانش را نهاده بود راه يافت و به گفته خويش دوازده سال از خرمن فياض آن انسان كامل بهره خاص برد.
از سالهاي اقامت او در قم خاطرات فراواني توسط دوستان و مراودين او نقل شده است : از آن جمله اهتمام وافر او به تزكيه نفس و تهجد و نماز شب و استفاده از وقت‌، او حتي در حجره را از بيرون مي‌بست و از پنجره داخل مي‌شد ! كه اگر كسي نزديك حجره آمد خيال كند كه كسي در حجره نيست تا به تلاش علمي‌اش بيفزايد و از فرصتها حداكثر استفاده را ببرد.(19) به گونه‌اي كه حجرة واقع در طبقه فوقاني مدرسه فيضيه سالها، كانون توجه و زبانزد طلاب و استادان حوزه شد و آمد و رفت استادان و مدرسان بنام حوزه به ويژه استاد بزرگ آن زمان حضرت آيت‌الله خميني نظر همه را به خود جلب مي‌كرد.

آشنايي با نهج‌البلاغه
«... شايد برايتان پيش آمده باشد... كه سالها با فردي در يك كوي و محله زندگي مي‌كنيد، لااقل روزي يك بار او را مي‌بينيد و طبق عرف و عادت‌، سلام و تعارفي مي‌كنيد و ردّ مي‌شويد. روزها و ماهها و سالها به همين منوال مي‌گذرد... تا آنكه تصادفي رخ مي‌دهد و چند جلسه با او مي‌نشينيد و از نزديك با افكار و انديشه‌ها و گرايشها و احساسات و عواطف او آشنا مي‌شويد. با كمال تعجب احساس مي‌كنيد كه هرگز نمي‌توانسته‌ايد او را آن چنان كه هست‌، حدس بزنيد و پيش‌بيني كنيد. از آن به بعد چهره او در نظر شما عوض مي‌شود، حتي قيافه‌اش در چشم شما طور ديگر مي‌نمايد، عمق و معني و احترام ديگري در قلب شما پيدا مي‌كند، شخصيتش از پشت پرده شخص متجّلي مي‌گردد، گويي شخص ديگري است غير آنكه سالها او را مي‌ديده‌ايد، احساس مي‌كنيد دنياي جديدي كشف كرده‌ايد.
برخورد من با «نهج‌البلاغه‌» چنين برخوردي بود. از كودكي با نهج‌البلاغه آشنا بودم و آن را در ميان كتابهاي مرحوم پدرم ـ اعلي‌الله مقامه ـ مي‌شناختم‌. پس از آن‌، سالها بود كه تحصيل مي‌كردم‌، مقدمات عربي را در حوزة علميه مشهد و سپس در حوزة علميه قم به پايان رسانده بودم‌، دروسي كه اصطلاحاً «سطوح‌» ناميده مي‌شد نزديك به پايان بود و در همه اين مدت نام نهج‌البلاغه‌، بعد از قرآن‌، بيش از هر كتاب ديگر به گوشم مي‌خورد، چند خطبه زهدي تكراري اهل منبر را آن قدر شنيده بودم كه تقريباً حفظ كرده بودم اما اعتراف مي‌كنم كه مانند همة طلاب و همقطارانم با دنياي نهج‌البلاغه بيگانه بودم‌. بيگانه‌وار با آن برخورد مي‌كردم‌، بيگانه‌وار مي‌گذشتم‌. تا آنكه در تابستان سال 1320 پس از پنج سال كه در قم اقامت داشتم‌، براي فرار از گرماي قم به اصفهان رفتم‌. تصادف كوچكي مرا با فردي آشنا با نهج‌البلاغه آشنا كرد، او دست مرا گرفت و اندكي وارد دنياي نهج‌البلاغه كرد. آن وقت بود كه عميقاً احساس كردم اين كتاب را نمي‌شناختم و بعدها مكرر آرزو كردم كه‌اي كاش كسي پيدا شود و مرا با دنياي قرآن آشنا سازد...»(20)
در سال بيست ]1320[ كه براي اولين بار به اصفهان رفتم هم مباحثة گرامي‌ام كه اهل اصفهان بود و يازده سال تمام با هم‌، هم مباحثه بوديم «...» به من پيشنهاد كرد كه : در مدرسة صدر، عالم بزرگي است نهج‌البلاغه تدريس مي‌كند بيا برويم به درس او. اين پيشنهاد براي من سنگين بود. طلبه‌اي كه كفاية‌الاصول مي‌خواند، چه حاجت دارد كه به پاي تدريس نهج‌البلاغه برود؟! نهج‌البلاغه را خودش مطالعه مي‌كند و با نيروي «اصل برائت و استصحاب‌» مشكلاتش را حل مي‌نمايد!
چون ايام تعطيل بود و كاري نداشتم و به علاوه پيشنهاد از طرف هم مباحثه‌ام بود، پذيرفتم‌. رفتم اما زود به اشتباه بزرگ خودم پي بردم‌، دانستم كه نهج‌البلاغه را من نمي‌شناخته‌ام و نه تنها نيازمندم به فراگرفتن از استاد، بلكه بايد اعتراف كنم كه نهج‌البلاغه استاد درست و حسابي ندارد. به علاوه ديدم با مردي از اهل تقوا و معنويت روبه‌رو هستم كه به قول ما طلاب «ممن ينبغي ان يشدّاليه الرّحال‌» از كساني است كه شايسته است از راههاي دور بار سفر ببنديم و فيض محضرش را دريابيم‌. او خودش يك «نهج‌البلاغه‌» مجسّم بود، مواعظ نهج‌البلاغه در اعماق جانش فرو رفته بود. براي من محسوس بود كه روح اين مرد با روح اميرالمؤمنين (ع‌) پيوند خورده و متصل شده است‌. راستي من هر وقت حساب مي‌كنم‌، بزرگترين ذخيرة روحي خود را درك صحبت اين مرد بزرگ مي‌دانم ـ رضوان‌الله تعالي عليه و حشره مع اوليائه الطاهرين و الأئمَة الطّيبّين‌.»(21) ... دريغ است‌... از آن بزرگمردي كه مرا اولين بار با «نهج‌البلاغه‌» آشنا ساخت و درك محضر او را همواره يكي از «ذخاير» گرانبهاي عمر خودم ـ كه حاضر نيستم با هيچ چيز معاوضه كنم ـ مي‌شمارم و شب و روزي نيست كه خاطره‌اش در نظرم مجسّم نگردد، يادي نكنم و نامي نبرم و ذكر خيري ننمايم‌. به خود جرأت مي‌دهم و مي‌گويم او به حقيقت يك «عالم رباني‌» بود اما چنين جرأتي ندارم كه بگويم من «متعلّم علي سبيل نجاة‌»(22) بودم‌. يادم هست كه در برخورد با او همواره اين بيت سعدي در ذهنم جان مي‌گرفت‌.»
عابد و زاهد و صوفي‌، همه طفلان رهند مرد اگر هست به جز «عالم رباني‌» نيست «او هم فقيه بود هم حكيم و هم اديب و هم طبيب‌. فقه و فلسفه و ادبيات عربي و فارسي و طّب قديم را كاملاً مي‌شناخت و در بعضي متخصّص درجه اول به شمار مي‌رفت‌. «قانون‌» بوعلي را كه اكنون مدرس ندارد او بخوبي تدريس مي‌كرد و فضلا در حوزه درسش شركت مي‌كردند، اما هرگز نمي‌شد او را در بند يك تدريس مقيد ساخت‌. قيد و بند به هر شكل با روح او ناسازگار بود. يگانه تدريسي كه با علاقه مي‌نشست «نهج‌البلاغه‌» بود. نهج‌البلاغه به او حال مي‌داد و روي بال و پر خود مي‌نشاند و در عوالمي كه ما نمي‌توانستيم درست درك كنيم سير مي‌داد.» او با نهج‌البلاغه مي‌زيست‌، با نهج‌البلاغه تنفس مي‌كرد، روحش با اين كتاب همدم بود، نبضش با اين كتاب مي‌زد و قلبش با اين كتاب مي‌تپيد. جمله‌هاي اين كتاب ورد زبانش بود و به آنها استشهاد مي‌نمود. غالباً جريان كلمات نهج‌البلاغه بر زبانش با جريان سرشك از چشمانش بر محاسن سپيدش همراه بود. براي ما درگيري او با نهج‌البلاغه‌، كه از ما و هر چه در اطرافش بود مي‌بريد و غافل مي‌شد منظره‌اي تماشايي و لذتبخش و آموزنده بود، سخن دل را از صاحبدلي شنيدن‌، تأثير و جاذبه و كشش ديگري دارد.
او نمونه‌اي عيني از سلف صالح بود... اديب محّقق‌، حكيم متألّه‌، فقيه بزرگوار، طبيب عاليقدر، عالم ربّاني مرحوم آقاي حاج ميرزاعلي آقا شيرازي اصفهاني ـ قدّس‌الله سرّه ـ راستي مرد حق و حقيقت بود. از خود و خودي رسته و به حق پيوسته بود. با همه مقامات علمي و شخصيت اجتماعي‌، احساس وظيفه نسبت به ارشاد و هدايت جامعه و عشق سوزان به حضرت اباعبدالله‌الحسين عليه‌السلام موجب شده بود كه منبر برود و موعظه كند، مواعظ و اندرزهايش چون از جان برون مي‌آمد لاجرم بر دل مي‌نشست‌.
هر وقت به قم مي‌آمد علماي طراز اول قم با اصرار از او مي‌خواستند كه منبر برود و موعظه نمايد منبرش بيش از آنكه «قال‌» باشد «حال‌» بود.
از امامت جماعت پرهيز داشت‌. سالي در ماه مبارك رمضان با اصرار زياد او را وادار كردند كه اين يك ماهه در مدرسه صدر اقامه جماعت كند. با اينكه مرتب نمي‌آمد... جمعيت بي‌سابقه‌اي براي اقتدا شركت مي‌كردند. شنيدم كه جماعتهاي اطراف خلوت شد، او هم ديگر ادامه نداد. تا آنجا كه من اطلاع دارم مردم اصفهان عموماً او را مي‌شناختند و به او ارادت مي‌ورزيدند; همچنان كه حوزة علمية قم به او ارادت مي‌ورزيد. هنگام ورودش به قم‌، علماي قم با اشتياق به زيارتش مي‌شتافتند. ولي او از قيد «مُريدي‌» و «مُرادي‌» مانند قيود ديگر آزاد بود. رحمة‌الله عليه رحمة‌ً واسعة‌ً و حشره‌اللهُ مع اوليائِه‌ِ»(23)
در تابستان سال 1322 مطهري آوازه حضور فقيه اهل بيت مرحوم آيت‌الله بروجردي را كه در بروجرد ساكن بود، شنيد بدان ديار شتافت و به استفاده از محضر پرفيض او روي آورد و سال ديگر را نيز بدين منوال به بروجرد سفر كرد و با شيوة علمي او بيشتر آشنا شد و اين آشنايي به صورتي شد كه وقتي آيت‌الله بروجردي با تلاش علماي وقت از جمله حضرت امام رحل اقامت در قم افكند. مطهري از ملتزمين ركاب علمي او گرديد. به گونه‌اي كه اگر روزي او در درس حاضر نمي‌شد استاد در ميان خيل شاگردان غيبت او را حس مي‌نمود و حتي نقل است كه روزي آيت‌الله بروجردي از گذر معروف «خان‌» براي تدريس به طرف صحن مطهر، حضرت معصومه (س‌) مي‌رفت از دور ملاحظه كرد كه استاد مطهري به طرف ديگري مي‌رود، بلافاصله از اطرافيان سؤال كردند آقاي مطهري كجا مي‌رود الان وقت درس است‌.(24) آيت‌الله خميني در مورد هجرت آقاي بروجردي به قم به مطهري گفته بود : آقاي بروجردي سي سال دير به قم آمد و اگر سي سال قبل‌، آمده بود، حوزه قم از لحاظ علمي وضعي ديگر داشت‌.(25) چرا كه او براي اولين بار اذهان را متوجه روش علمي و فقهي قدماي اماميه از قبيل صدوقين‌، شيخ مفيد و شيخ طوسي و امثال آنان كرد. او مردي حّر و آزاديخواه و مانند همة فقهاي وارسته‌، مخالف ستمگران و جباران بود و آرزوي عظمت اسلام و ايران و استقلال و آزادي همه مسلمين را در سر داشت‌. و اين خصايل‌، مطهري جوان را هر چه بيشتر به سوي او جذب مي‌كرد و او را شيفته منش علمي و اخلاقي او مي‌ساخت‌.

در محضر آقا نجفي قوچاني
در سالهاي اوليه اقامت او در قم مرحوم آقاي نجفي قوچاني روحاني مبارز عصر مشروطه و نويسنده آثار برجسته‌اي چون «سياحت شرق‌» و «سياحت غرب‌» هرگاه به قم مشرف مي‌شد به اعتبار سابقة ديرينه‌اي كه با رفيق سرخسي خود ـ پدر استاد مطهري ـ داشت به حجرة او وارد مي‌شد. و اين مجالست نيز بر او اثري بس نيكو مي‌گذارد :
«ماه رمضان كه مي‌شد، آقاي نجفي با آن وجهه و اعتباري كه در قوچان داشت‌، مي‌آمد و در مدرسة دارالشفأ با من هم حجره مي‌شد. بعد هم بزرگان آن روز قم‌، مثل مرحوم خوانساري‌، مرحوم صدر و... به ديدن ايشان مي‌آمدند و احترام مي‌كردند و از ايشان مي‌خواستند برايشان منبر برود و تقاضا مي‌كردند كه نماز جماعت بخواند. ولي ايشان قبول نمي‌كرد و مي‌گفت : «من قوچان را رها كردم‌، آمدم اينجا. حالا مي‌گوييد اينجا امام جماعت بشوم‌؟!» آقاي نجفي با همة اين آقايان رفيق بود. به مرحوم آقاي خوانساري ارادت داشت و در نماز مرحوم آقاي خوانساري شركت مي‌كرد.»(26)

آشنايي با مكاتب مادي جديد
«تحصيل رسمي علوم عقلي را از سال 23 شمسي آغاز كردم‌. اين ميل را هميشه در خود احساس مي‌كردم كه با منطق و انديشه ماديين از نزديك آشنا گردم و آرا و عقايد آنها را در كتب خودشان بخوانم‌. دقيقاً يادم نيست‌، شايد در سال 25 بود كه با برخي كتب ماديين كه از طرف حزب توده ايران به زبان فارسي منتشر مي‌شد و يا به زبان عربي‌(27) در مصر مثلاً منتشر شده بود آشنا شدم‌. كتابهاي دكتر تقي اراني را هر چه مي‌يافتم به دقت مي‌خواندم و چون در آن وقت به علت آشنا نبودن با اصطلاحات فلسفي جديد، فهم مطالب آنها بر من دشوار بود، مكرر مي‌خواندم و يادداشت برمي‌داشتم و به كتب مختلف مراجعه مي‌كردم‌، بعضي از كتابهاي اراني را آن قدر مكرر خوانده بودم كه جمله‌ها در ذهنم نقش بسته بود...»(28)

آشنايي با علامه طباطبائي
علامه سيد محمدحسين طباطبائي (ره‌) در سال 1325 به قم مهاجرت كرد و در قم گوشه انزوا طلبيده و تنها به بحث مختصري در زمينه فلسفه اكتفا كرده بود. در اين زمان مطهري نيز در طبقه فوقاني مدرسه فيضيه مطول تفتازاني را كه از استادش‌، شهيد صدوقي فرا گرفته بود تدريس مي‌كرد و چون ادبياتش مورد ستايش بود، درسش نيز مورد استقبال قرار گرفت‌. و بعدها شرح مطالع در منطق و شرح تجريد در علم كلام و رسايل و كفايه در علم اصول و مكاسب در فقه و شرح منظومه و اسفار در حكمت را نيز تدريس كرد. به گونه‌اي كه از اساتيد برجسته حوزه به شمار مي‌رفت‌. در قبال پيشنهاد يكي از دوستانش مبني بر شركت در درس شفاي بوعلي كه توسط علامه طباطبائي آغاز شده بود با بي‌اعتنايي‌، مي‌گويد : «تدريس كتاب شفا از عهدة هر كسي برنمي‌آيد. اين آقا هم گمان نمي‌كنم بتواند «شفا» را درس بدهد.»(29)
اما با اصرار دوستش در سال 1329 به درس علامه مي‌رود و در همان جلسه اول مجذوب او مي‌شود و بعدها مي‌گويد : علامه صاحب كشف و شهود است و خيلي از مسائل را از طريق كشف به دست مي‌آورد.(30) و علاوه بر شركت در درس عمومي علامه طالب فيض بيشتر شده و در جلسه درس خصوصي ديگر استاد نيز كه شبهاي پنج‌شنبه و جمعه تشكيل مي‌شد شركت مي‌جويد كه حاصل اين درس پر بركت تدوين كتاب ارزشمند اصول فلسفه و روش رئاليسم است‌. و اين جداي از شركت در جلسه تفسير قرآن بود كه در آن روزگار مرسوم نبود و حاصل آن جلسات هم كتاب تفسير الميزان بود كه به تعبير استاد مطهري :
«بيشتر مطالب اين كتاب را علامه در حالت الهام مانند نوشته‌اند. و اصولاً بيشتر مطالبي را كه در كتابها و نوشته‌هاي خودم دارم ريشه‌هايش را از علامه طباطبائي و خصوصاً از الميزان گرفته‌ام‌.»(31)
و البته اين ارادت به علامه ـ كه بعدها در پي ذكر نامش كلمه روحي فداه را مي‌افزود ـ مانع از آن نبود كه به نقد نظريات استاد بپردازد و با صراحت بگويد كه من اين مطلب را از علامه طباطبائي نمي‌پذيرم و در اينجا نظر خودم چنين است‌.(32)
حضور استاد مطهري در درس استاد علامه طباطبايي (رض‌) حضوري عالمانه و بسيار مفيد و سازنده بود و دقت و هوش و زيركي او نه تنها حاضران را به وجد و حال مي‌آورد بلكه خود استاد علامه و آن نابغة عظيم را آن چنان بر سر شوق مي‌آورد كه مي‌گويد : «... مخصوصاً مرحوم مطهري يك هوش فوق‌العاده‌اي داشت و حرف از او ضايع نمي‌شد. حرفي كه مي‌گفتيم مي‌گرفت و به مغزش مي‌رسيد. علاوه بر مسأله تقوا و انسانيت و جهات اخلاقي ـ كه انصافاً داشت‌. يك هوش فراواني هم داشت و هر چه مي‌گفتيم هدر نمي‌رفت‌، مطمئن بودم كه هدر نمي‌رود. اين عبارت‌، عبارت خوبي نيست‌، بنده وقتي كه ايشان به درسم مي‌آمدند حالت رقص پيدا مي‌كردم از شوق و شعف‌، به جهت اينكه انسان مي‌داند هر چه بگويد هدر نمي‌رود و محفوظ است‌...»(33)
ازدواج
تابستان سال 1331 به مشهد مقدس مشرف مي‌شود و سپس راهي فريمان‌; پس از مشورت با والدين با دختر آيت‌الله روحاني كه از علماي وارسته خراسان بود ازدواج نموده‌، به اتفاق همسر جوان خود به قم باز مي‌گردد. و در خانه‌اي اجاره‌اي و با فروش كتاب و شهريه خيلي ناچيز زندگي جديدي را آغاز مي‌كنند.

مهاجرت به تهران
حمايتهاي بي‌دريغ او از استاد فرزانه‌اش كه طرح اصلاحي براي سامان دادن به سازمان روحانيت را ارائه كرده بود كه البته از بد روزگار با شكست مواجه شده بود و فقر شديد حاكم بر زندگي‌، استاد را مجبور به جلاي موطن مألوف علمي و تحقيقي خود كرد. او خود نزدِ يكي از دوستانش چنين درد دل كرده است :
«براثر شكست طرح آقاي خميني براي اصلاح حوزه كه من هم از فعالان آن و شاگرد ايشان بودم‌، از اطرافيان آيت‌الله بروجردي ضربه خوردم‌. اطرافيان‌، طوري مرا از نظر آقاي بروجردي انداخته بودند كه هر چه كردم مرا احضار كند تا حضوراً عرايضم را عرض كنم‌، نتيجه‌اي نگرفتم‌. حتي روزي نامه‌اي نوشته و در آن عرض كرده بودم در كجاي دنيا رسم است كه درباره كسي حكم غيابي صادر كنند؟ چيزهايي كه به شما گفته‌اند، بنده را احضار كنيد كه توضيح بدهم تا رفع هرگونه سوءتفاهم شود. نامه را دادم به آقاي منتظري كه هم مباحثه بوديم و نزد آيت‌الله بروجردي آمد و رفت داشت و گفتم در يك فرصت مناسب به دست ايشان بدهد. آقاي منتظري گفت : «دادم نگرفت‌» ناچار به تهران آمدم‌...
علت بيرون آمدنم از حوزه اين بود و از آن موقع تاكنون به جرم ارادت به آقاي خميني نزد خودي و بيگانه صدمه ديده‌ام و مي‌بينم‌. تا وضع ما روحانيان و آقايان مراجع چنين باشد. اين قضايا هم هست بايد تحول اساسي در حوزه به وجود بيايد كه چهار نفر كم مايه نتوانند اين طور با سرنوشت افراد بازي كنند و سد راه خدمات ارزنده به اسلام و مسلمين باشند.»(34)

فعاليت‌هاي علمي ـ فرهنگي
شركت در امتحان دورة مدرسي معقول و منقول
پس از ورود به تهران در امتحانات اولين دورة مدرسي معقول و منقول شركت كرد : «وقتي ايشان از قم به تهران آمدند در اولين دورة امتحانات مدرسي معقول و منقول شركت كردند ... مصلحت الهي هر چه بود خدا خواست كه ايشان بتواند جامع بين حوزه و دانشگاه باشند، رابطي باشند كه قديم و جديد را وصل كنند، دانشگاه و فيضيه را به هم متصل كنند، وقتي ايشان از تهران به قم آمدند... و آمدند در حجره و تعريف كردند، گفتند كه در جلسة امتحان‌، ممتحنين چه مسئله فلسفي از من پرسيدند، ديگران چه جواب دادند و من چه جواب دادم‌، گفتند هيئت ممتحنه به اتفاق گفتند چه كنيم نمره‌اي بالاتر از بيست نيست‌، و اگر نمره‌اي بالاتر از بيست بود به شما مي‌داديم‌، در رشته معقول و فلسفه شاگرد اول شدند و نمرة بيست را گرفتند.»(35) با ورود به تهران ابتدا در مدرسه مروي به تدريس شرح منظومه‌، شرح اشارات و شفا رو آورد و حدود بيست سال در اين مدرسه به تربيت طلاب و محققين علوم و فرهنگ اسلامي توفيق يافت‌.
اولين اثر علمي او نيز در سال 1332 با نام اصول فلسفه و روش رئاليسم شكل گرفت كتابي كه به تعبير علامه طباطبائي :
«مجملات‌... و مقاله‌هاي فشرده بود و ما مي‌خواستيم باز شود مطلب روشن شود و كسي كه اين معني را بتواند برعهده بگيرد مرحوم آقاي مطهري بود. شروع كرد و به بهترين وجهي هم از عهده برآمد. اين است كه ما دو دستي به او مي‌داديم كه حل كند و حل هم كرد. آن مقداري كه نوشته قابل توجه است و خودش هم صاحب نظر بود.»(36)

تدريس در دانشگاه
به سال 1333 آغاز تدريس آزمايشي او بود كه خوش درخشيد و سرمنشأ خيرات و بركات فراواني براي عرصه اصول فلسفه و معارف اسلامي شد.
مقالات او در مجلات و نشريات توجه هر خواننده‌اي را به خود جلب مي‌كرد از آن جمله همكاري او در نشريه وزين مكتب تشيع كه در آن روزگار به همت چند طلبه آگاه و مبارز راه‌اندازي شده بود و البته براثر فشار رژيم دوام نياورد و عمري كوتاه داشت‌. نقل است كه او براي هر جلسه تدريس و منبر خود ساعتها مطالعه مي‌كرد و اگر ندرتاً موفق به مطالعه نمي‌شد در آن روز بر كرسي تدريس نمي‌نشست و يا از پله منبر بالا نمي‌رفت‌. اولين جلسه تفسير قرآن او نيز در همان سالهاي اوليه ورود او به تهران و در انجمن اسلامي دانشجويان آغاز شد. از سال 1337 با شركت در جلسات انجمن اسلامي پزشكان و ايراد بحثهاي اعتقادي حساس‌، به پاسخگويي نسل تحصيل كرده توفيق يافت و از اين ره‌گذر و در طول بيست سال موضوعاتي چون توحيد، نبوت‌، معاد، مسأله حجاب‌، بردگي از نظر اسلام‌، صلح امام حسن (ع‌)، امام صادق (ع‌) مسأله خلافت‌، مسأله ولايتعهدي امام رضا(ع‌)، پرورش جسم و استعداد عقلاني‌، عوامل تربيت اسلامي‌، فطرت‌، ربا، بانك و بيمه و... را در آن انجمن به بحث گذاشته‌، به پرورش نفوس مستعده در آن جمع همت گماشت‌. در عين تدريس اسفار و ارائه بحثهاي كلامي كلان در پي اطلاع از نياز جوانان و نوجوانان در سال 1339 جلد اول داستان راستان را منتشر كرد و جلد دوم آن نيز در سال 43 با استقبال مواجه شد و بعدها نيز از طرف يونسكو نيز جايزه‌اي بدان تعلق گرفت‌.

سفرهاي تبليغي
همزمان با تحصيل در ايام تبليغي به همراه ساير همراهان دست به سفرهاي تبليغي زده راهي مناطق مختلف كشور مي‌شد. سفر به اراك‌، همدان‌، اصفهان و نجف‌آباد از آن جمله بود. آيت‌الله شهيد دكتر بهشتي در اين زمينه مي‌گويد :
«يك خاطره‌... مربوط به سال 1326... در يكي از روزهاي ميلاد يكي از ائمه در ماه رجب يا شعبان دقيقاً به خاطر ندارم در حجره يكي از دوستانمان آقاي ايزدي نجف‌آبادي امام جمعة نجف‌آباد مهمان بوديم در آن روز صحبت از اين رفت كه بايد روحانيت براي مؤثر واقع‌تر شدن خودش تلاش كند سه نفري با هم صحبت كرديم و گفتيم خوب است ماه رمضان امسال ـ كه در تابستان هم بود ـ بلند شويم برويم و به محرومين و دور افتاده‌ترين نقاط كشور براي رساندن پيام اسلام به آن مردمي كه كمتر كسي سراغشان مي‌رود، فكر مورد قبول قرار گرفت و در آن سال 18 نفري به اطراف رفتيم و قرار شد نفري صد تومان بدهيم و چون غالباً نفري صد تومان را نداشتيم مرحوم آقاي بروجردي كه بوسيله امام خميني در جريان اين برنامه قرار گرفته بودند اين خرج سفر را تأمين كردند. قرار شد برويم اگر جايي هم نبود ـ چون تابستان بود ـ با همان عباي خودمان هر جا كه شد بخوابيم و خوراك هم خودمان تهيه كنيم به طوري كه آزاد بتوانيم فعاليت تبليغي داشته باشيم‌. اين سفر با موفقيت انجام گرفت و در بازگشت از اين سفر در اول شهريور 1326 نشستيم و يك برنامه مطالعاتي مناسب با اين سفرها تنظيم كرديم و 18 نفر به گروههاي سه نفري تقسيم شدند و هر گروهي يك يا دو رشته را انتخاب كردند و شروع به كار كردند. آقاي مطهري‌... و من سه نفري در گروه اسلام و ماترياليسم و ماديگري در اسلام وارد مطالعه شديم‌... زمينه بحثمان كتابي بود به نام «علي‌اطلال مذهب‌المادي‌» (بر ويرانه‌هاي ماديگري‌) كه نويسنده آن فريد وجدي بود، كه كتاب جالبي به زبان عربي بود.»(37) تابستان سال 1326 كه براي زيارت پدر و مادر به فريمان مي‌رود از حسن اتفاق‌، استاد محبوبش آيت‌الله خميني نيز به مشهد مشرف مي‌شود و اين بهانه‌اي مي‌شود كه وي را به فريمان دعوت كند و چند روزي در خانه پدري از استاد عزيز خود پذيرايي كرده و محبت قلبي خويش را به او بيش از پيش بنماياند.

مجله زن روز
در سال 1345 ابراهيم مهدوي در مجله زن روز مطالبي در مورد حجاب و زن نوشت كه استاد بدون پروا از اينكه ديگران چه خواهند نوشت و چه خواهند گفت با انتشار يك سلسله مقالات در همان مجله پاسخ ياوه‌گوييهاي آن فرد را داد و بعدها همان مقالات را با عنوان «نظام حقوق زن در اسلام‌» منتشر كرد كه بسيار مورد استقبال قرار گرفت‌. استاد خود در شأن نزول نشر اين كتاب مي‌نويسد :
«... آنچه اكنون از نظر خوانندة محترم مي‌گذرد مجموع مقالاتي است كه به مناسبت خاصي‌، اين بنده در سالهاي 45 ـ 46 در مجلة «زن روز» تحت عنوان «زن در حقوق اسلامي‌» نشر داد و توجه فراواني جلب كرد. براي افرادي كه سابقة كار را نمي‌دانند و در آن اوقات در جريان نبودند و اكنون مي‌شنوند كه اين مقالات در آن مجله‌، اولين بار نشر يافته است‌، قطعاً موجب شگفتي خواهد بود كه چگونه اين بنده آن مجله را براي اين سلسله مقالات انتخاب كردم و چگونه آن مجله حاضر شد بدون هيچ دخل و تصرفي اين مقالات را چاپ كند.
از اين رو لازم مي‌دانم «شأن نزول‌» اين مقالات را بيان نمايم‌. در سال 45 تب تعويض قوانين مدني در مورد حقوق خانوادگي‌، در سطح مجلات‌، خصوصاً مجلات زنانه سخت بالا گرفت و نظر به اينكه بسياري از پيشنهادهايي كه مي‌شد بر ضد نصوص مسلم قرآن بود، طبعاً ناراحتيهايي در ميان مسلمانان ايران به وجود آورد.
در اين ميان‌، قاضي فقيد ابراهيم مهدوي زنجاني ـ عفي‌الله عنه ـ بيش از همه گرد و خاك مي‌كرد و حرارت به خرج مي‌داد. مشاراليه لايحه‌اي در چهل ماده به همين منظور تنظيم كرد و در مجلة فوق‌الذكر چاپ نمود.
... من قبلاً ضمن مطالعات خود دربارة حقوق زن‌، كتابي از مهدوي فقيد در اين موضوعات خوانده بودم و مدتها بود كه به منطق او و امثال او آشنا بودم‌. به علاوه‌، سالها بود كه حقوق زن در اسلام مورد علاقة شديد من بود و يادداشتهاي زيادي در اين زمينه تهيه كرده و آماده بودم‌. مقالات مهدوي فقيد چاپ شد و اين مقالات نيز رو در روي آنها قرار گرفت‌. طبعاً من از موضوعي شروع كردم كه مشاراليه بحث خود را شروع كرده بود. درج اين سلسله مقالات مشاراليه را در مشكل سختي قرار داد، ولي شش هفته بيشتر طول نكشيد كه با سكتة قلبي درگذشت و براي هميشه از پاسخگويي راحت شد !در آن شش هفته اين سلسله مقالات جاي خود را باز كرد. علاقه‌مندان هم از من و هم از مجله تقاضا كردند كه اين سلسله مقالات مستقلاً ادامه يابد. با اين تقاضا موافقت شد و تا 33 مقاله ادامه يافت‌. اين بود «شأن نزول‌» اين مقالات‌...»(38)
يكي از دوستان استاد در مورد نشر مقاله در زن روز مي‌گويد :
«مرحوم مطهري هوادار بحث و گفتگو با هر گروه و فرقه‌اي بود. خوب به خاطر دارم كه با وجود مخالفت شديد بسياري از دوستان خود، در مجله «زن روز» آن ايام كه صفحات «بر سر چهارراه‌» آن زشت‌ترين و بي‌شرمانه‌ترين راهنمايي‌ها را به دختران و زنان ايران مي‌كرد، مقالاتي مي‌نوشت و معتقد بود كه بايد دلايل و مطالب ما در مجله خود آنها هم منتشر شود تا آنها بدانند كه ما چه مي‌گوئيم‌. در پاسخ اعتراض من در همين زمينه كه مي‌گفتم : «مقالات شما باعث مي‌شود پاي «زن روز» به خانه‌هاي مسلمانان هم باز شود و موجب فساد دختران جوان گردد ايشان گفتند: اگر خانواده‌اي مسلمان با خواندن چند شماره «زن روز» فاسد، فاسد بشوند بايد در تربيت آنها كوشيد ولي بايد توجه داشت كه زن روز قبل از نشر مقالات من در تيراژي بالاي صد هزار منتشر مي‌شد يعني در صد هزار خانواده ايراني و اغلب مسلمان راه دارد و من با نوشتن مقالاتي در اين مجله‌، حرفهاي خودمان را به ميان صد هزار خانواده‌اي مي‌برم كه به مسجد و حسينيه نمي‌آيند. قرآن مجيد درباره مشركين مي‌فرمايد : «لم يكن الذين كفروا من اهل الكتاب منفكين حتي تأتيهم البيّنه‌» اين آيه علاوه بر تفاسيري كه شده‌، معني جالبي هم دارد و آن اين است كه تا شما براي مشركين دليل و برهان نياوريد و با آنها به بحث آزاد ننشينيد، دست از كار و راه خود برنمي‌دارند و اين خود دليل روشني است كه قرآن به انديشه و گفتگوي همراه با دليل و برهان‌، اهميت مي‌دهد و آن را جدّي تلقي مي‌كند و در واقع طرح كردن يك موضوع به طريق استدلالي و منطقي‌، به تعبير قرآن مي‌تواند در جهت دادن به زندگي انسان و تغيير مسير و كيفيت آن‌، عامل سازنده و اصلي باشد.»(39)

مقابله با ناسيوناليسم منفي
در موقعيتي كه رژيم شاهنشاهي بيشترين تكيه را بر رواج ناسيوناليسم داشت و ارزشهاي ناسيوناليستي را در كشور از سطح خانواده تا دانشگاه رواج مي‌داد و گروههاي چپ هم بر اين مسئله تكيه مي‌كردند و در اين زمينه نقطه مشتركي با رژيم شاهنشاهي داشتند، او متوجه خطرات رشد اين احساسات ناسيوناليستي شد و كتاب «خدمات متقابل اسلام و ايران‌» را نوشت و نشان داد كه اسلام و ايران در فرهنگ ملي و اسلامي ما دو مقوله جدا از هم نيستند و همه چيزهايي كه ما به آنها افتخار مي‌كنيم‌، نشأت گرفته از اسلام است‌.(40)

فعاليت‌هاي سياسي ـ مبارزاتي
فدائيان اسلام
با سقوط ديكتاتوري رضاخاني و فرار او از كشور در شهريور 1320 ايران چونان زمين خلاصي يافته از زمستان سرد، تنفس بهاري خويش را آغاز كرد و موج آزاديخواهي در كشور دوباره نضج گرفت و بارزترين و شورانگيزترين حركت سياسي توسط جواناني مخلص كه بعدها نام فدائيان اسلام بر خود نهادند صورت گرفت و مطهري هم دور و نزديك اين حركت را دنبال مي‌كرد و گاه از آنان پشتيباني و زماني به نقد برخوردهاي تند آنان مي‌نشست و آنان را به تسليم و خضوع در برابر مرجعيت بزرگ شيعه فرا مي‌خواند. حتي در ماجراي تهاجم بعضي از طلاب حوزه به فدائيان اسلام و مضروب كردن آنها شهيد مطهري پس از گوش دادن به گله‌هاي فدائيان از مرحوم آيت‌الله بروجردي گفت :
«آقاي نواب ! ببينيد برادر ! كوتاهي از خود شماست‌. تصديق كنيد كه شما آقايان خيلي عصباني هستيد. با خشم و غضب و عصبانيت كه نمي‌شود كار كرد. روايت داريم كه : «الغضب نوع من الجنون لاَن‌َّ صاحَبه‌ُ بَعَده‌ُ يَنْدم‌» حديث معلل است‌، علت در خود حديث است‌. غضب يك نوع ديوانگي است‌، زيرا دارنده آن پس از آن پشيمان مي‌شود. چرا شما بايد كاري كنيد كه به اينجا برسد؟ نبايد با آقاي بروجردي طرف شويد اين وظيفه را نداريد.
آقاي نواب ! در حسن نيت و شور ديني و پاكي هدف شما و رفقايتان شكي نيست‌. ولي ببينيد اين اعلاميه كه در آن خطاب به آقاي بروجردي نوشته‌ايد : «گمان نمي‌كنم غيرت ديني شما كمتر از حاج آقا حسين قمي باشد.» دستاويز افراد مغرض شده و كارتان به اينجا كشيده كه بايد در فيضيه به شما حمله كنند و اين طور مضروب شويد. اگر شما بيشتر فكر مي‌كرديد و در جوي آرام و به دور از شور جواني و احساسات زياد اقدام مي‌كرديد، قطعاً كار به اينجا نمي‌كشيد. شهيد نواب صفوي به خود مي‌پيچيد و ضمن قبول نصايح شهيد مطهري‌، نمي‌خواست سخني بگويد كه واحدي و آقاي سيد هاشم خجل شوند چون آنها بودند كه آن اعلاميه را با شتاب و بدون مشورت با او چاپ و منتشر كردند.
فدائيان اسلام پس از اين واقعه نرمش نشان داده و با تشكيل كلاسهاي احكام از رساله آقاي بروجردي از مواضع خود عقب نشستند.»(41)

دعوتنامه شاه
شاه گفته بود كه اساتيد دانشگاه جمع بشوند و راجع به مواد انقلاب سفيد نظرياتي بدهند و اگر انتقاداتي دارند بكنند، و در همين رابطه هم آقاي مطهري را دعوت كرده بودند و نامه تهديدآميز بود كه اگر نياييد چنين و چنان مي‌شود، و ايشان گفتند من نمي‌روم هر چه مي‌خواهد بشود.(42)
با شروع نهضت روحانيت در سال 41 به رهبري امام خميني مطهري نيز از جان و دل به تقويت مواضع رهبر و مراد و استاد خود پرداخت و بهاي آن را نيز در شب عاشوراي سال 42 و پس از بازگشت از سخنراني در خيابان پيروزي پرداخت و به اسارت عوامل رژيم شاه درآمد. همسر استاد مي‌گويد :
«شب عاشورايي بود كه ايشان سخنراني عجيبي كرده بودند و به منبريها گفته بودند كه بايد واقعيت را بگوييد و در مقابل هر نوع حادثه و گرفتاري بايستيد بعد از سخنراني بود كه نيم ساعت بعد از نيمه شب ايشان به منزل آمدند. منزل ما يك حياط 100 متري در كوچه دردار بود آن روز بچه‌اي دوماهه نيز داشتم ايشان طبق معمول كه يك ذرّه پنير يا كره مي‌خوردند همان شام مختصر را از من طلب كردند و من رفتم شام بياورم‌. در زدند و استاد براي باز كردن در به در حياط رفتند. آنها دائم مطهري را مي‌كشيدند و ايشان مي‌خواستند لباس عوض كنند ولي اجازه نمي‌دادند. من آمدم جلو ايشان به من گفتند : «لباسهاي مرا بياور» در جيب قباي ايشان پُر بود از اعلاميه و دفتر تلفن و مدارك من فوراً رفتم و قباي ديگري براي ايشان آوردم‌. آن شب ايشان را دستگير كردند و نزديك به دو ماه زنداني بودند. وقتي آزاد شدند در اولين ديدار با من‌، خنديدند و گفتند : اگر كار تو نبود و آن قبا را عوض نكرده بودي رازهاي ما كشف شده بود. تو خيلي زرنگي كردي‌.»
پاكروان رئيس وقت ساواك‌، در مورد بازداشت استاد، خطاب به دادستان ارتش مي‌نويسد : «مرتضي مطهري فرزند محمد حسين‌... در تاريخ 15/3/42 به اتهام اقدام بر ضد امنيت داخلي مملكت دستگير و در حال حاضر در زندان شهرباني كل كشور بازداشت مي‌باشد. عليهذا خواهشمند است دستور فرماييد نسبت به صدور قرار بازداشت مشاراليه اقدام مقتضي معمول و نتيجه را به اين سازمان اعلام نمايند.»
عليرغم جو موجود، تنگي جا در زندان و شرايط غيرقابل تحمل فضاي حاكم بر بازداشتگاه 65 زنداني كه همه از علما و مبلغان برجسته كشور بودند روزگار را بر خود تنگ نكرده و با تشكيل نشست‌هاي دوستانه علمي و فكاهي اوقات زندان را برخود گوارا مي‌نمودند. شعر زير كه حاوي دو قسمت است و شاعر آن فردي به نام ذوالقدر بوده است در زندان به استاد تقديم مي‌شود و استاد نيز به استقبال آن مي‌رود :
«بعد از 15 خرداد كه در زندان شهرباني بوديم آقاي بكايي تبريزي اشعار ذيل را كه از مردي به نام ذوالقدر مي‌باشد در پشت مثنوي من به عنوان يادگار نوشتند :
نشد ابرو خم از سنگيني بار قفس ما را كه اين سنگين‌، سبك‌تر باشد از بال مگس ما را به رغم عدل و آزادي‌، خلاف هر چه در عالم به جرم راستي افكنده در زندان‌، عسس ما را تنك پر مايگان توبه فرما را ز ما برگو گران جانيم و نتواند خريدن هيچ كس ما را خود، آزادي بدست آور كه كس نفرستد اين گوهراز آن سوي بحار و ساحل رود ارس ما را دموكراتش لقب بخشند هر خود رأي و خودكامي در اين مكتب كه معني واژگون گرديده اسمارا ز بيت‌المال ملت‌، گنجها سهم تبهكاران‌! بيات آجر و صبحانة آب و عدس ما را!» اين جانب با اينكه فاقد طبع شعر است‌، يك روز اشعار بالا را به ابيات ذيل استقبال كرد : ز منزلگاه آن محبوب‌، ياران را خبر نبود همي آيد به گوش از دور، آواز جرس ما را صبا از ما ببر يك لحظه پيغامي به روح‌الله كه اي ياد تو مونس روز و شب در اين قفس ما را به رغم كوشش دشمن نخواهد بگسلد هرگز ميان ما و تو پيوند، تا باشد نفس ما را سزاوار تو اي جان‌، كنج زندان نيست منزلگه سزد گر خون ببارد از دو ديده هر نفس ما را رواق منظر ديده مهياي قدوم تو كرم فرما و بپذير از صفا اين ملتمس ما را تمام ملت ايران فكنده چشم بر راهت به راه عدل و آزادي نه باك از هيچ كس ما را(43) فشار مردم و مهاجرت علماي درجه اول بلاد ايران به تهران سبب شد كه روحانيون زنداني پس از تحمل 43 روز حبس از زندان آزاد گردند.
استاد مطهري در تقويم روز 26 تير ماه سال 42 خويش مي‌نويسد :
«در اين روز در حدود ساعت 6 بعد از ظهر، از زندان موقت شهرباني آزاد شديم و... اللهم اختم لنا بالخير والعافية و السلامة و البركة‌»(44)

همكاري با هيئتهاي مؤتلفه اسلامي
مشاركت او در شكل‌گيري هيئت‌هاي مؤتلفه كه در آن روزگار نقش چشمگيري در سازماندهي تظاهرات و فعاليتهاي سياسي و پخش اعلاميه‌هاي امام در سراسر كشور را داشت قابل توجه است و به فرمان رهبري نهضت استاد مطهري به همراه دكتر بهشتي و حجج اسلام انواري و مولايي و غفوري شوراي فقهاي مؤتلفه را تشكيل داده و در تدوين ايدئولوژي گروه نقش اساسي را ايفا مي‌نمايند. كتاب با ارزش «انسان و سرنوشت‌» او محصول تدريس در اين جمع است‌.
آيت‌الله انواري از مبارزان قديمي از شكل‌گيري مؤتلفه و نقش اساسي استاد و مخالفت او با مبارزه نظامي تهي از آموزش ايدئولوژيك چنين مي‌گويد :
«در رأس كساني كه به اين جمعيت كمك مي‌كردند، در درجة اول امام خميني بودند و بعد از ايشان هم آيت‌الله ميلاني كه در آن روزگار همكاري مي‌كردند.
كار شوراي روحانيت اين بود كه اگر مطالبي يا دستوري از بالا ـ يعني امام ـ مي‌رسيد، آن را منعكس مي‌كردند تا از ارگانهاي پايين اجرا كنند. اگر هم چيزي به نظر شورا مي‌رسيد، به بالا پيشنهاد مي‌كرد. همچنين اگر از كميتة مركزي پيشنهاد مي‌شد، به شورا مي‌آمد و پس از بررسي به بالا ارائه مي‌شد. يكي از وظايف شوراي روحانيت‌، تهية خوراك فكري براي جوانها بود. من خوب يادم است كه در آن روزگار چند جزوه تهيه شده بود كه يكي از آنها نوشتة شهيد استاد مطهري بود كه تايپ شده بود و آن را به حوزه‌ها داده بودند كه تدريس مي‌كردند. بعدها كه ما زنداني شديم‌، اين كتاب چاپ شد.
اواخر سال 43، بعد از جريان كاپيتولاسيون‌، امام خميني را به تركيه تبعيد كردند. در اين حال‌، هيئتهاي مؤتلفه به فكر افتادند كه از صورت فعاليت تعليمي و ايدئولوژيكي بيرون آيند و به صورت سازماني سياسي ـ نظامي وارد كار شوند. در آن روزگار بنده با اين كار موافق بودم‌. بعضي از دوستان هم موافق بودند، به اين شرط كه به نام ما تمام نشود. بعضي هم با اين كار واقعاً مخالفت مي‌كردند. من اعتراف مي‌كنم كه نظر استاد مطهري نظر جالبي بود. ايشان مي‌گفتند : ما هنوز يك ايدئولوژي صحيح و مدون ارائه نداده‌ايم و جوانهاي خود را آموزش اسلامي نداده‌ايم و مفاهيم را روشن نكرده‌ايم‌. اينها كه در حال حاضر با عصاي احساسات پيش مي‌روند و اطلاعاتشان دربارة اسلام كم و ضعيف است‌، فردا كه ما اين كار را شروع كنيم‌، اگر تحت تأثير نيروهاي الحادي قرار بگيرند، ما كه آمده‌ايم اسلامي كنيم و جوانهاي خود را با اسلام آشنا كنيم و اهداف اسلامي را پيش ببريم‌، نتيجة عكس مي‌گيريم‌; چرا كه بچه‌هاي خود را به دست نيروهاي الحادي و كمونيستها داده‌ايم‌.
البته در آن وقت‌، دست كم من متوجه اين مسئله نبودم‌. شايد جوانتر بودم و ايشان دورانديش‌تر بودند و عميقتر فكر مي‌كردند. اين مطلبي بود كه بعدها به آن رسيدم و احساس كردم كه حق به جانب ايشان بود.»(45)
ساواك در 20/4/1344 و در بازجويي از يكي از اعضاي هيئتهاي مؤتلفه از تدوين جزوه‌اي تحت عنوان انسان و سرنوشت كه جهت تدريس در هيئت‌هاي مؤتلفه تنظيم شده بود آگاه مي‌شود.
پس از تبعيد رهبري نهضت مسئوليت مطهري صد چندان شد و لذا در دوران 16 ساله مبارزات روحانيت به جوابگويي به شبهات و سمپاشيهاي دو جبهة راست (سلطنت طلب‌) و (چپ‌) و جلوگيري از ايجاد يأس در مبارزات طلاب و دانشجويان و ساير مبارزان پرداخت‌. يكي از نكات دقيق و عبرت‌آموز در زندگاني استاد مطهري‌، روش سياسي او بود : «... مرحوم مطهري شيوه‌اي را در مبارزه با رژيم پيش گرفته بود كه من به جز معدودي از انقلابيون سرشناس ايران كسي را نمي‌شناسم مانند وي عمل كرده باشد. او بظاهر مردي آرام و بركنار از سياست و بيشتر اهل تحقيق و «حليف قلم‌» [هم قسم قلم] به نظر مي‌رسيد. فعاليتهاي سياسي خود را از نزديكترين دوستان غيرانقلابي و حتي از انقلابيون بي‌خبر از متن انقلاب كتمان مي‌كرد. البته اوقات او وقف نوشتن و تحقيق بود اما چنان كه مي‌نمود و افراد ناآگاه او را به محافظه‌كاري و يا فرار از مواقع خطر متهم مي‌كردند، نبود. او از پيشوايان به حق اسلام و امامان اهل بيت (ع‌)، اين درس را آموخته بود. شيعيان انقلابي و تندرو مانند «زيديهاي‌» همزمانشان‌، به آن بزرگواران كه آني از مبارزه با ستمگران غافل نبودند و به نشر «ايدئولوژي ولايت و رهبري‌» پرداخته بودند نيز چنين برچسبي مي‌زدند.
حقيقت اين است كه شيوة سياسي وي يك نوع تاكتيك مكتبي و هدفدار بود. وي در نوشته‌ها و گفتارهايش پرخاشگر و متظاهر به انقلابي بودن شهره نمي‌شد. او معتقد بود مبارزه بايد از روي نقشة صحيح و با تمهيد مقدمات توأم باشد تا به نتيجه برسد. اما مقدماتي كه او در نظر داشت‌، پي‌ريزي اصول صحيح اسلامي براي انقلاب بود تا فكر اصيل اسلامي انقلاب حفظ شود تا اگر به موقع خود نيازي به درگيري علني و پرخاشگري باشد (كه مسلماً اين امر گاهي ضرورت هم دارد) مي‌بايد پرخاشگري كرد; چنان كه كرد و به همين خاطر بارها به زندان افتاد. در 15 خرداد او و ديگر همرزمانش مدت دو ماه در زندان بودند و نيز متعاقباً و به مناسبتهاي گوناگون بارها در بند رژيم گرفتار شد. اما هرگز تندروي را بدون تفكر و تنها از روي احساسات و غرايز نپذيرفت‌. بلكه معتقد بود كه بايد با برنامه و هماهنگ عمل كرد.... وي بسيار رازدار و سرّ نگهدار بود. نقشه‌ها و فعاليتهاي خود را حتي‌الامكان پنهان مي‌كرد و جز به اهلش نمي‌گفت‌. او چنان نبود كه نيات و اهداف خود را صريح و رك همه جا فاش كند. در اين خصلت به حدي راسخ بود كه بعضي آن را يك نوع عيب مي‌شمردند و او را مردي پيچيده و ناآشنا و تودار مي‌پنداشتند.
اما به نظر من برخلاف اين پندار، او اين شيوة معقول و حكيمانه را بهترين راه براي نيل به آرمانهاي اصلاحي خود مي‌دانست‌...تماسهاي خود را با شخصيتها و رجال سياسي و روحاني صاحب نفوذ، كه از لحاظ طرز تفكر و خطمشي‌، گوناگون و در دو قطب متضاد قرار داشتند، پنهان مي‌كرد و همين طور برخورد خويش را با گروههاي سياسي و مذهبي‌. اما اين تماسها و آشناييها و كتمانها، هيچ‌گاه خارج از خط اصلي و راه و رسم اصلاحي او نبود. وي اين قدرت نفس و سعة صدر را دارا بود كه ميان اين عناصر گوناگون و دوستي با آنان را جمع كند... او بسيار دورانديش و مآل بين و حسابگر بود. هيچ كاري را بدون تمهيد مقدمات لازم آغاز نمي‌كرد. دل به دريا زن و بي‌گدار به آب زن نبود. همواره مي‌انديشيد كه براي هر كاري از وجود چه كسي بايد استفاده كرد و در شأن و حد توان كيست و به چه نوع تدبيري حاجت دارد. در كجا بايد شركت كرد و با كدام گروه تماس گرفت و از كدام گروه بايد اجتناب كرد. در برابر فضل و كمال و لياقت در هر كس يافت مي‌شد ـ حتي آنان كه از راهش جدا بودند ـ خاضع بود و انصاف مي‌داد و حتي به زبان مي‌آورد. بارها راجع به بعضي از رجال سياسي و روحاني از او مي‌شنيدم كه : «فلان كس گرچه زيربناي فكر سياسيش انگليسي است اما داراي چنين صفات و فضايلي است‌.» اين نوع داوري خود حاكي از چند فضيلت است واقع بيني‌، انصاف‌، دلبستگي به فضيلت‌، حقگويي و تسلط بر اعصاب‌. چه بسيارند كساني كه اگر با كسي اختلاف نظر دارند يا عيبي در او سراغ دارند، همة خصلتها و اوصاف خوب او را نديده مي‌گيرند و بنا حق درباره‌اش قضاوت مي‌كنند.»(46)

حسينيه ارشاد
بنيان نهادن حسينيه ارشاد در سال 1346 نيز از جمله شيوه‌هاي نوين مبارزه فرهنگي او در اوج غربت دين و دينداري بود كه البته براي او پايان غم‌انگيزي داشت : «مرحوم استاد بنيانگذار حسينيه ارشاد بودند. در آن روزي كه تبليغ اسلامي جز روضه‌خواني‌ها آن هم به صورت ناقص وجود نداشت و مركزي هم براي تبليغ اسلام به صورت صرفاً تبليغ و با توجه به انگيزه‌هاي تازه اسلامي يافت نمي‌شد، ايشان به اين فكر افتادند كه مركزي براي اين گونه تبليغات بايد بوجود بيايد. و چون فردي بود كه شديداً معتقد به اهل بيت بود و علاقه‌مند به نام و ياد خاندان پيامبر اسلام نام آنجا را حسينيه گذاشت‌.»(47)
در پي برخي خودسريهاي مدير داخلي حسينيه ارشاد، استاد مطهري در سال 1349 مجبور به ترك حسينيه گرديد. بخشي از پايان غم‌انگيز ماجراي حسينيه ارشاد را بخوانيد :
«در سال 49 يك مسئله‌اي پيش آمد، بين آقاي مطهري و آقاي ميناچي و آن به اين صورت بود كه آقاي ميناچي كه به عنوان مدير داخلي حسينيه انتخاب شده بود، عملاً دست آقاي مطهري و ديگران را از همه كارهاي داخلي حسينيه كوتاه كرده بود. انتخاب سخنران‌، انتخاب مجلس‌، جلسات گوناگون و چاپ و نشر. آقاي مطهري مي‌گفت خوب نمي‌شود. ما يك مؤسسه را بوجود آورده‌ايم مردم اينجا را متعلق به ما مي‌دانند ما ندانيم اينجا كي سخنراني مي‌كند يا مثلاً چه موقع كتابش مي‌خواهد چاپ بشود يا چه مطالبي گفته مي‌شود، استاد مطهري جزء هيئت امناي سه نفره بود و در مقابل‌، ميناچي به اعتراضهاي ايشان اعتنايي نمي‌كرد و اين بود كه عملاً آقاي مطهري فريادش به جايي نمي‌رسيد... آقاي مطهري به عنوان اعتراض گفتند تا وقتي كه ايشان خودسرانه در حسينيه كار بكند من نمي‌توانم در حسينيه باشم و من عملاً كناره‌گيري خودم را از حسينيه اعلام مي‌كنم تا همه بدانند كه من نيستم‌...»(48)
مطهري در اوج اختناق حاكم بر كشور در پاسخ مراجعين براي امر تقليد همگان را به تقليد از آيت‌الله خميني ارجاع مي‌داد و در جايي گفته بود :
«ايشان از لحاظ علمي ابتكاراتي در فقه دارند كه مخصوص خودشان است‌... و اگر تا ده سال ديگر خداوند اين آقا را زنده نگه دارد، تحولي در ايران به وجود خواهد آمد.»(49) يا در پاسخ ديگري گفته بود :
«در درجه اول آقاي خميني‌. به نظر من در بودن آقاي خميني بي‌انصافي است كه از كس ديگري تقليد كنيد... تقليد از حاج آقا روح‌الله لذت ديگري دارد.»(50)
وكالت از سوي امام خميني در سال 1347
استاد مطهري از سوي امام خميني اجازه در امور حسبيه شرعيه را دريافت نمود متن اين اجازه نامه بدين شرح است :
«بسم‌الله الرحمن الرحيم
الحمدالله رب العالمين‌، والصلوه والسلام علي محمد و آله الطاهرين و لعنة‌الله علي اعدائهم اجمعين‌.
و بعد، جناب مستطاب عماد العلمأالاعلام و حجت‌الاسلام آقاي حاج شيخ مرتضي مطهري ـ دامت افاضاته ـ مجازند در امور حسبيه و شرعيه كه در عصر غيبت ولي امر ـ عجل‌الله تعالي فرجه ـ از مختصات فقيه جامع‌الشرايط و منوط به اذن اوست : «فله‌التصدي لما ذكر مع مراعاة الاحتياط» و نيز مجازند در اخذ سهم مبارك امام ـ عليه‌السلام ـ و صرف نصف آن را در مواردي كه براي علو اسلام و ترويج احكام مقدسه و تشييد مباني دين حنيف مفيد است و ايصال نصف ديگر را نزد حقير براي صرف در حوزه‌هاي مهمه اسلاميه‌. و وكيل هستند در دستگردان نمودن و امهال به مقدار صلاح و اخذ و صرف و ايصال به نحوي كه مذكور گرديد.
«و اوصيه ـ ايده‌الله تعالي ـ بما اوصي به السلف الصالح من ملازمة التقوي و التجنب عن‌الهوي و التمسك بعروة‌الاحتياط في‌الدين و الدنيا و ارجو من جنابه ان لاينساني من صالح دعواته‌» والسلام عليه و علي اخواننا المؤمنين و رحمة‌الله و بركاته‌. به تاريخ 24 شهر ذي‌الحجة الحرام 1388 روح‌الله الموسوي الخميني‌»(51)

كمك به فلسطين
در سال 1349 به خاطر صدور اعلاميه‌اي با امضاي ايشان و حضرت علامه طباطبائي و آيت‌الله حاج سيد ابوالفضل مجتهد زنجاني مبني بر جمع اعانه براي كمك به آوارگان فلسطيني و اعلام آن طي يك سخنراني در حسينيه ارشاد به ساواك احضار شد. اين در حالي بود كه ساواك چند روز پس از اطلاع از صدور اين بيانيه دستور كنترل 24 ساعته و شنود تلفن استاد را صادر كرده بود.(52) در سندي از ساواك چنين مي‌خوانيم :
از : 316 تاريخ : 3/9/49
گزارش
درباره : شيخ مرتضي مطهري شغل واعظ
محترماً معروض مي‌دارد :
به طوري كه خاطر عالي مستحضر است چندي قبل سه نفر از روحانيون افراطي تهران و قم به اسامي شيخ مرتضي مطهري‌، سيد ابوالفضل موسوي زنجاني و محمدحسين علامه طباطبائي با انتشار اعلاميه‌هايي از مردم درخواست كردند به منظور كمك به آوارگان فلسطين كمكهاي نقدي خود را به حسابهايي كه از طرف آنان در بانكهاي ملي ايران‌، صادرات و بازرگانان باز شده واريز نمايند.
در اجراي اوامر صادره چندين بار با شيخ مطهري تماس حاصل و به وي توصيه شد با توجه به اينكه وجوه مذكور از طريق سفارتخانه‌هاي عربي فرستاده مي‌شود به مصرف حقيقي نمي‌رسد. اصلح است در ايران صرف كارهاي خير از قبيل تأسيس مدرسه‌، مسجد و مؤسسات خيريه برسد يا در اختيار جمعيت شيروخورشيد سرخ قرار گيرد تا از اين طريق در امور عام‌المنفعه خرج شود : نامبرده اظهار داشته وظيفه شرعي آنان حكم مي‌كند وجوهي كه از طرف مردم به عنوان امانت در حسابهاي آنان واريز شده به فلسطين فرستاده شود و چنانچه در جايي غير از محل مورد نظر مردم صرف شود متهم به خيانت در امانت خواهند شد لذا از اجراي خواسته ساواك معذور است‌. چون مشاراليه در دفعات قبل با جسارت تمام از انجام دستور سرپيچي مي‌كرد لذا در آخرين بار شديداً به وي اخطار شد چنانچه اين وجوه به خارج از كشور فرستاده شود به اتهام خيانت به مملكت تحت پيگرد قرار خواهد گرفت لذا قول داد و از ارسال پول مذكور به عنوان آوارگان فلسطين خودداري نمايد.
با عرض اينكه مراتب به ساواك تهران اعلام گرديد و خواسته شد با تمام امكانات از مطهري و ابوالفضل موسوي مراقبت نمايند كه چنانچه قصد ارسال وجوه موصوف را به فلسطين دارند قبل از اجراي تصميم خود مراتب را اعلام نمايند تا تصميم مقتضي اتخاذ شود. مراتب جهت استحضار معروض گرديد.
رونوشت به پرونده‌هاي ابوالفضل زنجاني و محمدحسين علامه طباطبائي ضميمه شد. در پرونده مرتضي مطهري بايگاني شود. 5/11/49
برابر نظريه اقدام شود. 20/10
در سندي ديگر با عنوان : «جمع‌آوري وجه جهت سازمان الفتح‌» اداره كل سوم در تاريخ 31/2/49 با تنظيم خلاصه سابقه استاد مطهري چنين مي‌نويسد :
«الف ـ شيخ مرتضي مطهري فرزند حسين شغل استاد دانشكده الهيات‌، از روحانيون افراطي و طرفدار نهضت به اصطلاح آزادي است كه در تاريخ 15/3/42 به اتهام اقدام بر ضد امينت داخلي كشور دستگير و در تاريخ 26/4/42 از زندان آزاد و سرانجام قرار منع پيگرد درباره وي صادر شده است‌.
شخص مذكور مدتي بجاي سيد محمود طالقاني در مسجد هدايت نماز جماعت برگزار مي‌نموده و همواره در گفتار و مذاكرات خود مطالب تحريك آميز و انتقادي بيان مي‌نمايد كه از جمله در تاريخ 31/4/43 به طور خصوصي اظهار داشته مردم بس كه مبارزه كردند و نتيجه نگرفتند خسته شدند و همگي مأيوسند مخصوصاً جبهه ملي كه روي همين اصل عقب نشيني كرد و سران نهضت آزادي هم تنها روي ايمان آنها بود كه ايستادگي كردند. وظيفة ما روحانيون و وعاظ است كه نگذاريم مردم از مبارزة خود نااميد شوند بلكه بايد آنها را اميدوار سازيم و روحية آنان را تقويت كنيم‌.
مشاراليه روز 17/7/48 ضمن سخنراني در حسينيه ارشاد مطالبي در مورد نهضت آزاديبخش اسلام مطالبي ايراد و افزوده با شعار زنده باد و مرده باد نمي‌توان آزاد شد و آزادي معنوي با آزادي اجتماعي همراه است‌. اسلام گفته است هيچ‌كس در اجتماع نمي‌تواند برتر و بهتر از ديگري باشد و قرآن اين حق را داده كه اگر كسي داراي قدرت شد و بر ضعيف ستم نمود و قوانين اسلامي را ناديده گرفت او را از مقام خود به زير بكشند و حق خود را از وي بگيرند. سپس اضافه كرده چرا مردم از يك مقامي كه در رأس قرار دارد با نام و القاب ستايش كننده او را صدا مي‌كنند؟ فقط خداست كه بايستي مورد ستايش قرار گيرد.
نامبرده روز 10/9/48 در سالن امتحانات كوي دانشگاه تهران تحت عنوان انسانيت در مكتب علي صحبت و اظهار نموده‌: استعمارگران غربي مي‌كوشند تا ما را در قيد و بند اسارت نفس خود نگهداشته و حس آزاديخواهي و آزادي طلبي را از ما سلب كنند.» و لذا سپهبد ناصر مقدم ذيل اين خلاصه سابقه مي‌نويسد :
«صلاحيت استادي ندارد به اداره كل 4 منعكس گردد. 3/3/49»
گزارشگران ساواك از شركت او در سمينار دبيران علوم ديني كه از تاريخ 11/5/49 به مدت پنج روز در باشگاه فرهنگيان مشهد تشكيل شده بود جلوگيري كرده و اظهارات او را تحريك‌آميز و برخلاف مصالح كشور دانسته مي‌نويسند :
«او اظهار داشته كه اين سمينار جنبه تشريفاتي دارد نه جنبه ديني براي اينكه تمام دستگاههاي دولت در اين مملكت با دين مبارزه مي‌نمايند و مردم را به بي‌ديني دعوت مي‌كنند. ]مطهري‌[ نسبت به نثار تاج گل بر پيكر رضاشاه اعتراض كرده و گفته آيا دبيران علوم ديني هم بايد بت‌پرست باشند.»
پس از ارسال اين گزارش به مركز كه طي آن خبر از اقدام جهت بركناري شهيد مطهري از سمت استادياري دانشكده الهيات مي‌دهد. ناصر مقدم مقام عالي امنيتي ذيل گزارش مي‌نويسد : «تحت مراقبت قرار گيرد.»(53)

محدوديت‌هاي ساواك
رد صلاحيت او توسط ساواك
علاوه بر شنود تلفني منزل استاد، خشم ساواك از اقدام او براي كمك به فلسطينيان‌ِ مورد هجوم قرار گرفته فروكش نكرده‌، با ارسال چند نامه به مراكز ذيربط از جمله دانشگاه تهران مي‌نويسد :
«آقاي شيخ مرتضي مطهري دانشيار دانشگاه تهران صلاحيت تدريس در دانشكده الهيات و ساير دانشكده‌ها را ندارد. 9/7/49»(54)
ساواك تمامي منابر وعظ و خطابه‌هاي استاد را هر چه بيشتر تحت نظر گرفته‌، با گماشتن منابع متعدد آني از فعاليتهاي او چشم نمي‌پوشيد :
«بعدازظهر روز 18/5/50 در مسجد هدايت ... شيخ مرتضي مطهري بالاي منبر رفت و ... گفت : «بايد از ايمان مثل جواهر مواظبت نمود اگر غرب صنعت و پول دارد كشور ما هم معنويات دارد شما جوانها فكر مي‌كنيد خارجيان فقط در فكر بردن نفت و ذخاير زيرزميني ما هستند اما آنها با معنويت شما نيز سرو كار دارند وقتي كه ملتي ايمان نداشته باشد غالب شدن بر آن ملت آسان است و سپس درباره علت شكست اسپانياي مسلمان كه بر اثر عياشي ملت اسپانيا در زمان قديم به وقوع پيوسته صحبت كرد.»(55)
با ارسال گزارش سخنراني او در مسجد الجواد كه پيرامون تقيّه بحث كرده و گفته بود : «تقيّه در اسلام يعني مبارزه زيرزميني نه اينكه طوري عمل كنيد كه باعث راحتي شود.» بلافاصله ناصر مقدم عكس‌العمل نشان داده‌، به ساواك تهران دستور مي‌دهد كه فعاليتهاي او را تحت نظر بگيرند و مسافرتهاي تبليغي او را اطلاع دهند و اعمال و رفتارش تحت مراقبت كامل باشد.(56)
فشار ساواك به گونه‌اي افزايش مي‌يابد كه دستور مراقبت از سخنراني او در دانشكده الهيات مشهد كه به دعوت رئيس دانشكده صورت گرفته بود نيز صادر مي‌شود.(57) سال 1352 را نيز استاد مطهري با فشار عناصر ساواكي و كنترل منابع ساواك پشت سر مي‌گذارد حتي از سخنرانيهاي او در مسجد جاويد نيز مورد حساسيت ساواك قرار گرفته و دستور بررسي مجدد داده مي‌شود و از ساواك تهران و شميرانات خواستار مراقبت بيشتر از او مي‌شوند. با اطلاع از انتشار كتاب عدل الهي استاد مطهري‌، خواستار ارسال يك نسخه از آن كتاب براي اداره كل امنيت داخلي مي‌شود.(58)

سخنراني به شرط احضار
منابع ساواك به اطلاع مقامات عاليرتبه ساواك مي‌رسانند كه به دعوت دانشجويان قرار است مرتضي مطهري در روزهاي 5 و 6 و 7 و اسفند ماه 1352 در مسجد دانشگاه ملي به ايراد سخن پردازد.
ثابتي كه اينك پست سابق ناصر مقدم را اشغال كرده و مديركل اداره سوم شده است در پاسخ اين استعلام مي‌نويسد :
«سخنراني نامبرده بالا در مسجد دانشگاه موصوف مشروط به احضار و توجيه مشاراليه مبني بر اينكه از اظهار مطالب تحريك‌آميز خودداري نمايد، مي‌باشد.»(59) مراقبت از استاد در سال 53 نيز ادامه مي‌يابد. و كمترين موضعگيري او نيز به مركز گزارش مي‌شود:
به سند زير توجه بفرماييد :
«تاريخ : 18/1/53'
موضوع : مرتضي مطهري
ياد شده از اينكه نماز جماعت سيد علي خامنه‌اي را در مشهد تعطيل كرده‌اند به شدت ناراحت شده و اظهار داشته همه مراكز حساس را كه اثري دارد مي‌بندند ... انسان متحير مي‌ماند چه كند و چه بگويد وي گفت سيد علي خامنه‌اي از نمونه‌هاي ارزنده‌اي است كه براي آينده موجب اميدواري است و در اين مدت كوتاه در مشهد كارهاي پرثمري انجام داده كه يكي از آنها جمع كردن جوانان روشنفكر و بيدار بوده و به همين جهت وي مورد توجه خميني هم واقع شده و خميني دستور داده كه هواخواهان وي خامنه‌اي را حمايت كنند.»

موسي صدر پايگاه اميدبخش
گزارشگران ساواك در خرداد 53 گزارش دادند كه مطهري در دانشكده الهيات از سيدموسي صدر تمجيد و از اينكه در مصاحبه‌هاي خود اوضاع ايران را براي روزنامه‌هاي معروف جهان تشريح كرده او را شجاع و آزادمرد مي‌خواند وي گفت :
«صدر اكنون يكي از پايگاههاي اميدبخش است زيرا جواناني كه از ايران خود را نجات مي‌دهند مي‌توانند به وي پناه ببرند و نيز واسطه‌اي مورد اعتماد است براي رساندن پول به خميني‌. مطهري افزود : اكنون تمام راهها را به روي ما بسته‌اند بايد براي بيداري افكار و هدايت جوانان راههاي ديگري انتخاب كنيم و نگذاريم جوش و خروشها يك‌باره خاموش شود و من فكر مي‌كنم كه چه راهي را بايد در پيش بگيريم و هنوز فكرم به جايي نرسيده است‌!»(60)
سخنراني در جندي شاپور ممنوع
در مهرماه سال 1353 بود كه دانشجويان دانشگاه جندي شاپور آبادان استاد مطهري را براي سخنراني دعوت مي‌نمايند; ليكن پرويز ثابتي دستور مخالفت با برپايي سخنراني او را مي‌دهد.(61)
و مدتي كوتاه از اين ماجرا نگذشته كه ثابتي نامه زير را به ساواك تهران ارسال داشته كه حاكي از نگراني شديد ساواك و دلخوري از فعاليتهاي استاد مطهري مي‌باشد :
«تاريخ : 9/8/53
گزارشهاي واصله حاكي از آن است كه نامبرده بالا از مدتي قبل فعاليتهاي خلافي را از جمله ايراد مطالب نامناسب و تحريك‌آميز در محافل دانشجويي مشهد و سمپاشي در بين پاره‌اي از معاشرين خويش دنبال مي‌نمايد.
عليهذا خواهشمند است دستور فرماييد ياد شده را احضار و ضمن دادن تذكرات شديد، به وي تفهيم نمايند در صورتي كه به رويه كنوني خود ادامه دهد، علاوه بر آنكه صلاحيت تدريس در دانشگاه را نخواهد داشت‌، تصميمات شديدي درباره‌اش اتخاذ خواهد شد. به علاوه كماكان از اعمال و رفتار و منابر مشاراليه مراقبت به عمل آورده نتايج حاصله را مرتباً اعلام دارند. مديركل اداره سوم ـ ثابتي‌»
حادثه فيضيه در سال 1354
در پي تظاهر
ا طلاب علوم دينيه در 15 خرداد ماه 1354 در مدرسه فيضيه قم كه به پاسداشت قيام 15 خرداد 1342 انجام يافته بود ساواك در روز 17 خرداد با اعزام گارد شاهنشاهي و يورش مسلحانه به مدرسه فيضيه به سركوب شديد طلاب پرداخته جمع كثيري را شديداً زخمي و تمامي طلاب حاضر در مدرسه را كه حدود 400 نفر مي‌شد پس از ضرب و شتم شديد به زندان اوين منتقل و مدرسه فيضيه را نيز تعطيل نمود. از سوي ديگر درصدد شناسايي عاملين و محركين برآمد در اين راستا استاد مطهري را نيز مورد مراقبت بيشتر قرار داده و او را نيز جزء محركين اين واقعه قلمداد مي‌نمايد:(62)
او مدت كوتاهي در زندان انفرادي بسر برد. از سال 1349 تا 1351 برنامه‌هاي تبليغي مسجدالجواد را زير نظر داشت و غالباً خود سخنران اصلي بود تا اينكه آن مسجد و به دنبال آن حسينيه ارشاد تعطيل گرديد و بار ديگر استاد مطهري دستگير و مدتي در بازداشت قرار گرفت‌. پس از آن استاد شهيد سخنرانيهاي خود را در مسجد جاويد و مسجد ارك و غيره ايراد مي‌كرد. بعد از مدتي مسجد جاويد نيز تعطيل گرديد و در حدود سال 1353 ممنوع‌المنبر گرديد و اين ممنوعيت تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داشت‌.

فراخوان به ساواك
در ارديبهشت سال 1349 و به دنبال نشر اعلامية «گامي ديگر در راه تشديد غارتگري‌» كه عليه سرمايه‌گذاري خارجي‌ها منتشر شده بود، عوامل ساواك در منطقه‌اي خلوت از استاد مي‌خواهند كه جهت انجام پاره‌اي مذاكرات همراه آنان به ساواك برود. استاد از رفتن استنكاف كرده‌، مي‌گويد : فقط مأمورين انتظامي مي‌توانند وي را جلب نمايند. نيروهاي ساواك با دستپاچگي اعلام مي‌دارند كه هدف آنها جلب و بازداشت او نيست بلكه منظور انجام مصاحبه‌اي است در محيطي كاملاً دوستانه‌. باز استاد از همراهي با آنان سرباز مي‌زند. لذا فرداي آن روز ساواك با منزل استاد تماس تلفني گرفته و چون استاد در منزل نبوده است‌، پيام مي‌دهند كه به ساختمان شماره 6 ساواك مراجعه كند. استاد باز از مراجعه به آن محل خودداري مي‌كند. در شهريورماه همان سال مجدداً اسناد ساواك خبر از احضار او به ساختمان شماره 6 جهت اداي پاره‌اي توضيحات مي‌دهد. در حالي كه پيش از آن مقدم رئيس امنيت ساواك به رئيس ساواك تهران اعلام كرده بود :
«چون در نظر است كه جهت نامبرده تضييقاتي فراهم گردد، عليهذا خواهشمند است دستور فرماييد با تمام امكانات موجود از مشاراليه مراقبت و نتايج حاصله را مستمراً به اين اداره كل اعلام دارند تا به موقع درباره‌اش تصميم مقتضي اتخاذ گردد.»

تحت مراقبت كامل ساواك
در ابتداي سال 1350 و پس از تعطيلات اولية سال نو، ساواك تهران از ساواك شميران چنين مي‌خواهد :
«چون تيمسار رياست معظم ساواك مقرر فرموده‌اند اعمال و رفتار نامبردة بالا دقيقاً تحت مراقبت قرار گيرد، عليهذا دستور فرماييد ضمن مراقبت از منابر وي تا حدود امكان در جريان كليه فعاليتهايش بوده و هر وقت قصد خروج از تهران را داشت مراتب را با تعيين تاريخ حركت و مقصد مشاراليه سريعاً گزارش نماييد كه چگونگي به ستاد منعكس شود.»
جشنهاي 2500 ساله
در جريان برگزاري جشنهاي 2500 ساله كه طي آن رژيم شاه به ترويج ناسيوناليسم منفي همت گمارده و مبلغ هنگفتي براي برگزاري آن هزينه كرده بود، ساواك مركز با ارسال عكسي از استاد مطهري دستور تكثير آن را داده و از ساواك تهران خواسته بود كه در طول برگزاري جشن با تمام امكانات از قبيل كنترل مكاتبات و تلفن و ايجاد تيم تعقيب و مراقبت نسبت به مراقبت از استاد مطهري دستور اكيد صادر مي‌كند.(63)

آزار و اهانت در ساواك
در پي تظاهرات اعتراض‌آميز جوانان مسلمان در حسينيه ارشاد در روز 26/8/1351 ساواك اقدام به بازداشت استاد مطهري و محمد همايون به عنوان اعضاي هيئت مديره حسينيه ارشاد كرد.
در سندي از ساواك چنين آمده است :
«نامبرده بالا (شيخ مرتضي مطهري‌) تعريف كرده است كه بعد از دستگيري عده‌اي از دانشجويان در جلوي حسينيه ارشاد، مأمورين ساواك او را نيز بازداشت كرده و در زندان لباسهايش را در آورده و به او ناسزا گفته و فوق‌العاده بدرفتاري كرده‌اند و به مدت 40 ساعت نور پروژكتور به چشمهايش انداخته و او را بي‌طاقت ساخته و سرانجام سؤال كرده‌اند : شما چرا اجازه مي‌دهيد در حسينيه ارشاد چنين برنامه‌هايي اجرا شود؟ مطهري در پاسخ گفته است من مدت سه سال است كه هيچ‌گونه مداخله‌اي در امور حسينيه ارشاد ندارم و اصلاً به آنجا نمي‌روم‌. سپس وي را آزاد ساخته و گفته‌اند حق نداريد از اين جريان با كسي صحبت كنيد. نظريه يكشنبه : همان طور كه قبلاً به استحضار رسيده است‌، شيخ مرتضي مطهري مدتي است به حسينيه ارشاد نمي‌رود و تاكنون چندين جلسه با شركت او و دكتر محمد جواد باهنر، سيد محمدحسيني بهشتي و شيخ علي‌اكبر هاشمي رفسنجاني و بعضاً سيد ابوالفضل موسوي زنجاني با عده‌اي از گردانندگان حسينيه انجام شده ليكن طرفين براي بازگرداندن مطهري و ساير روحانيون مزبور به توافق نرسيده‌اند و با توجه به افكار آنها به مصلحت هم نيست مجدداً آنان در حسينيه نفوذ بكنند.»
در اين سند و ماجراي بازداشت استاد مطهري نكات ابهامي وجود دارد كه قابل بررسي و تأمل است :
1ـ عليرغم اينكه ساواك از جدايي استاد از حسينيه ارشاد مطلع بوده است اقدام به بازداشت و آزار و اهانت به او نموده و اين مطالب مي‌رساند كه ساواك پس از تهديدهاي مربوط به ماجراي جشن‌هاي 2500 ساله و تهيه اعلامية كمك به مردم فلسطين و حادثه پخش اعلاميه عليه كنسرسيوم سرمايه‌گذاري در ايران به دنبال بهانه‌اي براي مرعوب نمودن استاد بوده‌، لذا از بهانة عضويت او در هيئت مديره حسينيه ارشاد استفاده كرده و او را مورد آزار قرار داده است‌. 2ـ فراز نهايي نظريه يكشنبه هم اين احتمال را رد نمي‌كند كه ماجراي جدا كردن استاد از حسينيه ارشاد يك طرح از پيش تعيين شده ساواك بوده است‌. چرا نظريه‌دهنده مي‌نويسد : «با توجه به افكار آنها (مطهري و...) به مصلحت نيست مجدداً آنان در حسينيه نفوذ بكنند.»
فوت پدر
در سال 1350 حاج شيخ محمدحسن مطهري پدر استاد دارفاني را وداع گفت و حضرت امام خميني با ارسال پيامي به شرح زير درگذشت ايشان را به استاد مطهري تسليت گفتند : بسمه تعالي
13 محرم 92 ـ (اسفند 1350)
خدمت جناب مستطاب عمادالاعلام و حجت‌الاسلام آقاي مطهري ـ دامت افاضاته به طوري كه از مكه معظمه اطلاع رسيد مرحوم حجت‌الاسلام آقاي ابوي رحمه‌الله ـ به رحمت ايزدي پيوسته‌اند. از خداوند تعالي علو درجات ايشان و صبر و اجر جنابعالي و ساير بستگان را خواستار است‌. به ايشان علاقه خاص داشتم‌. «انا ان‌شأالله تعالي اليه لاحقون‌» از جنابعالي اميد دعاي خير دارم والسلام عليكم‌.
روح‌الله الموسوي الخميني‌(64)

احضار مجدد
يك سال بعد ساواك مركز طي نامه‌اي از ساواك تهران خواستار مراقبت از سخنرانيهاي او در محافل مذهبي و دانشجويي مي‌شود.
اين در حالي است كه ساواك‌، مسجد الجواد را نيز به اوقاف سپرده و عملاً از فعاليت استاد مطهري در آن مسجد نيز جلوگيري نموده است و در سال بعد هم ساواك مركز از ساواك شميرانات مي‌خواهد كه :
«چون گزارشهاي واصله حاكي از آن است كه نامبرده فعاليتهاي خلافي را از جمله ايراد مطالب نامناسب و تحريك‌آميز در محافل دانشجويي مشهد و سم‌پاشي پاره‌اي از معاشرين خويش را دنبال مي‌نمايد، لذا او را احضار كرده و ضمن دادن تذكر شديد به وي تفهيم نمايند در صورتي كه به اين رويه خود ادامه دهد علاوه برآنكه صلاحيت تدريس در دانشگاه را نخواهد داشت‌، تصميمات شديدي درباره‌اش اتخاذ خواهد گرديد.»
به دنبال پيگيريهاي ساواك شميرانات پس از شش ماه در تاريخ 14/2/1354، استاد به ساواك احضار و مفاد امريه مركز به او ابلاغ مي‌گردد.
پس از اين احضاريه امنيت داخلي با تنظيم يك بولتن سه برگي خطاب به نصيري رئيس ساواك‌، ضمن ارائه شرح مختصري از فعاليتهاي استاد در پايان چنين اعلام نظر مي‌كند : نظريه : با عرض مراتب بالا و اينكه اولاً دستگيري روحاني ياد شده موجبات بزرگ شدن وي و بالا رفتن وجهه او در بين عناصر متعصب مذهبي و دانشجويان افراطي خواهد شد. ثانياً قرار گرفتن اين شخص در رأس گروه فلسفة دانشكده الهيات‌، اصولاً وجود وي در دانشگاه‌، با توجه به مقاصد سوء اين شخص‌، به هيچ‌وجه به مصلحت نمي‌باشد. ثالثاً ادامه سخنرانيهاي مشاراليه در محافل مذهبي صحيح نيست‌، عليهذا مستدعي است در صورت تصويب :
اولاً : به اداره كل چهارم اعلام شود كه ادامه خدمت نامبرده در دانشگاه تهران به مصلحت نيست‌.
ثانياً : با همكاري شهرباني كشور از ادامه سخنرانيهاي وي مخالفت به عمل آيد و مراقبت از او كماكان ادامه يابد. موكول به رأي عالي است‌.»
اين پيشنهاد در تاريخ 20/3/54 به رؤيت نعمت‌الله نصيري رئيس وقت ساواك مي‌رسد و او در ذيل نامه مي‌نويسد :
«موافقت مي‌شود حضوراً در مورد اين قبيل افراد مذاكره نماييد.» سپس پرويز ثابتي مقام عالي امنيت به حضور رئيس ساواك شتافته و او را متقاعد به انجام تصميمات فوق مي‌نمايد و در تاريخ 22/3/54 يعني دو روز بعد ذيل نامه دستور زير را صادر مي‌كند : «مذاكره شد طبق نظريه اقدام شود ثابتي 22/3/54»
از اين تاريخ استاد مطهري ممنوع‌المنبر شده و جهت پايان خدمت او در دانشگاه نيز اقداماتي به عمل آورده مي‌شود.

ممنوعيت خروج از كشور
استاد مطهري كه از قبل پيش‌بيني اتخاذ چنين ترفندي را از سوي ساواك كرده بود از فرصت استفاده كرده و جهت سفر به كشورهاي اسلامي به عنوان فرصت مطالعاتي درخواست مرخصي و گذرنامه مي‌نمايد كه در تاريخ 18/10/54 ثابتي ضمن نامه‌اي چنين مي‌نويسد : «صدور گذرنامه جهت نامبرده بالا به مقصد كشورهاي عربي از نظر اين اداره كل به مصلحت نمي‌باشد. ثابتي

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 19:0  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

بهروز رضوي در مدرسه کمیل

صداي احمد كسيلا از راديو درآمد كه اين صداي راستين انقلاب است، ما كه همديگر را مي شناختيم فهميديم كه واقعا بچه هاي انقلابي، راديو را در دست گرفته اند
021798.jpg
عكس ها : ساتيار
آرش نصيري 
وقتي تلفني از شما آدرس مي گرفتم و گفتيد كوچه رضوي برايم سوال پيش آمد كه چطور اسم كوچه شما رضوي است؟
تصادفي شد، اتفاقا وقتي آمده بوديم اين دفتر را اجاره كنيم، صاحب آن گفته بود آقا اينجا مال خودتان است. فكر مي كرديم تعارف مي كنند چون سر كوچه تابلو نداشت و نمي دانستيم اسم كوچه رضوي است، بعدا فهميديم كه اسم كوچه هم رضوي است و تابلو هم زدند.
من فكر مي كردم شايد در همين كوچه بزرگ شديد و اين كوچه به نوعي خانوادگي است...
نه، اتفاقي است.
پس اگر در اين كوچه كه رضوي است به دنيا نيامديد كجا به دنيا آمديد؟
من اصالتا يزدي ام. البته شناسنامه ام مال تهران است. در شاه عبدالعظيم به دنيا آمدم ولي چون پدرم يزدي بود...
پدر و مادر؟
نه، پدرم. مادرم مشهدي است. من راستش هفت جوش هستم. پدرم يزدي است و مادرم مشهدي، خودم در شاه عبدالعظيم به دنيا آمدم و در تهران بزرگ شدم. ببين چه ملغمه اي مي شوم ديگر. معلوم نيست كجايي هستم. مي خندد
وقتي تهران بوديد كجا زندگي مي كرديد؟
وقتي شيرخواره بودم رفتيم يزد. تا كلاس دوم ابتدايي يزد بودم و از كلاس سوم به بعد را در تهران بوديم در كوچه آبشار. پدرم گاراژ داشت و گاراژش سه  راه امين حضور بود، نزديك آنجا يك خانه گرفته بود. اين كوچه آبشار يك سرش در خيابان ري است و يك طرف در دروازه دولاب خيابان شهباز. بعد از مدتي هم از آن محل رفتيم به ايستگاه ناصري و خيابان آشتياني و چهارراه معمار و آن طرف ها.
كجا مدرسه مي رفتيد؟
دو سال اول را در يزد به مدرسه ماركار رفتم. بعد كلاس سوم تا ششم ابتدايي را در دبستان گلزار اصفهاني رفتم كه همان جا توي كوچه آبشار بود. چون مي خواستند در تابستان و تعطيلي مدارس يك چيزي ياد بگيريم و ولو كوچه ها نباشيم ما را مي گذاشتند در مدرسه كميل كه يك مدرسه اسلامي بود در كوچه دردار. قبل از اين دو مدرسه من در يزد به مكتب هم مي رفتم. از سه، چهار سالگي رفتم به مكتب و خيلي از آموزه هايم در مكتب شروع شد. مثلا علاقه مندي من به ادبيات و دست  اندركاري من در امر نويسندگي از دوران مكتب شكل گرفت.
اين بار دوم كه آمديد و ساكن تهران شديد چه سالي بود؟
من متولد 1326 هستم، هفت، هشت سالم بود آمدم. بنابراين شايد دور و بر سال 33 و 34 بود. 28 مرداد سال 32 را يادم هست كه در يزد بودم. چون تظاهرات مرداد يادم هست. بنابراين سال 32 نبود و حتما همان طوري كه گفتم 33 تا 34 بود.
داشتيد مي گفتيد كه آموزه هاي شما از همان دوران مكتب شروع شد...
... يك ملا باجي بود كه اگر از دنيا رفته خدا رحتمش كند و اگر هم هست خدا به سلامت بداردش. ايشان زن بسيار فاضله اي بود. من دو جزء قرآن را پيش او حفظ كردم در همان مكتب خانه در يزد. 50-40 تا از غزليات حافظ را حفظ كردم.
... يعني جزو تكاليف ملاباجي خانم بود؟
...بله. در ضمن گلستان سعدي را مي خوانديم در همان مكتب خانه. ما بعضي ها لوح سنگي داشتيم و بعضي ها هم لوح فلزي كه به آن تال مي گفتيم كه يك صفحه فلزي صيقلي بود از ورشو، برنجي، حلبي و اين حرف ها. آن موقع هنوز استيل نيامده بود. يك صفحه برنجي داشتيم كه با قلم درشت روي آن مي نوشتيم. به ما تكليف مي گفت و ما با قلم درشت و قلم فرانسه مي نوشتيم. چهار، پنج خط را با قلم درشت مي نوشتيم باقي آن را كه مطلبي از يك كتاب بود و غالبا هم از روي گلستان بود با قلم فرانسه مي نوشتيم. به اين دليل خطم خوب شد، به شعر علاقه مند شدم، حافظه ام خيلي قوي شد و اصلا به كتاب هاي غير درسي توجه پيدا كردم. آنجا ما نصاب الصبيان مي خوانديم كه قاموس جالبي بود. به شعر بود، كلمات عربي را با شعر به فارسي معني مي كرد و خيلي از اصول را در آن شعرك هاي نصاب الصبيان مي خوانديم و خيلي چيزها ياد مي گرفتيم: دستور زبان، تاريخ و چيزهاي ديگر.
وقتي آمديد تهران اين راه را ادامه داديد يا اينكه نه؟
من وقتي به تهران آمدم هم اتفاقا بچه خيلي درسخواني بودم. دو سال ابتدايي را در يزد بودم و در تهران هم ذوق كتابخواني داشتم. در تهران كه بوديم و من سال پنجم بودم مادرم به گفته پدرم كه مي گفت بچه را بفرستيم كه كار هم ياد بگيرد مرا فرستاد سر كار. مسجدي كه پدر و مادرم مي رفتند به اسم مسجد قجرها بود و پدرم خادم آنجا را مي  شناخت و آشنا بود و اينها. بغل اين مسجد، خدا ان شاءالله كه زنده نگهش داشته باشد و سلامت باشد، آقاي سيدعبدالرحيم خان فياض كيف سازي داشت. ساك، كيف و... سراجي داشت. ما را به شاگردي گذاشتند آنجا. ايشان ضمن اينكه كارش اين بود در مراسم مذهبي مداحي مي كرد و صداي خيلي قشنگي هم داشت. من خيلي خوشحال بودم كه اوستاي من يك چنين آدم خوش صدايي است. به خاطر اين من از پدر و مادرم اجازه گرفته بودم و با ايشان به هيات ها مي رفتم. در دسته هاي سينه زني سقا بودم و مي خواندم آن نوحه ها را. در يزد هم كه بودم مي رفتم. حالا ديگر آمده بودم سرچشمه تهران، مسجد قجرها و آقايي كه هم اوستاي من بود و هم خودش مداح بود، ديگر رسيده بودم به منبع فيض. يواش يواش يك هيات كودكان وحدت اسلامي هم درست كرديم. هيات وحدت اسلامي هيات بزرگي بود و تعدادي از سياسيون هم در آن بودند.اين هيات جوانان داشت، هيات زنان داشت و هيات كودكان هم ما شديم. هيات مرتبي بود. اولين هياتي بود كه وقتي حركت مي  كرد دسته بانوان جزو دسته بود.خلاصه اينكه شديم عضو هيات وحدت اسلامي و بعد به خاطر همان دو دانگ صدايي كه از بچگي داشتيم و حالا هم اوستا داشتيم، شديم سر دسته دسته كودكان.
يعني مي  خوانديد؟
بله مي خواندم. دم مي دادم بچه ها را. من كتاب هاي روضه و خزاين الاشعار و مخزن الاشعار و كتاب هاي ذاكر و چند كتاب ديگر را كه اشعار مذهبي در آنها بود، خريده بودم و مي خواندم. آهنگ و نت كه نبود و ما فقط شعر را مي  ديديم و در همان عوالم كودكانه خودمان و با حساب و كتابي كه داشتيم و آشنايي اوليه اي كه از ريتم هاي سينه زني داشتيم آهنگي روي آنها مي گذاشتيم و مي خوانديم. دسته كه راه مي افتاد يكي از بچه ها يك چراغ سه پايه دستش بود و يكي از بچه ها چهار پايه و هر جا كه مي رسيديم و چند تماشاچي داشتيم سر چهارراه هاي كوچه هاي محلي مي  ايستاديم و چهارپايه مي گذاشتند و من مي رفتم روي آن و شروع مي كردم به نوحه خواندن از همان آهنگ هاي خود ساخته خودم، تا دهم محرم. دهم هم دنبال دسته مي  رفتيم. اينها شايد مجموعه مقدماتي بود كه باعث شد من بروم داخل عوامل نمايش، يعني توجه به دسته، تعزيه، ادبيات، شعرخواني و... مرا وارد اين عوالم كرد.
در همين عوالم بوديد تا رسيديد به دبيرستان؟
بله. دبيرستان را هم رفتم. دبيرستان ملي مشعل دانش كه خدا رحمت كند مديرش را آقاي علي اكبر كريم خان زندي كه درويش بود و ارادت به مولا علي داشت و مثلا تولد حضرت علي ع خيلي مفصل گرفته مي شد. از دو، سه روز جلوتر كارها شروع مي    شد. بچه ها از خانه گلدون ميآوردند، فرش ميآوردند و لامپ و مهتابي و... و طاق نصرت زده مي شد. اول خيابان مسگر آباد كه مي  شود خيابان خراسان شرقي.جاده مشهد كه رقابت مي كرد با طاق نصرتي كه مسجد قائميه مي      زد براي روز تولد حضرت قائم و خيلي جشن مفصلي بود. بچه هايي كه از خانواده هاي متمكنين بودند در آن مدرسه زياد بودند و اينها كمك هاي بيشتري مي    كردند و مدرسه مراسم را خيلي آبرومند برگزار مي    كرد وغالبا هم از كمك ما بچه ها استفاده مي    كردند.
از نيروي تخصصي شما كه شعرخواني با صداي رسا بود استفاده مي  كردند؟
بله. شعرخواني مي كردم، خطبه هاي حضرت علي را به فارسي و به شيوه گويندگي اجرا مي كردم و براي اينكه راحت باشم آنها را حفظ مي  كردم. كر درست مي كرديم و اشعار به خصوص شعر علي گويم وعلي جويم را مي خوانديم يا شعري را كه آقاي عبدالوهاب شهيدي براي حضرت علي خوانده بود مي خوانديم. در ماه رمضان هم مراسم عزاداري و روضه خواني حضرت مولا را برگزار مي كردند. مردم هم خيلي استقبال مي        كردند. وضعيت ايماني مردم آن زمان صميمانه خيلي سفت تر از حالا بود و اين نياز به پرده پوشي ندارد. مردم مخلصانه تر و بي   رياتر بودند. در آن مدسه نماز جماعت هم برگزار مي   شد.
معمولا در محله هاي جنوب شهر نقالي خيلي زواج داشت. اين توجه شما را جلب نمي  كرد؟
چرا. من در همان يزد هم به اين نقالي علاقه داشتم. منتها اجازه نداشتم تنها بروم چون فضاهاي خيلي مردانه اي بود و ما هم بچه بوديم. بالاخره يك ملاحظاتي در كار بود. زورخانه را هم نمي   توانستيم به تنهايي برويم. تنها جايي را كه مي  توانستيم به تنهايي برويم مسجد و هيات بود. گاهي با پدرم مي رفتم، البته پدرم بيشتر در سفر بود، اما گاهي كه بود با هم مي رفتيم. بيشتر اهل ورزش بود و زورخانه. اساسا زياد از قهوه خانه نشيني خوشش نميآمد. مي گفت اين كار آدم هاي بيكار است. ولي من به هر صورت مي رفتم با اقوام بزرگتر كه مي رفتند، مثلا مي گفتند امشب نقل سهراب كشونه و مي رفتيم. 17-16 سالم كه بود خودم به تنهايي رفتم سينما.
البته اولين فيلمي كه ديدم فيلم اميرارسلان بود كه ايلوش بازي مي  كرد و دكتر كوشان ساخته بود. خيلي تعجب كرده بودم. البته الان ديگر تلويزيون هست و بچه ها از همه چيز سر درمي آورند. آن موقع زندگي خيلي ساده تر بود. در يزد ساعت چهار بعد از ظهر تازه برق مي  آمد. تو خودحديث مفصل بخوان ازاين مجمل. ما گرام داشتيم، ولي راديو نداشتيم. بعدا يادم هست كه يك راديو نفتي خريدند. من يكي از سرگرمي هايم بود وقتي مي  رفتم نانوايي طوري بروم كه آهنگ هايي را كه در سينما پخش مي  شد بشنوم. بهرام سير مي  خواند، غزالي مي  خواند، آقاي امين الله رشيدي، رفيعي و كسان ديگري كه صدايشان را دوست داشتم. تفريح ما اين بود. تمام دلگشايي و از مدرسه در رفتن و كار غير از مدرسه مان اين بود.
تا اينجاي كار را كه گفتيد علاقه مندي و كارتان ملغمه اي از هنرهاي مختلف است. شعرخواني و علاقه به سينما، نمايش، مداحي و ... كي كارتان تخصصي تر شد؟
مدرسه ما پابه پاي بچه ها آمد بالا. يعني سال اول تا كلاس 9 را داشت. يعني سيكل اول را. بعد كه آمديم سيكل دوم، سيكل دوم را هم باز كرد منتها بيشتر داوطلب طبيعي بودند، ولي من نمره رياضي ام خوب شده بود، مي خواستم بروم رشته رياضي. آنجا فقط طبيعي داشتند. من گفتم مي خواهم بروم رياضي. نمي خواهم دكتر بشوم، مي خواهم مهندس بشوم. آن وقت ها همه بچه ها درس مي خواندند كه يا مهندس بشوند يا دكتر يا افسر يا خلبان. آن دبيرستان رياضي نداشت. مجبور شدم بروم دبيرستان بدر. اين دبيرستان نزديك امامزاده يحيي بود. همان خيابان ري روبه روي كوچه آبشار. در واقع غرب خيابان ري بود.
خانه تان هنوز همان كوچه آبشار بود؟
بله، وقتي رفتيم آنجا انگار به يك عالم ديگري وارد شدم. چون مدرسه قبلي من مدرسه اسلامي بود و خيلي محلي بود. غالب همكلاسي ها و بچه هاي مدرسه توي محل هم همديگر را مي شناختند. اما اين مدرسه كه دورتر از خانه ما بود و من اجازه پياده روي بيشتري داشتم و طول اين كوچه دراز را بايد طي مي كردم، در اين رفت و آمدها درهاي دنياي ديگري به رويم باز شد. پرسه زدن هاي از مدرسه تا خانه و برعكس، رفاقت ها، دوستي ها، همقدمي ما و خود مدرسه. مدرسه ما مدرسه فعالي بود، ورزش آن، بچه هاي هنري آن، روزنامه نگاري ، خطاطي، نقاشي و ... همه فعال بودند و من هم از همه اينها يك نخود داشتم. يعني در همه انجمن هاي مدرسه بودم. خودم با خودم مسابقه داشتم. انجمن ادبي روزنامه مي داد و انجمن سخنوران هم كه باز عضو آن بودم روزنامه مي داد و هر دو روزنامه را هم بيشتر من درمي آوردم. در دوره اول دبيرستان من براي مجله اطلاعات كودكان خبرنگاري مي كردم.
چطور به آنجا راه پيدا كرديد؟
اعلام كرده بودند كه خبرنگار مي خواهند. من هم نامه فرستادم كه مي خواهم خبرنگار شوم، آنها هم برايم كارت خبرنگاري صادر كردند. هر خبري كه در مدرسه و منطقه اتفاق مي افتاد را براي آنها مي نوشتم. برخي از خبرها را هم خود من توليد مي كردم. در همه فعاليت هاي فوق برنامه مدرسه شركت مي كردم. سنتور هم ياد گرفته بودم و سنتور هم مي زدم، گاهي سازدهني هم مي زدم، گاهي شعر دكلمه مي كردم. نمايشنامه مي نوشتم، كارگرداني و بازي هم مي كردم. تالار سنگلج تازه راه افتاده بود. ما تئاترهايي كه ديده بوديم تئاترهايي بود كه در لاله زار بود، از اين كمدي هاي بوف، سياه بازي و از اين جور تئاترها بود.
الگوي من براي نمايشنامه نويسي در آن زمان همين ها بودند. داستان هايي خلق مي كردم و مي  نوشتم. به هر حال فيلمفارسي هايي كه ديده بوديم، كتاب  هايي كه مي خوانديم و همه اين عوامل فضاي ذهني مرا تشكيل مي دادند. آن زمان خيلي هم كتاب مي خواندم و نمايشنامه هم مي نوشتم ولي از نمايشنامه نويسي چيزي نمي دانستم. حتي يك نمايشنامه مكتوب هم نخوانده بودم، سوژه ا ي هم كار مي كرديم. معمولا شب هاي چهارشنبه سوري يا در تالار فرهنگ يا در تالار پيشاهنگي كه در خيابان پامنار بود هر سال برنامه داشتيم. حتما يك تئاتر داشتيم كه من در آن فعال بودم يعني كارگرداني مي كردم. يك آقاي احيا بود كه خداوند ان شاءالله اگر زنده است حفظش كند، خودش علاقه مند تئاتر بود و با تئاتري هاي قديم مثل محمد عاصمي روابطي داشت و با آنها كار كرده بود و اينها ما را هدايت مي كرد و مثلا ما كباب غاز جمالزاده را در دبيرستان كار كرديم يا زارع شيكاگو را كار كرديم. بيشتر نمايشنامه هاي تك پرده اي كه معمولا بازيگر زن نمي خواست را كار مي كرديم. يعني ترجيح مي داديم كه بازيگر زن نخواهد، ولي اگر نمي شد از دبيرستان هاي دخترانه بازيگر مي آورديم. تمام نمايش هاي كوتاه يوجين اونيل كه در منطقه جنگي بود را كار كرديم. اركستر راه مي انداختيم. خيلي از نوازنده هاي اركستر بعدا نوازنده هاي موفقي شدند، مثلا برادرم بهزاد بود كه بعدا ضرب را به صورت حرفه اي ادامه داد و رفت هنرستان موسيقي و شاگرد مستقيم مرحوم حسين تهراني شد و ضرب را به صورت اساسي ادامه داد. آقاي لقمان ادهمي بود، آقاي علي فرزانه بود كه فلوت مي زد، آقاي جعفر صبوري كه سنتور مي زد، فريدون ختايي و...
اينها همه اش كارهاي آماتوري است .چطور شد كه به راديو راه پيدا كرديد؟
تابستان ها ما جزو بچه هاي برنده آموزشگاه ها بوديم كه مي رفتيم به اردوي رامسر. آنجا خيلي مقام آورديم. اول تا سومي را در همه رشته ها مي آورديم؛ فن بيان، تئاتر، روزنامه نگاري و ... در نوازندگي هم برادرم بهزاد مقام مي آورد. خبرنگارهاي راديو كه براي برنامه هاي راديو مي آمدند گزارش تهيه مي كردند. مثلا آقاي شاهرخ نادري كه خدا سلامتش بدارد را آنجا ديدم يا آقاي برخوردار و ...آنجا از ما به عنوان استعدادهاي درخشان، برنده مسابقه و ... گزارش مي گرفتند و بعد هم به ما مي گفتند كه اگر آمديد تهران بياييد راديو تا از شما برنامه بگيريم. ما هم از خدا خواسته مي رفتيم. يك سال هم اعلام كردند كه چند نفرتان را انتخاب كرديم كه بياييد براي گويندگي راديو. مي خواستند براي برنامه هاي جوانان و كودك و اين حرف ها گوينده انتخاب كنند. ما هم آمديم امتحان داديم و كوپل كوپل انتخاب شديم. آقاي فريدون توفيقي يكي از آن كوپل ها بود، خانم مولود زهتاب يكي از آن كوپل ها بود، خانم فيروزه امير معز و چند نفر ديگر از دوستان انتخاب شدند. قرار بود كه هفته اي يكي از اين مناطق، مجري جوانشان، مجري برنامه باشد. فريدون توفيقي و اگر اشتباه نكنم مولود زهتاب خيلي خوب بود و ما بعد از آنها بوديم و نوبت ما نشد كه دوره را تجربه كنيم. خيلي خيلي خوب بود و ادامه دادند. اما من بعد از دوره دبيرستان از طريق آشناياني كه در بيرون به هم زده بودم و كارهاي آماتوري تئاتر و اين حرف ها با گروه مرحوم بيژن مفيد آمدم در راديو تهران و نمايش هاي جمعه راديو را اجرا مي كرديم، بعد از آن وارد دانشگاه شدم.
چه رشته اي؟
آرشيتكت. دانشكده هنرهاي زيبا، معماري ساختمان. خوبي آن هم اين بود كه اين دانشكده بغل دانشكده تئاتر بود كه بچه هاي تئاتر آنجا بودند و ما با هم كار مشترك اجرا مي كرديم. آدم هايي كه آن وقت ها با هم كار مي كرديم مرحوم سعيد سلطان پور بود، صادق هاتفي، ناصر رحمان نژاد، يل خاني، رضا بابك، رضا ژيان، كيومرث مشيري، خسروفرخزادي، مرحوم علي اصغر ساساني، مهين ناصري، نازي حسني و خيلي هاي ديگر كه البته بعضي هاشان از من بزرگتر بودند. بيژن مفيد آن كار راديو را كه گفتم بعد از مدتي كه ديد ديگر منابع خوبي در اختيار ندارد، رها كرد. نمي خواست كار تكراري و كم فروشي بكند، بنابراين كار را رها كرد. آدم خيلي جالبي بود بيژن. شايد مسايل ديگري بود كه ما از آن سر در نياورديم. اين همكاري كه خاتمه پيدا كرد، من از طرف خانم پوران فرخزاد و آقاي همايون نوراحمد دعوت شدم به برنامه دفتر آدينه كه روزهاي جمعه در راديو شبكه 2 پخش مي شد.
تا اينجاي كار كه هميشه كار تئاتر مي كرديد و كار گويندگي نمي كرديد...
نه نه. در اين برنامه براي نمايشي كه در آن بود دعوت شدم و گويندگي كردم. يكي از كارهايي كه در اين برنامه مي كردم، تنظيم قصه هاي كوتاه طنز به نمايش راديويي بود. از بيشترين كسي كه آثارش در دسترس ما بود و كار كرديم عزيز نسين بود. آن موقع با آقاي صدرالدين شجره كه از اردوهاي رامسر آشنا شده بوديم و آقاي مظفر مقدم همكار بوديم. اين برنامه هم كارش در راديو به اتمام رسيد و بعد آقاي نادر نادرپور آمد به راديو به دعوت آقاي گرگين. يك روز در يك ميهماني آقاي گرگين از آقاي نادرپور پرسيده بود كه وضع ادبيات در راديو به چه صورت است؟ آقاي نادرپور هم گفته بود كه از ادبيات روز خبري نيست و انگار فراموش شده است. آقاي گرگين هم مي گويد كه راست مي گويي؟ شما تشريف بياوريد هر كاري كه دوست داريد خودتان انجام دهيد. به اين ترتيب از ايشان دعوت مي كند براي تشكيل گروه ادب امروز. من آن موقع براي مطبوعات هم همه كاري مي كردم. چون غالبا پولي در آن نبود و درآمدي نداشت زياد آن را جدي نمي گرفتم، چون كار برايم جدي بود. پسر بزرگ خانواده بودم و مسووليت هايي داشتم. در اين دوران من منشي استاد دانشگاهي بودم به نام آقاي صادق نشأت كه داراي كرسي ادبيات عرب دانشگاه بود و براي راديو مقالات عربي مي نوشت و مطالب عربي مي داد و من چون خط و ربطم خوب بود از جانب صاحب خانه آن استاد كه دخترعموي مادرم بود معرفي شده بودم براي منشي گري. خيلي هم از من رضايت داشت و خدا رحمتش كند كه خيلي در محضر و مكتبش چيز ياد گرفتم، چهار پنج سال اين كار را مي كردم.
كار گويندگي نمي كرديد؟
من شايد هفته اي يك برنامه در راديو اجرا مي كردم و در واقع نمي توانست كار جدي من باشد، چون درآمد زيادي نداشت. شايد در ماه سر جمع 4 تا 30 تومان مي گرفتم كه مي شد 120 تومان. كار اصلي من اين بود. زياد پركاري در راديو را دوست نداشتم، الان هم ابا دارم. بعد به عنوان نويسنده دعوت شدم در گروه ادب. چون آقاي نادرپور از شب هاي شعر و جلسات ادبي و ... ما را مي شناخت به عنوان مطبوعاتي و يك آدم دست به قلم و اهل شعر و ادبيات. آقايان عدنان قريشي، احمد كسيلا، محمدحسن سجودي، حسين منزوي، عمران صلاحي، مقصود نامدار، ني داوود و تعدادي از خانم ها با گروه ادب كار مي كردند. همه نويسندگان و شاعران مطرح آن روزگار با اين برنامه كار مي كردند، منتها خيلي ها افتخاري و پراكنده و تعدادي هم بيشتر. آنجا هم مساله عوايد و درآمد مطرح نبود و بيشتر دلي بود. در آن سالها در سريال هايي در تلويزيون بازي كردم، در 3 فيلم سينمايي بازي كردم، چندين تئاتر بازي كردم. بعد خورديم به انقلاب. بعد از انقلاب من فعاليتم در راديو بيشتر شد. قبلا هفته اي يك روز مي آمدم در راديو ولي بعد از انقلاب شور انقلاب و حالات انقلابي كه داشتيم باعث شد كه به شدت بچسبيم به كار، چون واقعا نياز بود. شور انقلاب بود و با عشق و علاقه مندي كار مي كرديم.
پس به عنوان يك گوينده حرفه اي، بيشتر بعد از انقلاب مطرح شديد؟
البته براي گويندگي گروه ادب قبلا اين اتفاق افتاده بود. آقاي ايرج گرگين كه برنامه هاي گروه ادب را اجرا مي كرد، شده بود مدير شبكه 2 تلويزيون و ديگر وقت گويندگي نداشت. وقتي كه ايشان رفت يكي دو هفته يكي دو گوينده ديگر بودند كه آقاي نادرپور نپسنديد و به من گفت كه فلاني شما يك روز بيا تست بده. من هم رفتم يك صفحه از تكست 20 صفحه اي كه بايد براي برنامه آينده خوانده مي شد را نگاره كردم و رفتم پشت ميكروفون و ادامه دادم. از توي اتاق فرمان اشاره كردند كه ادامه بده. من بقيه را نخوانده بودم و فقط صفحه اول را مرور كرده بودم، ولي وقتي اشاره كردند، هي خواندم و گذاشتم كنار و تمام 20 صفحه را خواندم. آمدم بيرون و گفتم چطور شد؟ پريدند بغل من كه آفرين. آقاي صمد مهاجر كه خداوند سلامتش بدارد تهيه كننده برنامه بود، گفتند كه آقا شاهكار كردي و آفرين تو حتي يك تپق هم نزدي. گفتم: مگر بايد مي زدم؟ گفت: آقا گوينده هاي ديگر پدر ما را درمي  آوردند تا اين متن ها را بخوانند. متن هم متن سنگين ادبي بود. چند گوينده ديگر را نام بردند كه اين آمده چهار صفحه را خوانده و اين آمده اصلا نشده كه بگيره و ما منصرف شديم. اين طور بود كه در همان سالها گويندگي من خيلي مطرح شد. در سطحي هم مطرح شد كه مشكل بود، يعني من گويندگي متون ادبي كلاسيك را انجام مي دادم كه بسياري از گويندگان راديو نمي توانستند. بعد از انقلاب ديگر خيلي درخشيد. خيلي ها صداي مرا تا آن موقع اصلا نشنيده بودند. خيلي برنامه هاي معدودي داشتيم و خيلي عنصر مطلوبي براي آنها نبوديم كه ما را بياورند در پخش.
بعد از انقلاب چطور بيشتر مطرح شديد؟
صداي احمد كسيلا از راديو درآمد كه اين صداي راستين انقلاب است، ما كه همديگر را مي شناختيم فهميديم كه واقعا بچه هاي انقلابي، راديو را در دست گرفته اند. زنگ زدم به پخش، منوچهر جهانگيري تهيه كننده گروه ادب، تهيه كننده پخش بود. گفت: بهروز اگر آب خوردن دستته بگذار زمين بيا، من گوينده ندارم. من الان گوينده اي كه مطلب جلويش بگذارم و بخواند نمي خواهم. من الان گوينده اي مي خواهم كه بتواند حرف بزند. پاشو بيا. ما پاشديم و رفتيم و نشان به آن نشان كه آن رفتن همان و يك هفته در راديو ماندن همان. نمي توانستيم بيرون بياييم. من بودم، صدرالدين شجره بود، مظفر مقدم بود و حميد عاملي. بعد البته چند نفر ديگر آمدند. ما چند نفر يك هفته اول راديو را گويندگي كرديم، آقاي اديبي كه در پخش بودند، آقاي كسيلا هم كمك مي كرد، ولي گوينده رسمي نبود. فكر كنم روز 21 بهمن بود كه بچه ها راديو را گرفته بودند. ما آن موقع رفتيم و ماندگار شديم.
+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 18:47  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

مونوگرافی محله سرچشمه

دانشجویان:

علی رضا شیخ زاده -  فرید باعث – علی نیازی

1387

مقدمه :

 دراین تحقیق میدانی سعی شده سیر تحول فضاي مسكوني و تجاري دو سوي   خیابان ری كه  به محلة سرچشمه معروف است ، بررسی شود. ­این منطقه مسکونی طی 30 سال گذشته، بافت مسکونی  خود را  از دست داده و به یکی از مراکز تجاری و یکی از بزرگترین بازارهای شهر تهران تبدیل شده است، بنابر اين كاربرد واژة محله در مورد آن ترديد آميز مي نمايد. ما سعی کردیم که با یک پژوهش  میدانی، دلیل اینکه چرا این  محله به تعبیر یکی از کسبه به« حومه بازار»یا « حلبی بازار» تبدیل شده  را بیابیم . نکته جالب برای ما این بود که وقتی به مغازه­ها و محل­های تجاری می­رفتیم و با کسبه صحبت می­­کردیم و سوالاتی از قبیل اینکه شما مالک هستید؟ چندسال است مغازه دارید؟ وضع درآمدی شما چطوراست؟ را می­پرسیدیم، فکر می­کردند که  ما مامور مالیاتی هستیم و می­گفتندکه ما مالک نیستیم بلكه شاگرد هستیم، نمی­دانیم و حتي وقتي توضيح مي داديم که  ما مامور مالیاتی نیستیم و دانشجوهستیم واین فقط یک تحقیق است ، باز از جواب دادن خودداری می­کردند . حتی یکی از کسبه به ما گفت که اگر شما  واقعاًدانشجو هستید چرا نمي رويد دنبال درس درس و مشقتان  به این کارها چه کار دارید؟ درهر صورت با ­ پرسش از تعدادی از کسبه  ومردم محله به این نتایج رسیدیم :

تاریخ تاسیس محله و پیدایش بازار دراین مکان :

            کمتر کسی پیدا می­شود که بداند تاریخ تاسیس محله کی بوده  ولی بعضی می­گفتند: زمان قاجاریه و ابتدای پهلوی. بعد از پایتخت شدن تهران در زمان قاجار این محل به دلیل مرکزیت  مورد توجه قرار گرفت . در سالهای 1280 تا 1310  این محل، از جنوب، انتهایی ترین محل تهران بوده که از شرق به  دروازه دولاب و از جنوب به دروازه غار منتهی  می­شد، این محل به دلیل اینکه به دو دروازه اصلی شهر نزدیک بود محل رفت وآمد آدم­ها – حیوانات اهلی  و محل بارگیری اجناس بود. حتی آنجا ایستگاه اول قطارهای دودی بود که مردم سوار آن می­شدند  و به ری سفر می­کردند.(میدان قیام امروزی)  حتی امروز هم آثاری از آن میدان دیده می­شود.

            به هرحال نکته قابل مهم براي ما این بود که  چرا این محل تبدیل به بازار خرید و فروش لوزام منزل خودرو و موتورسیکلت شده است, که حتی روزهای جمعه هم آدم جرأت نکند از این خیابان رد شود به دلیل  ترافیک و شلوغی. با گفتگو از اهالي محل به اين نتيجه رسيديم:

             از بعد از انقلاب اسلامی(حدود سالها 58-57) به  بعد و با وجود گسترش شهرتهران و مهاجرت مردم به این شهر و با بالا رفتن تدريجي سطح مصرف ،شهر تهران به چندین بازار مصرفی احتیاج داشت. درمحدوده بازار بزرگ تهران دیگر مغازه­ای خرید و فروش نمی­شد و بازار هم  گنجایش پذیرفتن بازار جدید را نداشت به  این دلیل« کسبه مهاجر» تصمیم گرفتند بازاری نزدیک به  بازار بزرگ تهران تاسیس کنند. (البته یکی دیگر از این دلایل این بود که اجناس این بازارحجيم بوده و بازار باید جایی مي بود که فضاي باز داشته باشد). پس از حدود سال­های 60  به بعد ابتدا مغازه­های  کوچک محل خریداری شد و سپس كار به خريد خانه ها براي انبار رسيـد بالا رفتن قيمت خانه ها ومغازه هاي قديمي مالكان را تشويق مي كرد تا املاك خود را بفروشند وبه محله هاي نو ساز تر نقل مكان بدهند.با گسترش مغازه­ها اندك اندك اين محلة مسكوني تبديل تبدیل به يك بازار شد و به منطقة مركزي تجاري  CBDپيوست .

             البته باید این مطلب را ذکر کنیم که نه  تمامی این خیابان بلكه قسمتی از آن( از ابتدا از شوش تا چهارراه عادل واز انتها ازخیابان 15 خرداد تا خیابان امیرکبیر) به بازار تبدیل  شده  ودیگر جاهای این خیابان مسکونی است. به هر حال اين خيابان در واقع خط وسط يكي از محله هاي قديمي تهران بنام سزچشمه بوده است که دچار چنین تحول عظیمی از لحاظ  كاركردي و كالبدي شده است(   در دو سوي بجاي خانه هاو مغازه هاي قديمي پاساژ ساخته اند).

 وضع اقتصادی

             وضع اقتصادی مردم را دراین ناحیه  نمی­توان فهمید . زیرااکثرکسانی که دراین محل مغازه داشتند دراین محل ساکن نبودند.

             این محله بسیارشلوغ- پرترافیک و پر رفت و آمد است و بیشتر کسانی هستند که  قصد خرید و فروش کالا دارند. نبودن پارکینگ عمومی  در محل و پارک کردن خودروها به صورت دوبله و خالی  و پرکردن بار در جای نامناسب  باعث شده تا محیط شلوغ و پر رفت و  آمد  و پر سروصدایی ایجاد شود.

 وضعیت محله از لحاظ آسایش

            این محله و خیابان بطور کامل از امکاناتی چون آب ؛ برق ؛ تلفن و فاضلاب برخوردار است.  البته به گفته بعضی از ساكنان در مواقع بارش باران و با گرفتن جوی ­های آب، آب جوی بالا می­آید  و  به سطح خیابان می­رسد و باعث آلودگی خیابان و گاهی پیاده روها می­شود. در کناره خیابان درهر 200 متر یک سطل زباله بزرگ برای گردآوری زباله­های محله وجود دارد. از نظر فضای سبز ولي منقطه  خیلی غنی نیست. و فقط درانتهای محله یک پارک هست که در زمان گذشته یخچال بوده است.

             دراین خیابان دو فرهنگ سرا و خانه فرهنگ وجوددارد( خانه فرهنگ کوثر و خانه فرهنگ محله).  از لحاظ جرم شناسی می­توان فقط به دزدی­های کوچک ونیمه کوچک نام برد که درچند سال اخیر بوده، دلیل آن هم این بوده که این محل، محل کسب و داد و ستد است، دزدی دراین محل کم و بیش دیده می­شود. محل از لحاظ ایمنی برای کودکان و سالمندان چندان مناسباست، آن هم به دلیل رفت و آمد شدید مردم و اتوموبيلها .

 دراین خیابان یک زمین چمن هم وجود دارد( زمین چمن داوود دهقانی) که  می­تواند محل خوبی  برای بازی و تفریج بچه­های محل باشد ولی پاسخگوی تمام بچه­های محل نیست. همچنين این محله داراي مسجد، حسينيه و امام زاده است ( مسجد و حسینیه  همدانیها و امام زاده یحیی)  ودرایام سوگواری یکی از فعالترین محله­های تهران در زمینه عزاداریها و برپایی  مراسم است.

     از نظر حمل و نقل عمومی و تاکسی­های خطي محله به دلیل ترافیک سنگین, ضعیف است.  این خیابان از جنوب به ایستگاه متروی شوش و از مرکز به ایستگاه متروی قیام و از شمال به ایستگاه متروی امام خمینی نزدیک است.

راههای ارتباطی:

            این خیابان از شمال به خیابان امیرکبیر، از جنوب به خیابان و میدان شوش. از مرکز به خیابان 15 خرداد – از شرق به خیابان خراسان و 17 شهریور- از غرب به خیابان مولوی و چهار راه سیروس اتصال دارد.

 می­توان این محله را یکی از مرکزی ترین محله­های تهران بزرگ دانست که از همه طرف به خیابان­های  اصلی و مرکزی شهر متصل است. این خیابان دارای کوچه­های باریک و اکثراً غیرقابل  تردد وسیله نقلیه  چهارچرخ است.

اسامی خیابان­ها و کوچه­های این محل از ابتدای خیابان ری به ترتیب عبارت است از :

-          کوچه شهید محمدی

-           کوچه شمشیری

-           کوچه طاهری کاشانی

-           کوچه مقاره­ها

-           کوچه رضایی

-           کوچه حاتمی

-           کوچه رنجبران

-           کوچه رزاق

-          کوچه دیانی

-           کوچه تهرانی نژاد

-           کوچه رقیب دوست

-           کوچه صادقی

-           کوچه اربابی

-          کوچه پرهیزگار

-           کوچه  یوسف آبادی

-          کوچه باقری

-          کوچه نعیمی

-          کوچه موسوی ( دردار سابق)

-          کوچه  سید ابراهیمی

-          کوچه  ساعتچی

-          کوچه  شیرازی

-          کوچه آبشناسان

-          کوچه  رزاقی منش

-          کوچه  بهرون

-          کوچه میر مطهری

خیابانها:

-          خیابان امام موسی صدر

-          خیابان عادل

-          خیابان  انبار گندم

-          خیابان حاج محمد یزدی

-          خیابان  خراسان

-          خیابان  قیام( میدان قیام) بزرگراه آهنگ

-          خیابان 15 خرداد

-          خیابان امیرکبیر( سه راه سرچشمه) – ( امین حضور)

-          خیابان ایران

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 18:39  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

دكتر امير ناصر كاتوزيان در کوچه در دار

دكتر امير ناصر كاتوزيان سال 1310 شمسي در تهران متولد شد. تحصيلات ابتدايي را در دبستان اقبال و دوره متوسطه را در دبيرستان علميه گذراند و دوره‌هاي عالي و تكميلي را تا اخذ مدرك دكتري رشته حقوق خصوص و اسلامي در دانشگاه تهران سپري كرد. وي از سال 1343 با درجه استادياري به تدريس در دانشگاه تهران پرداخت نامبرده در سال 1351 به درجه استادي تمام وقت گروه حقوق خصوصي و اسلامي با پايه يك استادي نائل آمد. تأليف 42 جلد كتاب در زمينه‌هاي حقوق مدني، فلسفه حقوق و آيين دادرسي و ارائه حدود 400 مقاله علمي در زمينه قضايي از جمله فعاليت‌هاي علمي دكتر كاتوزيان است. گروه : علوم انساني رشته : حقوق گرايش : حقوق خصوصي و اسلامي والدين و انساب : پدر امير ناصر كاتوزيان وكيل موفق و مشهوري بود و مادر محترمشان هم خانه دار است.ايشان نيز چهار برادر ناتني بنامهاي مرحومان رضا و اصغر كه به رحمت ايزدي پيوسته اند و محمد و عباس در قيد حياتند،دارد. خاطرات کودکي : دكتر ناصر كاتوزيان از دوران كودكي خود چنين مي گويد: در دوم ارديبهشت ماه ???? در تهران به دنيا آمدم. محله زندگي ما خيابان ري، كوچه دردار بود. در خانه اي متولد شدم كه، متاسفانه، آن را خراب كرده اند.كودكي من نيز تقريبا مثل كودكي ديگران گذشت براي تحصيل به دبستان اقبال ميرفتم انتهاي خيابان آبشار در محله دروازه دولاب (اين دبستان هنوز هم بر جاي خودش باقي است). اگر بخواهم خاطره اي از آن ايام ذكر كنم بايد بگويم كه در محله ما جوان ها دوست داشتند هرچه بيشتر ابراز قدرت نمايند و حريف بطلبند و غالبا با همديگر دعوا ميكردند و قهرا من هم از كتك خوردنها بي نصيب نمي ماندم! جو و فضاي غالب اين محيط موجب شد كه من در يكي از تابستانها با سماجت تمام به ورزش بپردازم. اين روحيه ورزشكاري، هنوز هم در من باقي مانده است. به مرور اين فكر به ذهنم چيره شد كه اگر بخواهم سالم زندگي كنم بايد “قوي” باشم. استادم، مرحوم سنگلجي، ميگفت: براي انسان يك سانتي متر شاخ بهتر از سه متر دم است! و من در طول زندگي اين گفته طنز مرحوم سنگلجي را كاملا احساس كردم و به اين نتيجه رسيدم كه آدميزاد در هر محيطي كه زندگي ميكند بايد قوي باشد، حالا اگر در محيط دانشمندان قرار گرفت بايد سلطه خودش را از نظر عقلي و علمي ثابت نمايد و اگر در محيط اشخاصي كه اهل دعوا و نزاع هستند قرار بگيرد بايد بتواند خود را در آن جمع حفظ كند. غريزه صيانت نفس چيزي استكه هرگز نميتوان آن را انكار كرد. تحصيلات رسمي و حرفه اي : دكتر كاتوزيان دوران ابتدايي اش را در دبستان اقبال در خيابان «شهباز» به اتمام رسانده و دوران دبيرستان را در دبيرستان علميه طي مي كند و پس از نقل مكان به خيابان «آب منگل» در خيابان ري در همان دبيرستان مي ماند تا اتمام اين دوران. دكتر كاتوزيان با كلاس پنجم نظام قديم رشته علمي را دنبال مي كند و در كلاس ششم آن زمان رشته ادبي را انتخاب مي كند، در همان رشته ادبي در ايران شاگرد اول مي شود و موفق به دريافت مدال درجه ?علمي براي اولين بار در ايران مي شود. همين دريافت مدال مشوق او مي شود براي ادامه تحصيل. او با انتخاب رشته حقوق تحصيلات خود را در دانشگاه ادامه مي دهد و در اين رشته موفق به كسب مدال درجه يك علمي اين رشته مي شود. با فوت پدر در سال دوم دانشگاه ضربه بزرگي به دكتر كاتوزيان وارد مي شود و اين ضربه باعث مي شود تا او از رفتن به وزارت امورخارجه پشيمان شود و رشته قضا را انتخاب كند. او در اين رشته در مقاطع مختلف تا دكترا همواره با عنوان شاگرد اولي فارغ التحصيل مي شود و رساله اش را در سال ???? باعنوان «وصيت» به پايان مي رساند. خاطرات و وقايع تحصيل : امير ناصر كاتوزيان از خاطرات دوران تحصيل چنين به ياد دارد: "من لازم ميدانم از معلم عارف خودم مرحوم ميرافضلي كه به مثنوي بسيار علاقه داشت و درس عربي را به صورت تجزيه و تركيب نهج البلاغه براي ما ميگفت، ياد كنم. ايشان وقتي وارد كلاس ميشد دو بيت از مثنوي را با صداي شكسته و لرزان ميخواند و بچه ها بي نهايت براي اين پيرمرد احترام قائل بودند و مطلقا در كلاسش لودگي و شيطنت نميكردند. بي گمان اولين جرقه هاي عرفان و فلسفه توسط ايشان در ذهن و ضمير من روشن شد. مرحوم ميرافضلي قطعه اي از نهج البلاغه را سر كلاس مينوشت و بعد آن را معني و تجزيه و تركيب ميكرد و صرف و نحو را به اين طريق به ما مي اموخت." پدرم اصرار داشت كه من وارد دانشكده حقوق شوم و رشته علوم سياسي بخوانم و در وزارت خارجه مشغول به كارشوم. من هم بر اثر همين تمايل او وارد دانشكده حقوق شدم، اما دانشجوي سال دوم بودم كه، متاسفانه، پدرم فوت كرد. آن روزها در وزارت خارجه كساني را كه آشنا يا قوم و خويشي در آنجا داشتند مي پذيرفتند و غالبا ورود افراد متفرقه ـ حالا هر چه قدر هم كه لياقت و شايستگي داشته باشند ـ دشوار بود. از همينرو، تصميم گرفتم كه به رشته قضايي بروم. در رشته قضايي چون مغزم به رياضيات و استدلال بيشتر توجه داشت تا به مسائلي كه ميبايد “حفظ ميشد”، توفيق بيشتري پيداكردم و در دانشكده حقوق دوباره صاحب رتبه اول شدم. در همين زمان قرار شد كه محصلين برتر ايراني را براي ادامه تحصيل به خارج بفرستند (????). در آن دوران، مرحوم دكترمصدق به عنوان نخست وزيري بسيار محبوب كه در دل غالب مردم و عمدتا جوان ها جاي خاصي داشت، بر سر كار بود و شاه هم با مصدق سر ستيز داشت. روزي كه قرار بود شاه به من مدال درجه يك علمي بدهد، به عنوان اعتراض به رفتار شاه نسبت به مصدق، در آن جلسه اهداي مدال حاضر نشدم، و همين باعث شد كه بورس تحصيلي را حذف نمايند و من از تحصيل در خارج محروم شوم. در دوره ليسانس، كشش فوق العاده اي به فرهنگ اسلامي پيدا كردم، به طوري كه ورقه امتحاني اصول مرا كه مرحوم استاد محمود شهابي ملاحظه كرد، از اين كه دانشجويي از تمام كتب فقها و اصوليين شاهد و مثال مي اورد و ادله و براهين براي اثبات موضوع ذكر ميكند، بسيار متعجب شد. پس از آن، ورقه مرا مهر و موم كردند و گفتند كه آن را به قم مي فرستيم تا آقايان مراجع و طلاب ببينند كه ما در دانشكده حقوق چه جور دانشجوياني داريم. فعاليتهاي ضمن تحصيل : فعاليت هاي ضمن تحصيل دكتر كاتوزيان بزبان خودش:" در دوران تحصيل در دبيرستان هم رئيس انجمن ورزش بودم و هم رئيس انجمن موسيقي. آن سال در رشته ادبي نيز شاگرد اول شدم و مدال درجه دوم علمي را به همين مناسبت به من دادند (????). البته بايد بگويم كه در موسيقي، من ساز به خصوصي نميزدم، اما به رديف هاي ايراني تسلط داشتم و آنها را ميشناختم. اما برخي از همكلاسي هاي من هم اكنون در موسيقي اشخاص سرشناسي هستند: مثلا مهندس همايون خرم عضو انجمني بود كه من سرپرست آن بودم و ايرج در آنجا خواننده، و ناصر ملكمطيعي كاراكتر، و دكتر بهمن نياكان نوازنده ويلن هم عضو اين انجمن بود. در مجموع در دبيرستان علميه فعاليتهاي خارج از برنامه باعث جلب توجه معلمين و مدير مدرسه ميشد. از همين رو اصرار كردند كه من در همان دبيرستان بمانم و رشته ادبي بخوانم." استادان و مربيان : اساتيد امير ناصر كاتوزيان به قرار زير است كه وي از آنها چنين ياد مي كند: استاد محمد سنگلجي "ايشان به نوعي هم ذوق فقهي را در من بيدار نمودند و هم ذوق عرفاني را. من هم در درسهاي مثنوي و هم در ديگر درسهاي ايشان در خارج از كلاس حاضر ميشدم و استفاده ميكردم. به ويژه منش عرفاني و بي پيرايه اي كه ايشان داشت در من ذوقي اخلاقي ايجاد كرد"،مرحوم دكتر سيدحسن امامي"ديگر استادي بود كه بسيار بر من تاثير گذاشت. بلند نظري و ديده باز ايشان از جمله صفات پسنديده اي بود كه بسيار به چشم مي امد و جلب نظرميكرد. دكتر امامي قانون مدني را از روي كتاب منصور السلطنه عدل ميخواند و براي ما توضيح ميداد و مطالبي را نيزخودش بر مواد آن كتاب اضافه ميكرد و به ما درس ميگفت"،استاد عميد و مرحوم استاد شهابي " ايشان به واقع ”مجسمه تقوا و علم” براي من بود. هم دوره اي ها و همکاران : مهندس همايون ، ناصر ملكمطيعي كاراكتر و دكتر بهمن نياكان از همدوره ايهاي امير ناصر كاتوزيان بوده اند. همسر و فرزندان : امير ناصر كاتوزيان در سال ???? در سن ??سالگي ازدواج مي كند كه حاصل آن دو فرزند پسر است كه يكي از آنها دكتراي روانشناسي باليني دارد و در حال حاضر مقيم آمريكا است و ديگري مهندس الكترونيك است و در همان ديار زندگي مي كند. وقايع ميانسالي : امير ناصر كاتوزيان بعد از انقلاب فرهنگي و در جريان پاكسازي دانشگاه‌ها به انفصال ابد از خدمات دولتي محكوم شد. مدت يازده سال او به تحقيق مشغول بود تا اين كه در سال 1370 رأي پاكسازي شكسته شد و به اين ترتيب استاد را به دانشكده حقوق برگرداندند. دكتر كاتوزيان از جمله نويسندگان نخستين پيش‌نويس قانون اساسي جمهوري اسلامي است . مشاغل و سمتهاي مورد تصدي : خدمات علمي و اجرايي امير ناصر كاتوزيان: • 1345 -1379 ,رئيس دادگاه بخش و شهرستان و مشاور دادگاه استان و معاون اداره حقوقي,كانون وكلاي دادگستري • 1331 -1343 ,رئيس دادگاه بخش و شهرستان و مشاور دادگاه استان و معاون اداره حقوقي,دادگستري • 1354 مدير گروه حقوق خصوصي و اسلامي دانشگاه تهران • 1334 رياست دادگاه بخش اراك • 1343 استاديار حقوق مدني در دانشگاه تهران • 1351 استاد گروه حقوق خصوصي و اسلامي دانشگاه تهران فعاليتهاي آموزشي : عناوين دروس آموزشي ارائه شده توسط دكتر كاتوزيان: كارشناسي • فلسفه حقوق كارشناسي ارشد • حقوق مدني 1 • مسئوليت مدني دكتري • حقوق مدني پيشرفته 1 • حقوق مدني پيشرفته 2 • مسئوليت مدني تطبيقي آرا و گرايشهاي خاص : امير ناصر كاتوزيان معتقد است:" انسان انديشمند در برابر اين پرسش كه از كجا آمده و به كجا ميرود و قانون حركت او چيست، درمانده. در جستجوي وطن مالوف به هر تلاش دست ميزند و كمتر به معلوم ميرسد. جهان مادي را مسخر كرده است و بر بام آسمان نشسته، ولي راز آفرينش را دور از دسترس خود ميبيند و هر زمان كه پا از دايره محسوس بيرون مينهد، عقل را ناتوان و پاي استدلال را چوبين مييابد. فلسفه تاريخ نيز با همه گيرايي راه به جايي نبرد، و جز مشتي فرض و ظن و قرينه ارمغاني نياورد. خردگرايان گره اي نگشودند و آخرين ديالكتيك اين شد كه هستي همچنان كه از مطلق آغاز شده به مطلق نيز ميرسد، و در دايره اي سر به مهر در حركت است. نوميدي از علم، انسان را به عرفان كشاند، به اين سودا كه در آينه صافي دل حقيقت را ببيند" جوائز و نشانها : مدالها و نشانهاي علمي دكتر امير ناصر كاتوزيان به قرار زير است: - نشان درجه دو فرهنگ ،بمناسبت احراز رتبه نخست در امتحانات نهايي رشته ادبي سال ششم دبيرستان -1328 - نشان درجه يك فرهنگ بمناسبت شاگرد اولي در رشته قضايي دانشكده حقوق دانشگاه تهران-1332 -دريافت لوح تقدير از كانون وكلاي دادگستر مركز -1383 - دريافت لوح تقدير به مناسبت تاليف جلد چهارم عقود معين ،كتاب سال جمهوري اسلامي از طرف وزرات فرهنگ و ارشاد اسلامي -دريافت لوح تقدير به مناسبت تاليف حقوق مدني (عقود معين ج3) ،به عنوان كتاب سال جمهوري اسلامي ايران از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در دوره چهارم انتخاب كتاب سال - دريافت لوح تقدير به مناسبت تاليف كتاب"حقوق مدني: نظريه عمومي تعهدات"، به عنوان كتاب سال جمهوري اسلامي ايران از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در دوره نوزدهم انتخاب كتاب سال -دريافت لوح تقدير به مناسبت تاليف كتاب "نظريه عمومي تعهدات" به عنوان كتاب سال جمهوري اسلامي ايران -1382 -دريافت لوح تقدير وزارت ارشاد اسلامي به مناسبت تاليف سه جلد فلسفه حقوق - دريافت نشان درجه يك دانشگاه تهران در سال 1381-1382 - استاد برگزيده نماد آموزشي عالي كشور در سال 1381-1382 - استاد برگزيده دانشگاه تهران در سال 1381 - نشان درجه يك دانش بمناسبت مجموع تحقيقات و خدمات علمي در سال1382 -دريافت لوح تقدير از انجمن آثار و مفاخر فرهنگي در سال 1383 - دريافت لوح سپاس و تقدير دانشكده حقوق و علوم دانشگاه تهران در سال 1383 - دريافت لوح تقدير ازدادگستري بيرجند با عنوان سرباز عدالت در سال 1384 - دريافت لوح تقدير از دانشگاه آزاد اسلامي دامغان در سال 1378 - دريافت لوح تقدير ازدانشگاه آزاد اسلامي مشهد و دانشگاه و دانشگاه فردوسي مشهد -دريافت لوح تقدير از شعبه مركزي دانشگاه آزاد اسلامي تهران - دريافت لوح تقدير از دانشجويان دانشكده حقوق شهيد بهشتي - دريافت لوح تقدير از دانشگاه مفيد در سال 1370 - دريافت لوح تقدير انجمن دانش آموختگان نابينايان كشور در سال 1383 - تقدير مشترك رئيس دانشگاه تهران و رئيس پرديس قم 1382 - دريافت لوح تقدير از دانشجويان دوره دكتري دانشكده حقوق در سالدريافت 1384 - لوح تقدير ازرئيس دانشكده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي در سال 1382 - دريافت لوح تقديراز دانشگاه علامه طباطبائي 1384 چگونگي عرضه آثار : از دكتر كاتوزيان مقالات متعددي در دو جلد كتاب تحت عنوان «گامي به سوي عدالت» به چاپ رسيده است. تعداد مقالات چاپ شده در مجلات داخلي : 13 مقاله تعداد مقالات ارائه شده در همايشها : 4 مقاله -------------------------------------------------------------------------------- آثار : 1 ... گوياتر از گفتارها، مجموعه مقدمه ها، پيش گفتارها و سرآغازها ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيانناشر: دانشگاه تهران - 1383 2 اثبات و دليل اثبات: شهادت، اماره، سوگند و اصول علمي ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: ميزان - 30 ارديبهشت، 1385 3 اثبات و دليل اثبات: قواعد عمومي اثبات - اقرار و سند ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: ميزان - 30 ارديبهشت، 1385 4 از كجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟: زندگي من ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: شركت سهامي انتشار - 16 تير، 1386 5 اعتبار امر قضاوت شده در دعواي مدني ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: ميزان - 1383 6 تحولات حقوق خصوصي ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: دانشگاه تهران - 1381 7 توجيه و نقد رويه قضايي ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: ميزان - 21خرداد، 1386 8 حقوق مدني (عقود معين: ج 3) ويژگي اثر : دكتر ناصر كاتوزيان . (استاد سابق دانشكده حقوق دانشگاه تهران) تهران: بهنشر، 1364، وزيري، 647 ص-اين كتاب در دوره چهارم كتاب سال جمهوري اسلامي ايران برگزيده شده است-ويژگي عقود معين آن است كه از ارتباط و نظم خاصي برخوردار بوده و بايد كوشيد اين نظم و اصول را دريافت و استخراج كرد و براي كمك به تفسير هماهنگ و درست قانون، عقودي را كه جوهر مشترك دارد در كنار هم و ذيل اصول حاكم بر آنها قرار دارد. تلاش نويسند? كتاب در اين راستا بوده و براي نيل بدين مهم، عقودي را كه در كتاب آمده است در دو دفتر جداگانه مطرح مي كند: 1- دفتر نخست به عاريه، وديعه و وكالت اختصاص يافته است كه اين عقود چهر? «اذني، نيابتي، اماني» را به عنوان وصف بارز و خصيص? مشترك دارا هستند. 2- دفتر دوم، شامل عقودي است كه به طور معمول در كتاب «ديون» مي آيد و ضمان، حواله، كفالت و رهن را شامل مي شود. 9 حقوق مدني خانواده: اولاد، روابط پدر و مادر و فرزندان، نسب، همبستگي خانوادگي و حمايت از كودكان، فرزندخواندگي ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: شركت سهامي انتشار - 20 آبان، 1385 10 حقوق مدني خانواده: نكاح و طلاق، روابط زن و شوهر ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان (گردآورنده)ناشر: شركت سهامي انتشار - 19 فروردين، 1385 11 حقوق مدني: الزامهاي خارج از قرارداد (ضمان قهري) ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: دانشگاه تهران، موسسه انتشارات و چاپ - 03 مرداد، 1385 12 حقوق مدني: الزامهاي خارج از قرارداد (ضمان قهري): مسووليت مدني ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: دانشگاه تهران - 25 شهريور، 1386 13 حقوق مدني: ايقاع: نظريه عمومي - ايقاع معين ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: ميزان - 25خرداد، 1384 14 حقوق مدني: عقود اذني - وثيقه هاي ديني: وديعه، عاريه، وكالت، ضمان، حواله، كفالت، رهن ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: شركت سهامي انتشار - 15 شهريور، 1385 15 حقوق مدني: قواعد عمومي قراردادها: اجراي عقد و عهدشكني مسووليت قراردادي ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: شركت سهامي انتشار - 14 ارديبهشت، 1384 16 حقوق مدني: قواعد عمومي قراردادها: انحلال قرارداد - خيارات ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان (گردآورنده)ناشر: شركت سهامي انتشار - 03 ارديبهشت، 1384 17 حقوق مدني: قواعد عمومي قراردادها: انعقاد و اعتبار قرارداد، ضمانت اجراي شرايط اساسي معامله، ... ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: بهمن برنا - 19 مهر، 1385 18 حقوق مدني: قواعد عمومي قراردادها: مفهوم عقد - انعقاد و اعتبار قرارداد "تراضي" ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان (گردآورنده)ناشر: بهمن برنا - 21 بهمن، 1385 19 حقوق مدني: مشاركتها - صلح - شركت - مضاربه - مزارعه و مساقات - جعاله - گروبندي مشروع - صلح ويژگي اثر : يدآورنده: ناصر كاتوزيان (گردآورنده)ناشر: گنج دانش - 13 شهريور، 1386 20 حقوق مدني: معاملات معوض - عقود تكميلي - بيع - معاوضه - اجاره - قرض ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: شركت سهامي انتشار - 16 مهر، 1384 21 حقوق مدني: نظريه عمومي تعهدات ويژگي اثر : تاليف،اين كتاب ، در دوره نوزدهم انتخاب كتاب سال جمهوري اسلامي ايران از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ،به عنوان كتاب سال معرفي و برگزيده شد. آشنايي با كتاب «حقوق مدني: نظريه عمومي تعهدات» حقوق مدني: نظريه عمومي تعهدات/ ناصر كاتوزيان.- تهران: نشر دادگستر، 1379. 647. ص. كتابنامه: ص. [645]-[647]؛ همچنين به صورت زيرنويس. نظري? تعهدات بر تمام روابط حقوقي انسانها حكومت مي كند. علاوه بر مباحث حقوق مدني، اين نظريه مبناي بسياري از مسائل مربوط به حقوق تجارت و ساير رشته هاي حقوق خصوصي نيز قرار مي گيرد. نگاهي به مباحث حقوق عمومي، به ويژه حقوق اداري، نشان مي دهد كه قواعد عمومي تعهدات در زمين? قراردادها و مسئوليت مدني تا چه اندازه در ساختمان منطقي اين رشته ها نيز اثر دارد. استخراج «نظري? عمومي تعهد» فكري بيگانه است كه به تازگي در حقوق ما نفوذ پيدا كرده است: در حقوق اسلام، عقد يا معامله و ضمان قهري عنوانهاي اصلي مطالعه در باب روابط اشخاص است و از احكام تعهد (به معني دين نه پيمان) به طور پراكنده و فرعي گفتگو مي شود. قانون مدني نيز كم و بيش همين شيوه را ادامه مي دهد، با اين تفاوت كه، براثر تقليد از روش قانون مدني فرانسه، اصطلاح تعهد و عقد را با هم مخلوط مي كند و ارزش متعارف در اين زمينه به دور مي افتد. مبحث تعهدات، به عنوان آثار حاصل از عقود و پاره اي از ايقاعات، در حقوق ايران، تا قبل از اثر حاضر، موضوع تحقيق مستقلي قرار نگرفته بود. اين كتاب با ديدگاهي جديد و بديع، بحث تعهدات را مطرح مي نمايد و همانند ساير آثار مؤلف محترم، برآورند? يكي از نيازهاي اساسي اساتيد و دانشجويان حقوق و قضات و اهل تحقيق در زمين? حقوق مدني است. مؤلف محترم به سبب استمرار در مطالعه و تحقيق و نيز به جهت تسلط به زبانهاي انگليسي و فرانسوي و عربي و اشراف به حقوق اروپا و آمريكا و ممالك اسلامي، از مصادر فقهي و منابع معتبر دست اول استفاده كرده است. تازگي بسياري از مباحث اين كتاب در حقوق ايران، وسعت و جامعيت طرح مطالب، به ويژه شيو? بيان تطبيقي و مقارن آنها، شيوايي و رسايي و سبك ممتاز نويسنده و نيز وضع بحثهاي تحقيقي به عنوان قرائت و تمرين به منظور افزايش دقت مخاطب از ديگر امتيازات اثر حاضر است. 22 حقوق مدني، قواعد عمومي قراردادها، آثار قرارداد در رابطه دوطرف و نسبت به اشخاص ثالث ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: بهمن برنا - 1383 23 حقوق مدني، مشاركتها - صلح ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: گنج دانش - 1383 24 دوره مقدماتي حقوق مدني: ارث ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان (تدوين)ناشر: ميزان - 05 شهريور، 1384 25 دوره مقدماتي حقوق مدني: اعمال حقوقي: قرارداد - ايقاع ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: شركت سهامي انتشار - 23 مرداد، 1385 26 دوره مقدماتي حقوق مدني: اموال و مالكيت ويژگي اثر : تاليف-ناشر: ميزان 27 دوره مقدماتي حقوق مدني: خانواده ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: ميزان - 18آذر، 1385 28 دوره مقدماتي حقوق مدني: درسهايي از عقود معين براي دانشجويان دوره كارشناسي: بيع. اجاره. قرض. جعالعه. شركت. صلح ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيانن اشر: گنج دانش - 13 شهريور، 1386 29 دوره مقدماتي حقوق مدني: درسهايي از عقود معين براي دانشجويان دوره كارشناسي: وديعه، عاريه، وكالت، ضمان، حواله، كفالت، رهن ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: گنج دانش - 13 شهريور، 1386 30 دوره مقدماتي حقوق مدني: وقايع حقوقي ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: شركت سهامي انتشار - 11 مهر، 1385 31 دوره مقدماتي حقوق مدني، درسهايي از: شفعه - وصيت - ارث ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: ميزان - 09 آبان، 1386 32 طرح تقويت ظرفيتهاي آموزش و پژوهش حقوق بشر: حكومت قانون و جامعه مدني ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: دانشگاه تهران، دانشكده حقوق و علوم سياسي - 01 اسفند، 1385 33 عدالت قضايي، گزيده آراء ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: ميزان - 1383 34 فلسفه حقوق: تعريف و ماهيت حقوق ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: شركت سهامي انتشار - 10 خرداد، 1385 35 فلسفه حقوق: منابع حقوق ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: شركت سهامي انتشار - 23 مرداد، 1385 36 فلسفه حقوق: منطق حقوق ويژگي اثر : يدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: شركت سهامي انتشار - 18 مرداد، 1385 37 قانون مدني در نظم حقوقي كنوني ويژگي اثر : تاليف-ناشر: ميزان 38 كليات حقوق: نظريه عمومي ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: شركت سهامي انتشار - 12 بهمن، 1384 39 مباني حقوق عمومي ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: ميزان - 1383 40 مسووليت ناشي از عيب توليد: مطالعه انتقادي و تطبيقي در تعادل حقوق توليدكننده و مصرف كننده ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: دانشگاه تهران، موسسه انتشارات و چاپ - 15 آذر، 1384 41 مقدمه علم حقوق و مطالعه در نظام حقوقي ايران ويژگي اثر : پديدآورنده: ناصر كاتوزيان ناشر: شركت سهامي انتشار - 07 آبان، 1386

فعالیتها:   • قضاوت، حقوق، علوم سیاسی   • محقق   • نویسندگی  

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 18:33  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

مسعود کیمیایی در کوچه دردار

استاد مسعود کیمیایی چندی پیش مهمان برنامه شب های روشن بود که حسین پاکدل سوالاتی در مورد فعالیت های قبل و بعد از انقلاب وی پرسیده است ، اما قبل از آن پرسش و پاسخ این برنامه را بخوانید بد نیست بدانید که مسعود سینمای کشورمان علاوه بر فیلمسازی در نوشتن رمان و شعر نیز دست ماهری دارد و از وی رمان جسد های شیشه ای و مجموعه شعر زخم عقل منتشر شده است .
اینک حرف حساب مسعود کیمیایی را با مجری برنامه شب های روشن از نظر می گذرانید:
الف ) چه شد که وارد حرفه سینما شدید ؟
در دوران کودکی و نوجوانی به همراه برادر بزرگم به جایی که از نظر من به تکیه شباهت داشت و انسان تصور می کرد که باید آنجا سینه بزند رفتیم که آنجا چادر بر پا بود و صندلیهایی قرار داشت . و از روزنی نوری به همراه تصاویر خارج می شد.
محلی که ما آنجا رفتیم سینما بود و زمانی که نور را به همراه تصاویر دیدم ، کنجکاویها که این چیز هایی که در نور دیده می شود چگونه به آنجا وارد شده است . و همه اینها دست به دست هم دادند و علایق و شیفتگی مرا در این حرفه بوجود آوردند.
ب ) تعریف شما از سینمایی که در دل لایه های مختلف جامعه وجود دارد چیست ؟ (مقصود سینمای که در لابه لای سخنان شما از آن به عنوان سینمای من نام می برید.
زمانی که انسان گیرنده های فکری اش شفاف هستند و آماده پذیرش حساسیتها را دارند آن زمان روابط محله – محیط پیرامون – خانواده که بسیار اهمیت دارد، همه اینها زمینه فکری و اساس کاری و فعالیتها شما را آماده می سازند. یک هنرمند نیز نمی تواند از گذشته خویش صرف نظر کند و آنرا فراموش نماید. و نباید هم فراموش کند اما جابجایی و تغییر امکان پذیر است.
ج )بعد از انقلاب چند فیلم ساختید؟
در مجموع 28 فیلم ساختم و ده تای آن قبل از انقلاب بود.
د) چه فیلمهای را قبل از انقلاب ساختید ؟
رضا موتوری – داش آکل- قیصر – خاک – بیگانه بیا – گوزنها – غزل – سفر سنگ
) در مورد ساخت فیلم اول ( بیگانه بیا ) توضیح دهید که چگونه شروع شد ؟
در محله ما که در خیابان ری واقع شده بود با چند پسر بچه هم محل بودیم که هرز گاه به حسینیه می رفتیم ( آن زمان هنوز وجود سینما و سینما رفتن در محله جا نیفتاده بود ) شبهای ماه رمضان تا صبح کنار یکدیگر می نشستیم و من چون فیلم خوب تعریف می کردم شدم کارگردان، اسفندیار هم چون سنتور ساز شد موسیقی فیلم و قریبیان نیز چون بازیگران را دوست داشت قرار شد بازیگر شود.
احمد مقاره ای نیز چون از مذهبیهای محل بود قرار شد تهیه کنندگی کند.
محله شما دقیقاً در کجای خیابان واقع شده است ؟
انتهای کوچه در دار
در دوره جوانی ابتدا از دستیاری کارگردان شروع بکار کردم و دیدم وارد سینما شدن بسیار دشوار است ، زیرا که به حرف یک جوان توجهی نمی شود . چند کار دستیاری انجام دادم ، دستیاری مرحوم ساموئل حاجیکیان بود، و دستیار فیلم جیمز باند به مدت کوتاهی بودم و پس از آن نتوانستم زیرا بخش کارگردانی را اشخاصی از وزارت فرهنگ و ارشاد بر عهده داشتند.
و چون من از بیرون آمده بودم نمی توانستم ادامه دهم .
و بعد از آن دستیار فیلم قهرمانیها با یک دید هالیودی شدم، من از کارگردان فیلم قهرمانیها بسیار آموختم و نیز از اخوانها که بسیار انسانهای خوبی بودند که از من می پرسیدند که شما بسیار خوب کار می کنید هدفتان چیست ؟ من پاسخ دادم میخواهم فیلم بسازم و در گذشته هم چون قراری با بچه داشتیم، به محله قدیمی بازگشتم و سراغ اسفندیار را گرفتم و فرامرز قریبیان را پیدا کردم و گفتم من فیلمم را ساخته ام و شما موسیقی و بازیگری آن را بر عهده بگیرید که آقای قریبیان چون دستیار کارگردان نداشتیم کار دستیاری آنرا نیز انجام دادند و اسفندیار نیز کار موسیقی آن را که بسیار غوغا کرد ساخت.
فیلم نامه بسیاری از فیلمهاتان را خود نوشته اید ؟
بله همه آنها را بعد از فیلم بیگانه بیا فیلم قیصر را ساختم که با موضوع سینما آن زمان بسیار متفاوت بود زیرا موضوع سینمای آن زمان رقص و غیره بود.
آیا فیلم قیصر به پیروی از سینمای هند بود ؟
خیر، سینمای مصر بود.
سینمای ایران در آن زمان تحت تاثیر سینمای مصر قرار گرفت ، زیرا در آن زمان در لاله زار سینمایی بود که عوامل آن مصری بودند . که آنها آمدند و فیلم ایرانی ساختند و چنین شد که این اتفاق افتاد.
برچسب عنوان2
مقدار عنوان2
 
برچسب شرح2
مقدار شرح2
HyperLink
 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 18:28  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

آیت الله مطهری در کوچه دردار

زندگی نامه شهید:

در 13 بهمن ماه سال 1298 ه. ش در قریه فریمان در خانواده ای از اهل علم و تقوا دیده به جهان گشود; خانواده ای که انوار علم و ایمان، تقوا و پاکی، راستی و درستی در آن پرتو افکنده و نام شایسته «مطهری »، بهترین معرف این بیت پاک و مطهر بود. هر چند نام خانوادگی اش حکایت از این جنبه بارز شخصیت او، یعنی طهارت و پاکی روحش می کرد، ولی می بایست نامی که برای او انتخاب می شد، نشان دهنده جنبه دیگری از شخصیت او باشد و لذا نام «مرتضی » بر او نهادند تا حکایت از روش پسندیده و شیوه مرضی او در زندگی باشد. بدین ترتیب بود که زندگی «استاد مرتضی مطهری » آغاز شد. در سنین کودکی به مکتب خانه رفت و به فراگیری قرآن و سایر تعلیمات ابتدایی پرداخت. در سن سیزده سالگی یعنی سال 1311 شمسی به حوزه علمیه مشهد عزیمت نمود و تحصیل مقدمات علوم دینی را آغاز کرد. در این دوران یکی از فرازهای حساس زندگی استاد مطهری، که نقش بسیار تعیین کننده در حیات علمی و معنوی او و نیز در حیات ایدئولوژی اسلامی داشته است، نمایان می گردد.

استاد پس از حدود چهار سال تحصیل در حوزه علمیه مشهد، در سال 1315 شمسی عازم حوزه علمیه قم می گردد و این، فرازی دیگر از زندگی پر فراز و نشیب اوست که در تکوین شخصیت علمی و روحی وی نقش به سزایی ایفا نموده است. طی پانزده سال اقامت در حوزه علمیه قم و کسب فیض از محضر استادان بزرگ، بر اندوخته علمی و معنوی خود افزود و تحصیلات خود را در علوم و فنون مختلف اسلامی ارتقاء بخشید. از عوامل مهم تکوین شخصیت استاد، باید برخورداری او از استادان مبرز برشمرد. وی شاگرد برجسته آیة الله بروجردی و امام خمینی قدس سره در فقه و اصول محسوب می شد. استاد مطهری دوازده سال کسب فیض محضر امام خمینی رحمه الله را در تکوین شخصیت خود بسیار مؤثر دانسته است. استاد مطهری حدود سه سال نزد علامه طباطبایی به طور رسمی درس خوانده اند، ولی رابطه ایشان با مرحوم علامه تا زمان شهادت قطع نشد. آشنایی استاد با عالم ربانی مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی رحمه الله در سال 1320 شمسی در اصفهان، تاثیر به سزایی در تکوین شخصیت روحی وی داشته است.

در سال 1331 شمسی استاد مطهری با مهاجرت به تهران، فصل پر فراز و نشیب دیگری از زندگی خود را آغاز می کنند. فعالیت علمی ایشان از همین سال آغاز می گردد. ابتدا به تدریس در مدرسه سپهسالار - که امروز به نام خود ایشان است - و مدرسه مروی می پردازند. تدریس استاد در مدرسه مروی تا سه سال پیش از شهادت ادامه داشت. مقدمه و پاورقی بر جلد اول «اصول فلسفه » را در سال 1332 ش به پایان رساندند و شرح جلد دوم آن را در سال بعد ارائه دادند. جلد سوم این کتاب نیز در سال های بعد، از چاپ خارج می شد. تاثیر این کتاب در خنثی کردن تبلیغات مارکسیستی حزب توده در آن زمان، که در اوج اقتدار خود بود و به طور کلی تاثیر آن در نجات مبارزان از افکار مادی تا پیروزی انقلاب اسلامی و پس از آن، بر کسی پوشیده نیست. استاد شهید از سال 1334 ش فعالیت علمی خود را در دانشکده الهیات و معارف اسلامی آغاز و کار تعلیم و تدریس را در آن جا به مدت بیست و دو سال ادامه دادند.

کتاب «داستان راستان »، که تاکنون تاثیر زیادی در آشنایی مردم مسلمان با سیره و روش اولیای دین و به طور کلی چهره واقعی اسلام داشته است. در سال 1339 ش از چاپ خارج شد و در سال 1344 ش از سوی کمیسیون ملی یونسکو در ایران برنده جایزه این سازمان گردید. در این سال ها، همکاری استاد با مجامع اسلامی و کانون های مذهبی از طریق ایراد سخنرانی و غیره برقرار بوده است. از جمله این مجامع و کانون ها، می توان از انجمن اسلامی مهندسین، انجمن اسلامی پزشکان و انجمن اسلامی دانشجویان تهران نام برد.

فعالیت های سیاسی شهید

شهید مطهری از همان هنگام که در حوزه علمیه قم به تحصیل اشتغال داشتند، در مسائل اجتماعی و سیاسی نیز وارد شدند و از جمله با فدائیان اسلام مرتبط بودند. به موجب ارتباط نزدیک ایشان با اقشار و طبقات مختلف جامعه، در جریان قیام 15 خرداد سال 42، ایشان در هدایت قیام مردم تهران و مرتبط کردن آنان با رهبری حضرت امام خمینی رحمه الله نقش اساسی ایفا کردند و خود در شب پانزده خرداد، سخنرانی مهیجی علیه شخص شاه ایراد می کنند که در همان شب دستگیر و به زندان موقت شهربانی انتقال می یابند و به همراه عده ای از روحانیون مبارز تهران و شهرستان ها زندانی می شوند. پس از 43 روز به دنبال فشاری که از ناحیه علما و مردم بر رژیم شاه وارد می شود، به همراه سایر روحانیون آزاد می گردند. همسر استاد شهید نقل می کنند هنگامی که پلیس شاه برای دستگیری استاد به منزل ما در خیابان ری، کوچه دردار آمد، حتی فرصت پوشیدن لباس بیرون به ایشان داده نشد. من بلافاصله قبای دیگری را به استاد دادم و ایشان پس از آزادی، از این عمل من تقدیر کردند; فرمودند اگر با قبای قبلی می رفتم کارم مشکل می شد چون اسناد و مدارکی در جیب های آن داشتم. پس از قضایای 15 خرداد و آزادی امام خمینی رحمه الله و استاد مطهری و سایر علما، هیئت های مؤتلفه اسلامی، که هسته آن همین هیئت های مذهبی بودند و از نیروهای مخلص و فداکار و تابع ولی فقیه تشکیل شده بود، برای یاری نهضت امام خمینی رحمه الله ظهور کرد. در این راستا از سوی امام خمینی رحمه الله استاد مطهری، به عنوان نماینده در هیئت مؤتلفه اسلامی معرفی شدند. در سال 1346 ش، مؤسسه حسینیه ارشاد توسط استاد مطهری و با همکاری مرحوم محمد همایون و مرحوم حجة الاسلام شاه چراغی و ناصر میناچی بنیاد گذاشته شد. این مؤسسه، پایگاه خوبی بود برای کار فرهنگی مورد نظر استاد و آشنا کردن مردم به خصوص نسل جوان با اسلام راستین بود.

اما بر اثر شیطنت ها و رذالت های ناصر میناچی، این عنصر مشکوک، که با سیاست های خام و شاید هماهنگ شده با ساواک، این مؤسسه را که استاد شهید زحمت فراوانی برای تاسیس آن کشیده بودند و مؤسس واقعی آن به شمار می رفتند در سراشیبی سقوط قرار داد و سرانجام، در سال 1350 از سوی رژیم شاه تعطیل شد. شاید بتوان ادعا کرد که دوران اداره حسینیه ارشاد، سخت ترین دوران زندگی استاد بوده است.

استاد را باید از پیشتازان مبارزه با صهیونیسم در ایران دانست. نطق های آتشین ایشان علیه صهیونیسم و در دعوت مسلمانان و یاری رساندن به ملت مظلوم فلسطین هنوز در گوش ها طنین انداز است. استاد چنان کینه صهیونیست ها را به دل داشتند که در هر زمان مناسب، فریاد حق طلبانه خویش در این باب را سر می دادند. نطق تاریخی استاد علیه صهیونیسم در عاشورای سال 1390 قمری برابر با اسفند 1348 شمسی در حسینیه ارشاد، که منجر به دستگیری ایشان شد، فراموش نشدنی است. همچنین استاد اقدام به گشودن یک حساب بانکی به نام خود و مرحوم علامه طباطبایی و آیة الله سید ابوالفضل زنجانی جهت جمع آوری اعانه برای مردم فلسطین کردند و این امر را در ضمن یک سخنرانی تحت عنوان «احیای تفکر اسلامی » در سال 1349 در حسینیه ارشاد اعلام نمودند. پس از تعطیلی حسینیه ارشاد، پایگاه استاد به مسجد الجواد منتقل شد ولی پس از چندی از سوی رژیم شاه این پایگاه نیز تعطیل شد و استاد سخنرانی های خود را در مسجد جاوید و مسجد ارک برگزار می کردند. سرانجام، در سال 1354 استاد شهید ممنوع المنبر شدند. در سال 1355 به دنبال درگیری با یک استاد کمونیست در دانشکده الهیات، که در سر کلاس های درس تبلیغات ضددینی می کرد، استاد بارها به او تذکر داده و او را دعوت به مناظره می کردند. به همین علت، رژیم شاه برای خارج کردن استاد از دانشگاه ایشان را بازنشسته نمودند. از حوادث سال 55 بنیان گذاری «جامعه روحانیت مبارز تهران » با همکاری چند تن از دوستان روحانی می باشد. پس از شهادت آیة الله مصطفی خمینی و آغاز دوره جدید نهضت اسلامی، استاد مطهری به طور فعال و به عنوان بازوی توانای حضرت امام خمینی رحمه الله در داخل کشور در پیشبرد این نهضت الهی تلاش می کردند. در سال 57 در واقع چند ماه قبل از پیروزی انقلاب استاد به پاریس سفر کردند و با حضرت امام خمینی رحمه الله ملاقات نمودند. در همین سفر بود که استاد شهید از سوی امام رحمه الله مسؤول تشکیل شورای انقلاب اسلامی گردیدند.

هنگامی که هواپیمای حامل امام خمینی رحمه الله در فرودگاه تهران به زمین نشست، حضرت امام رحمه الله قبل از پیاده شدن از هواپیما، استاد مطهری را خواستند و پس از آن که کاملا از اوضاع و احوال کشور باخبر شدند و در جریان برنامه ها قرار گرفتند، از هواپیما پیاده شدند که این نشانه اعتماد فراوان ایشان به استاد بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز استاد مطهری همچون گذشته مشاوری دلسوز و مورد اعتماد برای حضرت امام رحمه الله بودند و به طور تمام وقت در مدرسه علوی در کنار ایشان حضور داشتند و در انتصاب ها و غیره اظهار نظر می کردند. از جمله انتصاب مسؤول کمیته انقلاب اسلامی به پیشنهاد ایشان انجام شد. و نیز استاد در تاسیس سپاه پاسداران اسلامی نقش اساسی داشتند.

شهادت

استاد مطهری در روز سه شنبه 11 اردیبهشت 1358 شمسی، ساعت ده و بیست دقیقه شب توسط گروه نادان و جنایتکار فرقان با اصابت گلوله به سر ایشان به فیض شهادت نائل آمدند و رهبر و مردم در ماتمی عظیم فرو رفتند و پیکر پاک ایشان در حرم حضرت معصومه علیها السلام به خاک سپرده شد.

استاد شهید از نگاه بزرگان

امام خمینی رحمه الله: «مرحوم آقای مطهری یک فرد بود، جنبه های مختلف در او جمع شده بود، و خدمتی که به نسل جوان و دیگران مرحوم مطهری کرده است، کمتر کسی کرده است. آثاری که از او هست، بی استثناء همه آثارش خوب است و من کس دیگری را سراغ ندارم که بتوانم بگویم بی استثناء آثارش خوب است. انسان ساز است، برای کشور خدمت کرده، در آن حال خفقان خدمت های بزرگ کرده است این مرد عالی قدر. خداوند به حق رسول اکرم صلی الله علیه وآله او را با رسول اکرم صلی الله علیه وآله محشور بفرماید.»

حضرت آیة الله خامنه ای: «... مساله عالم متفکر فیلسوف یگانه ما مرحوم آیت الله مطهری، مساله یک یاد خشک و خالی نیست که یک کسی زحمت می کشد و شهید می شود و ما لازم است از او یاد کنیم و شکرانه زحمات او را بداریم، بلکه مساله، مساله یک جریان فکری است در جامعه ما، که هر چه می گذرد برجستگی بیش تری پیدا می کند. در زمان حیات آن شهید، کسانی که او را می شناختند زیاد نبودند و کسانی که به عمق برجستگی و نورانیت فکری او آشنا بودند باز هم کم تر بودند. اما امروز در محیط ذهنی انقلاب، جریان فکری شهید مطهری یک جریان ممتازی است.»

استاد شهید از نگاه فرزند

دکتر علی مطهری: «ویژگی خاص رفتاری استاد شهید، خلوص و برای خدا کار کردن بود و به همین جهت، نام و آثار ایشان برای همیشه زنده است و خداوند اعمال ایشان را ضایع نمی کند.

استاد شهید از تعینات آزاد بود. در حالی که از نظر تحصیلات حوزوی در مظان مرجعیت و در دانشگاه یک استاد برجسته بود، هیچ تعینی در او نمی دیدی. راحت سخن می گفت و در مجالس خصوصی مزاح و نکته پرداز بود. راحت راه می رفت و راحت لباس می پوشید و به طور خلاصه، سبکبال بود و از قید تعینات آزاد. گاه سوار اتوبوس شرکت واحد می شد و کسانی که ایشان را می شناختند تعجب می کردند. اما در عین این که ساده زیست و بی تعین بود، دارای هیبت بود و این هیبت نبود مگر هیبت تقوا، چنان که مولایش امیرالمؤمنین علی علیه السلام توسط دوستانش چنین توصیف شده است که با ما بسیار خودمانی و بی تکلف و مزاح بود. اما در عین حال، ما هیبتی از او در دل داشتیم و این هیبت همان هیبت تقوا بود.

رفتار ایشان با همسرشان بسیار محبت آمیز و توام با احترام بود. اگر همسرشان به مسافرت می رفتند، هنگام بازگشت ایشان، به ما فرزندان توصیه می کردند به استقبالشان برویم و چای و میوه آماده کنیم. رفتارشان با ما فرزندان به گونه ای بود که در مورد هیچ کاری زور و اجبار به کار نمی بردند بلکه می خواستند خودمان به درستی یا نادرستی یک کار برسیم. در مورد انجام فرایض بر ما نظارت داشتند و بر نماز اول وقت و با وضو بودن تاکید داشتند.»

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 18:25  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

گفتگو با فرامرز قريبيان

فرامرز قريبيان سال1320 در تهران متولد شد. تحصيلات ابتدايي را در دبستان <ترقي> گذراند و سپس دوره دبيرستان را در مدرسه <بدر> طي كرد. قريبيان بزرگ شده خيابان آبشار و بازارچه نواب و كوچه دردار است. از سال هاي نوجواني با مسعود كيميايي و اسفنديار منفرد زاده دوست بود،‌ هر سه نفرشان به سينما علاقه داشتند. وقتي كيميايي برادران اخوان را راضي كرد تا براي ساختن فيلم <بيگانه بيا> (1347) سرمايه‌گذاري كنند، اخوان‌ها از او خواستند تا به طور آزمايشي سكانسي را كارگرداني كند. بازيگران آن سكانس فرامرز قريبيان و احمدرضا احمدي بودند. برادران اخوان كار كيميايي را پسنديدند؛ اما سرمايه خود را به شرطي در اختيار كيميايي قرار دادند كه به جاي قريبيان و احمدي از بهروز وثوقي و فرخ ساجدي، كه بازيگران صاحب نامي بودند، استفاده كند. قريبيان در بيگانه بيا، دستيار كارگردان شد و در صحنه كوتاهي از فيلم بازي كرد. كيميايي بعدها از آن صحنه‌هاي آزمايشي در عنوان بندي فيلم <تجارت> (1373) استفاده كرد.
قريبيان، كه بازي خود را در آن سكانس آزمايشي و صحنه كوتاه <بيگانه بيا> را نپسنديده بود، ترجيح داد براي تحصيل بازيگري به آمريكا برود. در مدرسه <ويژوال آرت> ثبت نام و تحصيل كرد. در اين فاصله، كيميايي فيلم‌هاي <قيصر> 1348، <رضا موتوري> 1349، <داش آكل> 1350 و <بلوچ> 1351 را با بهروز وثوقي ساخته و كارگردان صاحب نامي شده بود و ساختن فيلم ديگري به نام <زخمي ها> را تدارك مي ديد. مسعود كيميايي نامه‌اي به قريبيان نوشت تا در صورتي كه تمايل دارد براي بازي در فيلمش به او ملحق شود. قريبيان تحصيلاتش را نيمه تمام رها كرد و به ايران بازگشت. ساختن <زخمي‌ها> امكان پذير نشد و كيميايي فيلم <خاك> را در سال 1352شروع كرد و فرامرز قريبيان در كنار بهروز وثوقي در آن به ايفاي نقش پرداخت.

قريبيان با اين استدلال كه بازيگري استعدادي ذاتي است و بازيگر سرصحنه فيلمبرداري بايستي آن چه كارگردان مي‌خواهد اجرا كند، در فيلم خاك مسعود كيميايي، 1353 و سپس صلات ظهر سعيد مطلبي، 1353 چشم انتظار فريدون ژورك، 1354، گوزن‌ها مسعود كيميايي، 1354 و غزل مسعود كيميايي، 1355 به ايفاي نقش پرداخت.

بازي قريبيان در نقش چريك شهري در فيلم <گوزن‌ها> و سپس آموزگاري انقلابي در فيلم‌هاي <جنگ اطهر> محمد علي نجفي، 1357 و <سايه‌هاي بلند باد> بهمن فرمان آرا، 1357 موجب شد تا بلافاصله در روزهاي بعد از انقلاب، كه بسياري از بازيگران مطرح سينما ممنوع‌الفعاليت‌ شده بودند، در مقام بازيگري فعال به كارش ادامه دهد. به اين ترتيب، قريبيان در سال‌هاي بعد از انقلاب، كماكان،‌ در همان مسيري گام برداشت كه در قبل از انقلاب مي‌رفت. هم در فيلم‌هاي نه چندان مطرح مثل <بازرس ويژه> منصور تهراني 1362، <سمندر> محمود كوشان‌ 1364، <گمشده> مهدي صباغ زاده 1364، <مرگ پلنگ> فريبرز صالح 1368، <تبعيدي‌ها> جهانگير جهانگيري 1370، <گريز> ناصر مهدي‌پور 1371، <آخرين خون> منوچهر مصيري 1373، <مرواريد سياه> حبيب‌الله بهمني و شفيع آقامحمديان 1373،‌ <دشمن> عباس بابويهي 1374 و <ارابه مرگ> رضا قهرماني 1375 بازي كرد و هم در تعدادي فيلم مهم قابل تأمل و تحمل‌تر مثل <سفير> فريبرز صالح 1361و <ردپاي گرگ> مسعود كيميايي 1371 به ايفاي نقش پرداخت.
قريبيان با اين استدلال كه <گاهي فكر مي كنم بهتر از بعضي از فيلمسازاني كه برايشان بازي كرده‌ام فيلم ساختن را بلدم>، فيلم‌هاي <جدال در تاسوكي> 1365، <قانون> 1374و <چشم‌هايش> 1378 را هم كارگرداني كرد كه از ميان آن‌ها <چشم‌هايش> فيلم خوش ساختي بوده است.

اين بازيگر مطرح سينماي ايران در طول دوران بازيگري‌اش موفق شده است از جشنواره ششم فيلم فجر جايزه بهترين بازيگر نقش اول مرد را براي بازي در فيلم <ترن> دريافت كند. اما وي مزد بازي خوبش در فيلم <بندر مه‌آلود> را از جشنواره يازدهم فيلم فجر دريافت كرد. فرامرز قريبيان سومين سيمرغ بلورينش را در جشنواره هجدهم فيلم فجر براي بازي در ملودرام <مرد باراني> بدست آورد.

فرامرز قريبيان نزديك به چهار دهه است كه در عرصه سينما حضوري چشمگير و موثر دارد. وي در بيش از 60 فيلم سينمايي به ايفاي نقش پرداخته است. بازي خوب و روانش در فيلم <گوزن‌ها> نام او را بر سر زبان‌ها انداخت و دو بازي آخر وي <رقص درغبار و شهر زيبا> از ماندگارترين نقش‌آفريني‌هاي كارنامه هنري او محسوب مي‌شود.

فيلم <روياي خيس> به كارگرداني پوران درخشنده با نقش‌آفريني وي در نوبت اكران قرار دارد. همچنين فيلم <گزارش مريم> ساخته اسماعيل براري با بازي وي به زودي آماده نمايش خواهد شد.

درباره او گفته‌اند: <او نمايانگر قهرمان زخمي است. قهرماني تلخ، به بن بست رسيده و درعين حال عاشق كه ديگر در روزگار نامردمي‌ها جايي ندارد و خود نمي‌خواهد يا نمي‌تواند اين را باور كند.>

فرامرز قريبيان مردي كه <وقتي اومد نفهميديم كي اومده، وقتي رفت، فهميديم كي رفته!.> هنرمندي كه به جرات مي‌توان او را الگويي بي‌نقص از هنرمنداني دانست كه سينماي ملي به آنان نياز دارد.

هنرمندي كه توانايي، دانش، فيزيك، نجابت و اخلاق را توامان با هم دارد. هنرمندي با ويژگي‌ها و خصايل پهلواني كه از جايگاه منحصر به فرد در سينما و فرهنگ و هنر اين مرز و بوم برخوردار است.

- بعد از گذشت چهار دهه فعاليت در عرصه بازيگري اين عرصه را در سينماي ايران چگونه ارزيابي مي كنيد؟
از سال 1350 به طور حرفه‌اي فعاليت‌ام را در عرصه سينما آغاز كردم. اين حرفه ما پيش از اين بيشتر بدون برنامه‌ريزي بوده است و به همين دليل برخي از بازيگران ما قبول مي‌كنند كه همزمان در چنداثر سينمايي به ايفاي نقش بپردازند. اما من سعي كرده‌ام با تمام مشكلات اقتصادي و اجتماعي كه بر سر راهم قرار داشته است، به اين شكل كار نكنم. هميشه بازي در يك فيلم را به اتمام مي‌رساندم و بعد پيشنهاد كار ديگري را قبول مي‌كردم به همين دليل بارها 6 ماه تا 8 ماه بيكار شده‌ام و به دفعات شده است كه پيشنهاد بازي در دو فيلم با هم به من داده شده است و حال آنكه بايد يكي از آن دو را انتخاب كنم.
مشكل ديگري كه در اين عرصه بوده اين است كه در فيلمي قرارداد مي‌بنديم، قرار است كار شروع بشود و بعد به يك بن‌بستي برمي‌خورد و متوقف مي‌شود و باز بايد چند ماه انتظار بكشيم تا كار بعدي آغاز شود.

- فعاليت در عرصه كارگرداني را براساس چه معياري و با چه رويكردي آغاز كرديد؟
در عرصه كارگرداني نيز مشكلات بيشتري وجود دارد به خصوص براي افرادي مثل من، با روحيه من كه اصلاً روحيه اداري نيست و سازگاري با كار اداري را ندارد، زيرا ما فيلمسازان بايد دايماً با وزارت ارشاد در تماس و ارتباط باشيم و برويم و بياييم تا بتوانيم پروانه ساخت يك فيلم را دريافت كنيم.
اولين فيلم <جدال در تاسوكي> را به اين دليل ساختم كه به نوعي وارد حيطه كارگرداني بشوم و با همه مشكلات آن زمان اين فيلم ساخته شد. مسوولان ارشاد آن زمان مخالفت كردند با اينكه من خودم در فيلم بازي كنم. در صورتي كه نقش اصلي فيلم براي خود من نوشته شده بود و آنها معتقد بودند كه بنده نبايد همزمان چند كار را انجام بدهم. گفتم هميشه در فيلم‌هاي ديگران بازي كرده‌ام و همه آن آثار سينمايي سودآور هم بوده است. به هر حال عدم حضور من در فيلم خودم باعث شد كه اين فيلم زياد سودآور نباشد.
فيلم دوم <قانون> را هم با اين اميد كه بتوانم كارگرداني و بازي را همزمان انجام دهم، با ژانري پليسي ساختم. در واقع دو فيلم اولي كه ساختم، مورد علاقه‌ام نبودند.
در فيلم سوم <چشم‌هايش> خوشبختانه حق انتخاب داشتم. فيلمنامه اين فيلم را آقاي مسعود جعفري جوزاني نوشته بودند و با توجه به فيلمنامه خوبي كه در اختيار داشتم، سعي كردم در حد توان خودم فيلم خوبي ساخته شود و اولين جايزه بين‌المللي خودم را براي فيلم <چشمهايش> را نيز از <فستيوال فيلم زيمبابوه> دريافت كردم و البته اين فيلم در زمان اكران به خاطر كم لطفي مسؤولان خوب نفروخت.

- قصد نداريد چهارمين فيلم خود را بسازيد؟
چرا قصد دارم چهارمين فيلم بلند سينمايي‌ام را كليد بزنم. هم اكنون بر روي فيلمنامه‌اي كار مي‌كنم و احتمالاً پاييز سال جاري اين فيلم را كليد خواهم زد.
اين فيلم ژانري شبيه به فيلم <چشمهايش> خواهد داشت زيرا من اين فيلم و آدم‌هايش را خيلي دوست دارم. تلاش خواهم كرد فيلمي كه مي‌سازم، بتواند علاوه بر ارزش و ساختار خوبي كه خواهد داشت، سودآور هم باشد و در غير اينصورت بايد 8 سال ديگر صبر كنيم.

- در اين فيلم بازي هم خواهيد كرد؟
الان ديگر اصرار ندارم در فيلم خودم حتما بازي كنم ولي دوستاني كه با من همراه هستند، تأكيد دارند كه خود من هم بايد حضور داشته باشم و معتقدند اگر اين فيلم با اين قصه را فيلمساز ديگري هم بسازد، نقش اصلي را بايد خود من بازي كنم.

- ساخت فيلم چهارم شما براي فتح گيشه ها خواهد بود و يا حضور در جشنواره‌هاي جهاني؟
دوست دارم فيلمي كه مي‌سازم، ابتدا مردم خودمان را جذب كند و بعد به فستيوال‌ها راه يابد.
خيلي از آثار ايراني مانند فيلم <رقص در غبار> كه سه جايزه براي من به ارمغان آورد و در فستيوال‌هاي خارجي هم حضور يافت، در داخل كشور نتوانست مخاطبان زيادي را جذب كند و اين موضوع واقعاً تأسف‌آور است. اميدوارم با بها دادن به فيلم‌هاي ارزشي و فرهنگي ديدگاه مردم نيز نسبت به اينگونه فيلم‌ها تغيير كند.

- به نظر مي‌رسد آرامشي در عرصه سينما به وجود آمده است و به همين دليل فيلمسازاني چون <واروژ كريم مسيحي> و <بهرام بيضايي> پس از گذشت چند سال مجدداً به عرصه فيلمسازي روي آورده‌اند...
خيلي به اين وضعيت اميدوارم. وقتي كه اين خبر را شنيدم، بسيار خوشحال شدم. البته من تعجب مي‌كنم چرا فيلمسازان مطرحي چون بهرام بيضايي نبايد هر يك سال و دو سال يك فيلم بسازند و معتقدم حتي بايد امكاناتي بيشتر و بهتري براي اين دوستان فراهم شود تا در اين عرصه ماندگار شوند.

- شما هم از سال 78 تاكنون هيچ فيلمي نساخته‌ايد و اين موضوع مي‌تواند براي شما هم مهم بوده باشد؟
بله سال 78 فيلم<چشم‌هايش> را ساختم و اين فيلم سال 80 اكران شد يعني حتي دو سال اكران اين فيلم به تأخير افتاد. هميشه به فكر ساختن فيلم بوده و هستم و شايد به دليل همان روحيه‌اي كه دارم شرايط ساخت فيلم را در اين دوره بهتر مي‌بينم.
در سينماي ايران اغلب مسؤولان ارشاد به فيلمسازاني اجازه كار مي‌دادند كه آثار قبلي آنها به هر شكل ممكن سودآور بوده باشد و هيچ وقت به سينماي فرهنگي - مردمي و فيلمسازاني چون خسرو سينايي، بهرام بيضايي و غيره كه خيلي براي سينماي ايران ارزشمند هستند پيشنهاد كار داده نمي‌شد و يا از آنها حمايت لازم نمي‌شد.

- همكاري مجدد شما با مسعود كيميايي پس از گذشت چندين سال مي‌تواند براي علاقمندان به سينماي ايران جذاب باشد به خصوص اينكه شايعاتي بوده است كه رابطه شما با آقاي كيميايي قطع شده است.
هميشه با آقاي كيميايي دوست بوده و همكاري داشته‌ام اما در يك دوره‌اي فيلم‌هايي كه آقاي كيميايي مي‌ساخت، نقش اصلي‌اش جوان‌ها بودند. بعد از فيلم <تجارت> فيلم <ضيافت> ساخته شد كه بازيگرانش همه جوان بودند و طبيعتاً آن نقش‌ها به سن من نمي‌خورد و فيلم‌هاي بعدي هم تا به امروز به همين صورت بوده است ولي در فيلم <رئيس> با مسعود كيميايي مجددا همكاري مي‌كنم، هيچ اختلافي هم ميان من و آقاي كيميايي وجود نداشته است و فكر مي‌كنم سن و سال من و مسعود از اين حرف‌ها و اختلافات گذشته باشد.
من از 9 سالگي با مسعود كيميايي رفيق بودم، هم محل بوديم و خانه‌هايمان بغل هم بوده است. در كوچه با هم بازي مي‌كرديم و علت اصلي دوري من از مسعودكيميايي همان بحث انتخاب نقش‌ها بوده است. ديگر اينكه من اصولاً نقش‌هاي كوتاه را بازي نمي‌كنم. شايد در فيلم‌هايي كه آقاي كيميايي ساخته، نقش‌هايي هم بوده باشد ولي مناسب من نبوده است.
جالب است كه اين فيلم حكايت دو رفيق هم سن و سال خود ما است كه بعد از سال‌ها مجدداً به هم مي‌رسند و ... به هر حال فيلمنامه اين فيلم خيلي زيبا است و فكر مي‌كنم فيلم <رئيس> يك فيلم همچون فيلم <گوزن‌ها> در اين دوره باشد.

- به نظر مي‌رسد تنها فيلمي كه شما نقش كوتاهي در آن ايفا كرده ايد، فيلم <شهر زيبا> بوده است؟
دليل حضور كوتاه من در فيلم<شهرزيبا> اين بوده است كه اين نقش كوتاه است ولي نقش حساس و اصلي بوده است و نمي‌شود يك سكانس از آن را حذف كرد.

- با توجه به اينكه در مقام بازيگر و كارگردان در آثار ارزشمند بسياري حضور داشته‌ايد، همكاري با كارگردان جواني چون اصغر فرهادي را چگونه ديده‌ايد؟
من هميشه طرفدار جوان‌ها بوده‌ام و معتقدم سينماي ايران احتياج زيادي به نيروي جوان دارد. البته جوان‌هاي با استعداد و به همين دليل هم از افرادي كه فيلم اول خود را مي‌خواهند بسازند، استقبال مي‌كنم و البته نه هر فيلمسازي كه مي‌خواهد فيلم بسازد بلكه با شناختي كه از سابقه كاري آن فيلمساز دارم و همچنين فيلمنامه‌اي كه در اختيارم گذاشته مي‌شود، انتخاب خواهم كرد.
آقاي فرهادي از آن نوع فيلمسازاني است كه آينده خوبي در انتظارش است و به همين دليل از همكاري با وي خيلي راضي هستم. از اين به بعد هم حاضرم هر نوع همكاري را با اصغر فرهادي داشته باشم. البته خيلي دوست داشتم فيلم <چهارشنبه سوري> را هم ببينم كه متأسفانه تاكنون ميسر نشده است.

- گفتيد فيلم <چهارشنبه سوري> را نديده ايد، چرا به سينما نمي‌رويد؟
مهمترين دليلش اين است كه مردم به هر حال من را مي‌شناسند و به خاطر كاراكتري كه دارم، معمولاً در مكان‌هاي عمومي ظاهر نمي‌شوم. مردم همه به من لطف دارند و دوست ندارم در فضاي شلوغي مثل سينما ظاهر شوم. زيرا نمي‌توانم با همه دمخور شوم و شرمنده آنان مي‌شوم و همچنين تمركز فيلم ديدن را هم از دست مي‌دهم. به همين دليل حتي به مهماني‌ها هم سعي مي‌كنم نروم و فضاي آرام و ساكت را ترجيح مي‌دهم.

- ارزيابي شما از حضور آثار ايراني در بازارهاي جهاني و بين‌المللي چيست؟
معتقدم از جمله كشورهايي هستيم كه توانسته در منطقه و قاره آسيا جايگاه بالايي در عرصه هنر داشته باشد و طبيعتا اگر فيلم خوب ساخته شود، در هر جاي دنيا مخاطب خودش را خواهد داشت و در فستيوال‌هاي جهاني هم حضور خواهد يافت. اما در نهايت سالن نمايش در اختيار آثار ايراني گذاشته نمي‌شود.

- از محمد سام چه خبر؟
پسرم بعد از بازي در فيلم <ترانزيت> كه كارگردانش خودم بودم، نشان داد كه خيلي به سينما علاقه دارد و البته با استعداد هم بود. پسرم به عنوان مجري برنامه هم فعاليت كرد ولي چون به حرفه سينما علاقمند بود، خودش تصميم گرفت برود در آمريكا ادامه تحصيل بدهد. 6 سال است كه در آن كشور درس مي‌خواند و تا چند ماه ديگر در رشته سينما فارغ التحصيل خواهد شد.

- آيا نسل جديد سينماي ايران مي‌تواند چهره‌هايي ماندگاري نظير عزت‌الله انتظامي، فرامرز قريبيان و ... را به خود ببيند؟
سينما به جوان‌ها نياز دارد و انواع و اقسام چهره‌ها را نيز در خود مي‌بيند، اما در ميان تمام اين جوان‌ها و چهره‌ها آنهايي كه با استعداد هستند جاي خودشان را باز مي‌كنند و ماندگار خواهند شد.
سينما به رقابت احتياج دارد، اما همانطور كه در كشورهاي ديگر هم شاهد هستيم قد و قواره و چهره، خيلي مطرح نيست بلكه نوع نقش آفريني بازيگر مهم خواهد بود. چهره‌هاي سينمايي درهر دوره‌اي ماندگار هستند و بعد به فراموشي سپرده مي‌شوند، اما ستاره‌هايي مثل آقاي استاد انتظامي هميشه ماندگار هستند.

- بعد از 4 دهه فعاليت در عرصه سينما هنوز هم جايگاه بالايي در ميان مخاطبان داريد چگونه به اين مهم دست يافته‌ايد؟
قبل از پيروزي انقلاب اسلامي طبيعتا به هيچ وجه نمي‌دانستم كه قرار است انقلابي بشود، اما بازهم تمايل نداشتم در هيچ فيلم مبتذلي بازي كنم و كارنامه بازيگري من هم اين موضوع را ثابت مي‌كند. به هر حال سالم كار كردن در اين عرصه، هم سخت و هم جذاب مي تواند باشد.

- اين روزها بحث رسيدن به سينماي ملي و توليد آثار فاخر و ارزشمند مطرح است شما اين روند را در سينماي ايران چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟
اگر واقعا جلوي ساخت فيلم‌هاي بي‌ارزش گرفته شود، مي‌توانيم به آينده سينماي ايران اميدوار باشيم. من معتقدم كه اين اتفاق بايد سال‌هاي پيش مي‌افتاد ولي باز هم خوشحالم كه به اين مهم دارد توجه مي شود زيرا در نهايت منجر به ساخت فيلم‌هاي ارزشي و فرهنگي بيشتري خواهد شد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 18:23  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

فرامرز قريبيان

فرامرز قريبيان سال1320 در تهران متولد شد. تحصيلات ابتدايي را در دبستان ترقي گذراند و سپس دوره دبيرستان را در مدرسه بدر طي کرد. قريبيان بزرگ شده خيابان آبشار و بازارچه نواب و کوچه دردار است. از سال هاي نوجواني با مسعود کيميايي و اسفنديار منفرد زاده دوست   بود آنهاهر3 نفرشان به سينما علاقه داشتند . کيميايي برادران اخوان را راضي کرد تا براي ساختن فيلم بيگانه بيا درسال 1347 سرمايه گذاري کنند، اخوان ها از او خواستند تا به طور آزمايشي سکانسي را کارگرداني کند. بازيگران آن سکانس فرامرز قريبيان و احمدرضا احمدي برادران اخوان کار کيميايي را پسنديدند; اما سرمايه خود را به شرطي در اختيار کيميايي قرار دادند که به جاي قريبيان و احمدي از بهروز وثوقي و فرخ ساجدي، که بازيگران صاحب نامي بودند، استفاده کند. قريبيان در بيگانه بيا، دستيار کارگردان شد و در صحنه کوتاهي از فيلم بازي کرد . کيميايي بعدها از آن صحنه هاي آزمايشي در عنوان بندي فيلم "تجارت" 1373 استفاده کرد.
قريبيان، که بازي خود را در آن سکانس آزمايشي و صحنه کوتاه "بيگانه بيا"  نپسنديده بود، ترجيح داد براي تحصيل بازيگري به آمريکا برود. در مدرسه "ويژوال آرت" ثبت نام و تحصيل کرد. در اين فاصله، کيميايي فيلم هاي قيصر 1348، رضا موتوري 1349، داش آکل 1350 و بلوچ 1351 را با بهروز وثوقي ساخته و کارگردان صاحب نامي شده بود و ساختن فيلم ديگري به نام "زخمي ها" را تدارک مي ديد. مسعود کيميايي نامه اي به قريبيان نوشت تا در صورتي که تمايل دارد براي بازي در فيلمش به او ملحق شود. قريبيان تحصيلاتش را نيمه تمام رها کرد و به ايران بازگشت. ساختن زخمي ها امکان پذير نشد و کيميايي فيلم خاک را در سال 1352شروع کرد و فرامرز قريبيان در کنار بهروز وثوقي در آن به ايفاي نقش پرداخت.
قريبيان با اين استدلال که بازيگري استعدادي ذاتي است و بازيگر سرصحنه فيلمبرداري بايستي آن چه کارگردان مي خواهد اجرا کند ، در فيلم خاک مسعود کيميايي ، 1353 و سپس صلات ظهر سعيد مطلبي، 1353 چشم انتظار فريدون ژورک، 1354، گوزن ها مسعود کيميايي، 1354 و غزل مسعود کيميايي، 1355 به ايفاي نقش پرداخت.
بازي قريبيان در نقش چريک شهري در فيلم "گوزن ها" و سپس آموزگاري انقلابي در فيلم هاي "جنگ اطهر" محمد علي نجفي، 1357 و" سايه هاي بلند باد" بهمن فرمان آرا، 1357 موجب شد تا بلافاصله در روزهاي بعد از انقلاب، که بسياري از بازيگران مطرح سينما ممنوع الکار شده در بودند ، قريبيان در سال هاي بعد از انقلاب کماکان،  در همان مسيري گام برداشت که در قبل از انقلاب مي رفت. هم در فيلم هاي نه چندان مطرح مثل بازرس ويژه منصور تهراني، 1362 سمندر محمود کوشان،1364  ، گمشده مهدي صباغ زاده، 1364، مرگ پلنگ فريبرز صالح، 1368، تبعيدي ها جهانگير جهانگيري، 1370، گريز ناصر مهدي پور، 1371، آخرين خون منوچهر مصيري، ، مرواريد سياه حبيب الله بهمني و شفيع آقامحمديان، 1373،  دشمن عباس بابويهي، 1374 و ارابه مرگ رضا قهرماني، 1375 بازي کرد و هم در تعدادي فيلم مهم قابل تامل و تحمل تر مثل سفيرفريبرز صالح، 1361و ردپاي گرگ مسعود کيميايي، 1371 به ايفاي نقش پرداخت.
قريبيان با اين استدلال که
"گاهي فکر مي کنم بهتر از بعضي از فيلمسازاني که برايشان بازي کرده ام فيلم ساختن را بلدم"، فيلم هاي جدال در تاسوکي 1365، قانون 1374و چشمهايش 1378 را هم کارگرداني کردکه از ميان آن ها "چشم هايش" فيلم خوش ساختي بوده است.
اين بازيگر مطرح سينماي ايران در طول دوران بازيگري اش موفق شده است از جشنواره ششم فيلم فجر جايزه بهترين بازيگر نقش اول مرد را براي بازي در فيلم "ترن" دريافت کند. اما وي مزد بازي خوبش در فيلم "بندر مه آلود" را از جشنواره يازدهم فيلم فجر دريافت کرد.فرامرز قريبيان سومين سيمرغ بلورينش را در جشنواره هجدهم فيلم فجر براي بازي در ملودرام "مرد باراني" بدست آورد.
فرامرز قريبيان نزديک به چهار دهه است که در عرصه سينما حضوري چشمگير و موثر دارد وي در بيش از 60 فيلم سينمايي به ايفاي نقش پرداخته است .بازي خوب و روانش در فيلم "گوزنها" نام او را بر سر زبانها انداخت و دو بازي آخر وي "رقص درغبار و شهر زيبا" از ماندگارترين نقش آفريني هاي کارنامه هنري او محسوب مي شود.فيلم "روياي خيس" به کارگرداني پوران درخشنده با نقش آفريني وي در نوبت اکران قرار دارد.همچنين فيلم "گزارش مريم" ساخته اسماعيل براري با بازي وي بزودي آماده نمايش خواهد شد.
درباره او گفته اند: "او نمايانگر قهرمان زخمي است. قهرماني تلخ، به بن بست رسيده و درعين حال عاشق که ديگر در روزگار نامردمي ها جايي ندارد و خود نمي خواهد يا نمي تواند اين را باور کند".
فرامرز قريبيان پس از سالها سکوت، در گفتگويي تفصيلي صميمانه لب به سخن گشود .. هنرمندي با ويژگي ها و خصايل پهلواني که از جايگاه منحصر به فرد در سينما و فرهنگ و هنر اين مرز و بوم برخوردار است.
 بعد از گذشت چهار دهه فعاليت در عرصه بازيگري اين عرصه را در سينماي ايران چگونه ارزيابي مي کنيد؟
از سال 1350 به طور حرفه اي فعاليت ام را در عرصه سينما آغاز کردم.اين حرفه ما پيش از اين بيشتر بدون برنامه ريزي بوده است و به همين دليل برخي از بازيگران ما قبول مي کنند که همزمان در چنداثر سينمايي به ايفاي نقش بپردازند اما من سعي کرده ام با تمام مشکلات اقتصادي و اجتماعي که بر سر راهم قرار داشته است، به اين شکل کار نکنم. هميشه بازي در يک فيلم را به اتمام مي رسانم و بعد پيشنهاد کار ديگري را قبول مي کنم . به همين دليل بارها 6 ماه تا 8 ماه بيکار شده ام..
 فعاليت در عرصه کارگرداني را براساس چه معياري و با چه رويکردي آغاز کرديد؟
در عرصه کارگرداني نيز مشکلات بيشتري وجود دارد به خصوص براي افرادي مثل من با روحيه من که اصلا روحيه اداري نيست و سازگاري با کار اداري را ندارد زيرا ما فيلمسازان بايد دايما با وزارت ارشاد در تماس و ارتباط باشيم و برويم و بياييم تا بتوانيم پروانه ساخت يک فيلم را دريافت کنيم.
اولين فيلم "جدال در تاسوکي" را به اين دليل ساختم که به نوعي وارد حيطه کارگرداني بشوم و با همه مشکلات آن زمان اين فيلم ساخته شد.مسوولان ارشاد آن زمان مخالفت کردند که من خودم در فيلم بازي کنم. در صورتي که نقش اصلي فيلم براي خود من نوشته شده بود و آنها معتقد بودند که بنده نبايد همزمان چند کار را انجام بدهم . گفتم هميشه در فيلم هاي ديگران بازي کرده ام و همه آن آثار سينمايي سودآور هم بوده است.به هر حال عدم حضور من در فيلم خودم باعث شد که اين فيلم زياد سودآور نباشد.
فيلم دوم "قانون" را هم با اين اميد که بتوانم کارگرداني و بازي را همزمان انجام دهم، با ژانري پليسي ساختم . در واقع دو فيلم اولي که ساختم، مورد علاقه ام نبودند.
در فيلم سوم "چشمهايش" خوشبختانه حق انتخاب داشتم فيلمنامه اين فيلم را آقاي مسعود جعفري جوزاني نوشته بودند و با توجه به فيلمنامه خوبي که در اختيار داشتم، سعي کردم در حد توان خودم فيلم خوبي ساخته شود و اولين جايزه بين المللي خودم را براي فيلم "چشمهايش" از فستيوال فيلم زيمبابوه دريافت کردم و البته اين فيلم در زمان اکران به خاطر کم لطفي مسوولان وقت خوب نفروخت.
 قصد نداريد چهارمين فيلم خود را بسازيد؟
چرا قصد دارم چهارمين فيلم بلند سينمايي ام را کليد بزنم. هم اکنون بر روي فيلمنامه اي کار مي کنم و احتمالا پاييز سال جاري اين فيلم را کليد خواهم زد.
اين فيلم ژانري شبيه به فيلم "چشمهايش" خواهد داشت زيرا من اين فيلم و آدمهايش را خيلي دوست دارم.تلاش خواهم کرد فيلمي که مي سازم، بتواند علاوه بر ارزش و ساختار خوبي که خواهد داشت، سودآور هم باشد و در غير اينصورت بايد 8 سال ديگر صبر کنيم.
 در اين فيلم بازي هم خواهيد کرد؟
الان ديگر اصرار ندارم در فيلم خودم حتما بازي کنم ولي دوستاني که با من همراه هستند، تاکيد دارند که خود من هم بايد حضور داشته باشم و معتقدند اگر اين فيلم با اين قصه را فيلمساز ديگري هم بسازد، نقش اصلي را بايد خود من بازي کنم.
 ساخت فيلم چهارم شما براي فتح گيشه ها خواهد بود و يا حضور در جشنواره هاي جهاني؟
دوست دارم فيلمي که مي سازم، ابتدا مردم خودمان را جذب کند و بعد به فستيوال ها راه يابد.
خيلي از آثار ايراني مانند فيلم "رقص در غبار" که سه جايزه براي من به ارمغان آورد و در فستيوال هاي خارجي هم حضور يافت، در داخل کشور نتوانست مخاطبان زيادي را جذب کند و اين موضوع واقعا تاسف آور است.اميدوارم با بها دادن به فيلمهاي ارزشي و فرهنگي ديدگاه مردم نيز نسبت به اينگونه فيلمها تغيير کند.
به نظر مي رسد آرامشي در عرصه سينما به وجود آمده است و به همين دليل فيلمسازاني چون واروژ کريم مسيحي و بهرام بيضايي پس از گذشت چند سال مجددا به عرصه فيلمسازي روي آورده اند.خيلي به اين وضعيت اميدوارم . وقتي که اين خبر را شنيدم، بسيار خوشحال شدم. البته من تعجب مي کنم چرا فيلمسازان مطرحي چون بهرام بيضايي نبايد هر يک سال و دو سال يک فيلم بسازند و معتقدم حتي بايد امکانات بيشتر و بهتري براي اين دوستان فراهم شود تا در اين عرصه ماندگار شوند.
همکاري مجدد شما با مسعود کيميايي پس از گذشت چندين سال مي تواند براي علاقمندان به سينماي ايران جذاب باشد به خصوص اينکه شايعاتي بوده است که رابطه شما با آقاي کيميايي قطع شده است.
هميشه با آقاي کيميايي دوست بوده و همکاري داشته ام اما در يک دوره اي فيلم هايي که آقاي کيميايي مي ساخت، نقش اصلي اش جوانها بودند. بعد از فيلم "تجارت" فيلم "ضيافت" ساخته شد که بازيگرانش همه جوان بودند و طبيعتا آن نقش ها به سن من نمي خورد و فيلم هاي بعدي هم تا به امروز به همين صورت بوده است ولي در فيلم "رئيس" با مسعود کيميايي مجددا همکاري مي کنم،هيچ اختلافي هم ميان من و آقاي کيميايي وجود نداشته است و فکر مي کنم سن و سال من و مسعود از اين حرفها و اختلافات گذشته باشد.من از 9 سالگي با مسعود کيميايي رفيق بودم، هم محل بوديم و خانه هايمان بغل هم بوده است. در کوچه با هم بازي مي کرديم و علت اصلي دوري من از مسعودکيميايي همان بحث انتخاب نقش ها بوده است. ديگر اينکه من اصولا نقش هاي کوتاه را بازي نمي کنم. شايد در فيلم هايي که آقاي کيميايي ساخته، نقش هايي هم بوده باشد ولي مناسب من نبوده است.
جالب است که اين فيلم حکايت دو رفيق هم سن و سال خود ما است که بعد از سالها مجددا به هم مي رسند و ... به هر حال فيلمنامه اين فيلم خيلي زيبا است و فکر مي کنم فيلم "رئيس" يک فيلم همچون فيلم "گوزنها" در اين دوره باشد
 ارزيابي شما از حضور آثار ايراني در بازارهاي جهاني و بين المللي چيست؟
معتقدم  ايران از جمله کشورهايي است که توانسته در منطقه و قاره آسيا جايگاه بالايي در عرصه هنر داشته باشد و طبيعتا اگر فيلم خوب ساخته شود ، در هر جاي دنيا مخاطب خودش را خواهد داشت و در فستيوال هاي جهاني هم حضور خواهد يافت. اما در نهايت سالن نمايش در اختيار آثار ايراني گذاشته نمي شود.
 محمد سام چه کار مي کند؟
پسرم بعد از بازي در فيلم "ترانزيت" که کارگردانش خودم بودم،نشان داد که خيلي به سينما علاقه دارد و البته با استعداد هم بود. پسرم به عنوان مجري برنامه هم فعاليت کرد ولي چون به حرفه سينما علاقمند بود، خودش تصميم گرفت برود در آمريکا ادامه تحصيل بدهد. 6 سال است که در آن کشور درس مي خواند و تا چند ماه ديگر در رشته سينما فارغ التحصيل خواهد شد.
 آيا نسل جديد سينماي ايران مي تواند چهره هايي ماندگاري نظير عزت الله انتظامي، فرامرز قريبيان و ... را به خود ببيند؟
سينما به جوانها نياز دارد و انواع و اقسام چهره ها را نيز در خود مي بيند اما در ميان تمام اين جوانها و چهره ها آنهايي که با استعداد هستند جاي خودشان را بازي مي کنند و ماندگار خواهند شد.
سينما به رقابت احتياج دارد اما همانطور که در کشوري ديگر هم شاهد هستيم قد و قواره و چهره خيلي مطرح نيست بلکه نوع نقش آفريني بازيگر مهم خواهد بود. چهره هاي سينمايي درهر دوره اي ماندگار هستند و بعد به فراموش سپرده مي شوند اما ستاره هايي مثل آقاي استاد انتظامي هميشه ماندگار هستند.
 بعد از 4 دهه فعاليت در عرصه سينما هنوز هم جايگاه بالايي در ميان مخاطبان داريد چگونه به اين مهم دست يافته ايد؟
قبل از پيروزي انقلاب اسلامي طبيعتا به هيچ وجه نمي دانستم که قرار است انقلابي بشود،اما بازهم تمايل نداشتم در هيچ فيلم مبتذلي بازي کنم و کارنامه بازيگري من هم اين موضوع را ثابت مي کند.به هر حال سالم کار کردن در اين عرصه هم سخت و هم جذاب مي تواند باشد.
 اين روزها بحث رسيدن به سينماي ملي و توليد آثار فاخر و ارزشمند مطرح است شما اين روند را در سينماي ايران چگونه ارزيابي مي کنيد؟
اگر واقعا جلوي ساخت فيلم هاي بي ارزش گرفته شود، مي توانيم به آينده سينماي ايران اميدوار باشيم . من معتقديم که اين اتفاق بايد سالهاي پيش مي افتاد ولي باز هم خوشحالم که به اين مهم دارد توجه مي شود زيرا در نهايت منجر به ساخت فيلم هاي ارزشي و فرهنگي بيشتري خواهد شد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 18:6  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

کوچه آبشار( آبشر)

آدرس: خیابان ری‌، خیابان شهید شیرازی

کوچه آبشار، (آبشُر) یا خیابان شهید عبدالرضا شیرازی، در شمال خیابان ری و شمال کوچه دردار قرار دارد. این کوچه، به دلیل آنکه از عرض خیابان ری می‌گذرد، به دو قسمت غربی و شرقی تقسیم شده است‌. انتهای خیابان شرقی که هفت یا هشت متر عرض دارد، به میدان ۱۷ شهریور و قسمت غربی که کوچه‌های باریک دو متری دارد، به کوچه شهید حسن اسماعیل بیک دامغانی می‌رسد.
    کوچه آبشار به کوچه قجرها نیز معروف است‌. در زمان قاجار این کوچه بر روی بلندی قرار داشت‌. برای حفاظت مردم محله در اطراف آن گودالی برای سیفی کاری‌، دولاب و خندق ایجاد شده سبود. به این دلیل آب از قناتی به نام عین الدوله، که متعلق به حاج سید محمود جواهری بود، از سر آب‌سردار به این محل جریان داشت و چون کوچه در ارتفاع قرار داشت‌، پس از گذشتن از این محله‌، به شکل آبشار به پایین سرازیر می‌شد. به همین دلیل اسم این کوچه را آبشار نهادند.
+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 17:37  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

ربع قرن درخشش پشت دوربين

بخش اول گفت‌وگو درباره زندگي و دوران محمود كلاري؛ آقاي فيلمبردار
ربع قرن درخشش پشت دوربين

سینمای ما- پويا نبي: زماني که براي اولين‌بار با او از نزديک آشنا شدم، زماني بود که به دعوت سامان مقدم به پشت صحنه آخرين اثر سينمايي‌اش «صد سال به اين سال‌ها» سر زدم. در همان ابتداي امر با وجود استادانی که در آن لوکيشن به چشم مي‌خوردند، من مجذوب تکنيک و وسواس بيش از حد مدير فيلمبرداري آن کار يعني محمود کلاري شدم که با چه دقتي خود و گروهش مشغول نورپردازي صحنه بودند. بي‌شک محمود کلاري جايگاه رفيعي در فيلمبرداري سينماي ايران دارد بخش عمده‌اي از آثار درخشان و به ياد ماندني سينماي ايران نقاش توانايي به نام محمود کلاري را پشتش داشته است. بيش از 20 سال سابقه در سينماي ايران و همکاري با بزرگاني همچون مهرجويي، کيميايي، حاتمي، تقوايي، کيارستمي، فرمان‌آرا، پناهي، مخملباف، بني‌اعتماد، حاتمي‌کيا، مجيدي و ميلاني و همچنين برگزاري اولين ورک‌شاپ فيلمبرداري در يک جشنواره معتبر بين‌المللي انگيزه‌اي شد تا ضمن بزرگداشت او در دو شماره آينده به زندگي و مرور آثار استاد محمود کلاري بپردازيم.
...................................................
کجا به دنيا آمديد، متولد چه ماه و سالي هستيد؟
بيست‌و‌چهارم فروردين ماه سال 1330 در يک خانه‌اي که در واقع براي پدربزرگم بود به‌دنيا آمدم. محل اين خانه پدري نيز در کوچه غريبان که در واقع منطقه‌اي است پشت بازار نوروزخان در اتاقي به‌دنيا آمدم که پدرم نيز در آنجا به‌دنيا آمده بود. پدر و پدربزرگ در بازار حجره چاي‌فروشي داشتند و از هندوستان چاي وارد مي‌کردند.

شايعه‌اي وجود دارد که شما بچه محل مسعود کيميايي بوده‌ايد، چقدر اين مساله صحت دارد؟
خانواده ما زماني که من شش سال داشتم از خانه پدربزرگم اسباب‌کشي کردند و به کوچه آبشار سه راه امين حضور نقل مکان کردند، درست يک کوچه پايين‌تر از ما کوچه در دار بود که مسعود کيميايي، اسفنديار منفرد‌زاده، فرامرز قريبيان، حسين گيل و اکبر معززي به يک فواصلي در آنجا زندگي مي‌کردند اما زماني که ما در آن محل ساکن شديم، آنها از آن خيابان رفته بودند و نکته جالب ديگر اين است که من همان دبيرستاني درس خواندم که مسعود کيميايي در آنجا ديپلمش را گرفته بود.

خانواده‌تان اهل هنر بودند؟
به هيچ وجه! من در خانواده‌اي به دنيا آمدم که بنياد‌هاي شديد مذهبي بر آن حکومت مي‌کرد براي مثال من تا شش سالگي که در خانه پدر بزرگم زندگي مي‌کردم هيچ عکسي ندارم و فقط يک تصوير آن هم به بهانه عروسي عموي کوچکم که در عکاسخانه آن زمان به همراه همسرش گرفته بود، حضور دارم و اين تنها عکس دوران کودکي من است و الان هم به خاطر ندارم کسي در خانواده ما بوده باشد که گرايش به هنر داشته باشد.

پس تلويزيون هم قاعدتا وجود نداشت؟
تلويزيون زماني وارد خانه ما شد که ديگر تلويزيون ملي به راه افتاده بود ولي قبل از آن من خيلي از سريال‌هاي آن دوران را پشت شيشه يک قهوه‌خانه که نزديک منزل‌مان بود ديدم مثل تسخيرناپذيران يا فراري و حتي مسابقات بوکس کلي يا فرود انسان روي کره ماه که بايد بگويم در آن زمان برايم خيلي جذاب و جالب بودند.

دايي جان ناپلئون چطور؟

«دايي جان ناپلئون» زماني پخش شد که ديگر تلويزيون ملي در ايران به راه افتاده بود و پدر من براي خانه يک تلويزيون خريده بود.

آن قهوه‌خانه اسمي هم داشت؟

خير اسم خاصي نداشت بيشتر به واسطه صاحب آنجا معروف بود و همين مکان نيز يکي ديگر از جرقه‌هاي اصلي را در مواجهه با سينما در من زد حتي بعد‌ها که وارد عرصه فيلمبرداري در سينما شدم، سر فيلم «سرب» به همراه آقاي کيميايي به همان قهوه‌خانه رفتيم تا يکي از لوکيشن‌هاي فيلم را در آنجا قرار دهيم، اين را هم بايد بگويم اين همان قهوه خانه‌اي بود که کيميايي آن مونولوگ معروف بهمن مفيد را در فيلم قيصر آنجا فيلمبرداري کرده بود.

کمي درباره دوران کودکي و نوجواني خود براي ما بگوييد، اصلا در آن زمان به سينما مي‌رفتيد و فيلم‌هاي روي پرده را دنبال مي‌کرديد؟
واقعيت امر در آن زمان هيچ فکر نمي‌کردم روزي وارد سينما بشوم. طبيعتا مثل هر نوجوان ديگري مي‌خواستم ديپلم تجربي را بگيرم تا بعد ببينم خدا چه مي‌خواهد اما ارتباطم با سينما به‌واسطه يک سالن تقريبا درجه دو بود که در خيابان ري قرار داشت با نام سينما رامسر که بعد‌ها به سينما دروازه طلايي شهرت يافت و بعدا هم کلا تعطيل شد. کار اين سينما پخش دوم فيلم‌هاي ايراني و خارجي بود که در واقع وقتي فيلمي از سينما‌هاي بالاي شهر برداشته مي‌شد به آنجا مي‌آمد، من خيلي از فيلم‌هاي خاطره‌انگيز و در عين حال تاريخ سينما را در آنجا ديدم، فيلم‌هاي مثل «بن هور»، «ده فرمان»، «اسپارتاکوس» و حتي فيلم‌هاي عادي آن زمان مثل کارهاي جان فورد فيلم‌هاي ايراني نيز مثل کارهاي کيميايي و «گله» را.

فيلمي بود که در آن زمان شما را جذب کرده باشد و به نوعي از آن لذت برده باشيد؟

فراوان بودند مثل فيلم «قيصر»، «گوزن‌ها» يا کارهاي مرحوم فردين مثل «چشمه آب حيات» اما فيلمي که در آن زمان تاثير عجيبي روي من گذاشت و به‌شدت از ساختار و سوژه فيلم لذت برد فيلم «پنجره» جلال مقدم بود.

سينما در آن زمان به‌عنوان تفريح براي شما به‌حساب مي‌آمد يا به‌طور جدي آن را دنبال مي‌کرديد؟

در آن زمان مثل امروز دايره تفريحات مردم آنچنان باز نبود، بيشتر همسن‌و‌سالان من يا به سينما مي‌رفتند يا در کوچه پس‌کوچه‌ها مشغول بازي فوتبال بودند. خب من جزو دسته اول به حساب مي‌آمدم، سينما درآن زمان براي من تفريحي بيش به حساب نمي‌آمد البته که وقتي بزرگ‌تر شدم و در واقع پا به دوران جواني گذاشتم، فيلم‌هاي جدي‌تر و مهم‌تري را نگاه مي‌کردم اما در آن دوران خير.

آن‌جور که من شنيدم شما اول به سراغ موسيقي رفتيد و سپس به سينما گرايش پيدا کرديد؟
بله، من زماني که وارد دبيرستان شدم علاقه و گرايش خاصي به موسيقي پيدا کردم حتي در هنرستان، رشته موسيقي را انتخاب کردم البته بدون اينکه پدرم از اين ماجرا بويي ببرد چون حتما با نگاه آن روزگار نسبت به مقوله موسيقي آشنا هستيد، اين را هم بايد بگويم مادرم از اين ماجرا با خبر بود به‌هر حال در اواسط سال دوم بودم که پدرم از اين ماجرا با خبر شد و برخورد بسيار جدي‌اي با من کرد جوري که مجبور شدم در اواسط سال هنرستان را رها کنم و به رشته تجربي بروم.

برسيم به عکاسي، چگونه به عکاسي علاقه‌مند شديد؟ چه کسي اين دغدغه را به جان شما انداخت؟
ماجراي عکاسي براي اولين‌بار در ذهن من در همان شش سالگي زماني که به عکاسخانه رفته بوديم، جرقه زد، يک چيز جادويي در آن زمان من را به اين رشته جذب کرد و آن هم ثبت وقايع گذشته بود شايد براي جوان‌هاي امروز که دست هر کدام‌شان يک موبايل دوربين‌دار يا يک دوربين ديجيتال وجود دارد درک اين مساله کمي دشوار باشد ولي براي من در آن سن‌و‌سال که عملا نه تلويزيوني در خانه‌مان وجود داشت و نه عادت سينما رفتن داشتم خيلي اين نکته عکاسي برايم جذاب بوده اينکه مي‌توان به واسطه يک دوربين يک موقعيت به خصوص را ثبت کرد خيلي اغواكننده بود اما ماجراي خريد دوربين هم حدودا به 13 سالگي من بازمي‌گردد. من پسردايي‌اي داشتم که تازه از سفر خارج بازگشته بود، پول‌هاي توجيبي و عيدي آن سال‌هايم را به همراه مقداري که پسر دايي‌ام به‌عنوان هديه بازگشت از سفر در اختيارم گذاشت موجب شد تا من يک دوربين آگفاي قديمي را تهيه کنم و در واقع اين اولين دوربين عکاسي من بود.

سوژه اولين عکس‌هاي شما چه بود؟
سوژه خاصي نبود بيشتر عکس‌هاي خانوادگي را در بر مي‌گرفت مثلا عکس‌هايي که از مادربزرگم مي‌گرفتم يا سفرهايي که به همراه خانواده به اطراف تهران مي‌رفتيم يا عکس‌هايي که از دوستانم مثلا در استخر امجديه يا زمين فوتبال مي‌گرفتم که بايد اين را هم بگويم متاسفانه همه آن عکس‌ها در يکي از جابه‌جايي‌ها گم شدند.

در همان سال‌ها به ميزانسن يا قاب بندي در عکاسي نيز توجه مي‌کرديد؟

مطلقا، خيلي از عکس‌هايي که در آن دوران مي‌گرفتم به‌لحاظ زاويه دوربين تار يا بد درمي‌آمدند و از هر حلقه فيلم شايد چند تا از آنها قابل ديدن بود.



منبع : تهران امروز
+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 17:35  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

مسعود کیمیایی

مسعود کیمیایی در روز ۸ مرداد ۱۳۲۰ در کوچه سید ابراهیم خیابان ری تهران متولد شد.بعد از آن به ترتیب در کوچه دردار، آصف الدوله، سقاباشی، عین الدوله و نهایتاً در خیابان بهار ساکن شدند.او دو خواهر و یک برادر دارد. دیپلم متوسطه را از دبیرستان بدر گرفت. بعد ازاتمام دبیرستان کم کم وارد عوالم روشنفکری شد و همراه چند تن از دوستان علاقه مند، گروه انتشارات طرفه را درست کردند.از همان دوره به موسیقی هم علاقه مند شد و چند ساز مانند پیانو و گیتار را در حد غیر حرفه، شیرین می نوازد.اما بیشترین کشش و علاقه او به سینما بود. او تا کنون دوبار ازدواج کرده؛ نخست با گیتی پاشایی (آهنگساز و خواننده)، که حاصل آن پولاد کیمیایی (هم اکنون بازیگر) بود و ازدواج دوم با فائقه آتشین که بی شک مطرح ترین ومحبوب ترین چهرهٔ نیم قرن گذشته ایران است.

کیمیایی از آن دسته کارگردانان به اصطلاح تحصیل کرده نیست ؛ نه به کلاس سینمایی رفته و نه زبان خارجه می داند؛ تمام آموخته های تکنیکی و فنی او از سینما به حضور در گروه دستیاران فیلم قهرمانان به کارگردانی ژان نگولسکو و دستیاری ساموئل خاچیکیان در فیلم خداحافظ تهران محدود می شود. به جز آن هرچه هست، استعداد ذاتی و ذوق و سلیقهٔ او درسینماست.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 17:34  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

داوود و پیتزافروش

من داوود و پیتزافروشیش را از حدود سی سال قبل می‌شناسم (مگه من چند سالمه؟) اولا در مورد خود آن کوچه لولاگر که پیتزاداوود در آن قرار دارد توضیحی بدهم که تمام آن کوچه و ابنیه داخل آن بخشی از آثار تاریخی و میراث فرهنگی تهران است تمام ساختمانهای دو طرف کوچه قرینه یکدیگرند . این بار اگر مسیرتان به آن کوچه دردار(مثل گذرهای اختصاصی این کوچه در ورودی دارد) و تقریبا بن بست افتاد به ساختمانهای طرفین دقیقا نگاه کنید اگر از وسط در طول کوچه یک خط فرضی بکشید دو طرف این خط کاملا متقارن است یعنی عینا ساختمانها این طرف و آن طرف کوچه با جزییات دقیق تکرار هم هستند. معماری زیباو با شکوهی است حیف که درحال تخریب است و این میراث ارزشمند مدعی و مسئولی ندارد. بگذریم ،پیتزاداوود در انتهای کوچه یادشده است.

در سی سال پیش تمام دیوارهای مغازه پوشیده شده بود از کارت ویزیت مشتریان داوود ،دیوارهای طرفین مملو بود از کارت ویزیت فلان پزشک و دندان پزشک و وکیل دعاوی تا کانال سازی بهمان و قصابی و طباخی و حتی تخلیه چاه ، تا اینکه حدود بیست و چند سال پیش با اعتراض شدیداللحن سازمان بهداشت و تهدید به تعطیلی مغازه، داوود مجبور شد روی دیوارها وکارت ویزیتها را به احترام مشتریان نایلون کلفت بکشد و سپس روی نایلون را سرامیک کند تا هم خواسته سازمان بهداشت تأمین شود و هم به یاران جفا نشود و در هر صورت بعد از این موضوع قرار شد برای آنکه همچنان نمادی از مشتریان در مغازه باشد یک نمونه کوچک از ابزار کار یا سمبل حرفه آنها را از سقف مغازه آویزان کنند مثلا پزشک یک گوشی آویخته بود ، متخصص کامپیوتر ،دیسکت(آن زمان هنوز سی دی چندان رایج نبود)، بنا مالهء بنایی آویزان کرده بود و تعمیرکار ،انبر دست حتی دختر خانمی که شغل مشخصی نداشت لنگه چکمه خود را از سقف آویخته بود و همه اینها به خاطر خود داوود و رفتار و منش خاصش بود.

در مورد رفتارهای خود داوود بگویم که اولا هیچ وقت سیگارش خاموش نبود ، همیشه یک سیگار روشن داخل زیرسیگاری یا کنار فر پخت پیتزا وجود داشت  که معمولا دود می شد و می رفت هوا ، به هر سیگارشاید فقط دو پک میزد ولی قبل از اینکه سیگار تمام شود با آتش آن حتما بعدی را روشن می کرد . دوما تقریبا تمام مشتریها را به اسم کوچک می شناخت و بعضا از سلامت خانواده و کسب و کار مشتری پرس وجو می کرد سوما" در حین کار و طبخ پیتزا گوشش به گفتگوی مشتریان نیز بود و چنانچه دروغی می شنید زنگ بزرگی را که بالای پیشخوان آویزان بود به صدا در می آورد و مشتریان سابقه دار متوجه می شدند یکی در حال چاخان گویی است، حالا فرض کنید پسره دوست دخترش را به پیتزا دعوت کرده و شروع کرده به اینکه من مهندسم و فلانم و .... در همین حین داوود با صدای زنگش هم به گوینده دروغ تذکر می داد و هم به شنونده هشدار، البته این موضوع را از قبل کتبا اعلام کرده بود چون بالای زنگ به خط خوش و درشت نوشته بود "خالی بندی ممنوع".

چهارم اینکه در آن اوایل انقلاب که اوج گروه بازی و دسته بندی و سیاسی کاری بود و برخوردهای تند افراد با یکدیگر به خاطر نظرگاههای سیاسیشان بود ، هیچکس حق نداشت با آراء سیاسیش  وارد مغازه شود و اگر احیانا چنین اتفاقی می افتاد داوود به شدت اعتراض می کرد و می گفت بیرون این مغازه فدایی ومجاهدو توده ای و حزب اللهی و غیره هستید ،اینجا همه دوست و مشتری هستیم و اومدید پیتزا بخورید و واقعا هم همینطور بود حتی از دوستان شنیده بودم که در دوران درگیریهای شدید حکومت با مخالفان ، داوود اجازه نداده بود کمیته یا سپاه کسی را در مغازه دستگیر کنند.

پنجما" این موضوع را شاید داوود خیلی راضی نباشد من بگویم ولی به هر حال چیز بدی به نظر نمی رسد . داوود صندوقچه ای روی پیشخوان گذاشته بود که وقتی مشتری صورتحسابش را می پرداخت داوود مقداری از آن را داخل صندوقچه می انداخت . چندین بار پرسیدیم آقا داوودجریان این پول چیست؟و چرا داخل صندوقچه می اندازی؟ جواب می داد که این سهم سود شریکم است . بعدها ما از جایی فهمیدیم که شریکی درکار نیست و داوود اینها را به قول خودش می اندازد در صندوق امام زمان برای کمک به مستحقان! این را واقعا هیچوقت نمی گفت.

ششما یک قرار جالبی مشتریهای قدیمی با داوود داشتند به این ترتیب که وقتی یک نفر را برای اولین بار می بردید آنجا و او را به این ترتیب به داوود معرفی می کردید که" آقا داوود این آقای فلانی از دوستان خیلی خوب ما هست "در واقع به او خط می دادی که پیتزایش را پر از فلفل کند و بعد فرد نگون بخت پیتزای بسیار تند را می خورد و آتش می گرفت و باعث انبساط خاطر حضار می شد و خاطره ای می شد برای همه.

به هر حال بعد از اینها هم فهرست وار عنوان کنم که در ابتدای سفارش در فویل برای مشتری مقدار زیادی کالباس و فلفل ترشی می ریخت که تا آماده شدن پیتزا بیکار نباشی بعد از اتمام تناول پیتزا حتما می پرسید سیر شدی یا نه؟ و اگر نشده بودی با همان پول یک پیتزا باز هم برایت پیتزا طبخ می کرد ،کسی آنجا حق نداشت با دیگری تعارف کند که من پول را حساب می کنم اگر چنین می شد این داوود بود که بنا به تشخیص خودش اعلام می کرد که از چه کسی پول را می پذیرد . در هر صورت مجموعه بسیار جالبی بود با فضا و وقایع دلپذیر .

البته برای دوستانی که به دنبال غذای خوشمزه و لوکس هستند باید عرض کنم به هیچ وجه برای تناول پیتزای خوشمزه پیش داوود نروند چون آن کالباسها که ماده اصلی هستند چندان مأکول نیستند. اما دیدن و لمس آن اتمسفر چیزی است که به هیچ وجه قابل قیاس با لذت خوردن پیتزا نیست.

نمیدانم دوستان آیا آن پیرزن سرخ پوش را که سر خیابان فرصت نزدیک میدان فردوسی می نشست و اینجا در واقع آخرین محل قرار او با معشوقش بود می شناختند یا نه ؟ او تبدیل به یکی از نمادهای شهر تهران شده بود به گونه ای که حتی د راشعار شاعران معاصر همچون سپانلو از او یاد شده است.

نمیدانم آیا"حسن شمشیری" را که از معاریف تهران بود و چلوکبابی در بازار داشت و از عاشقان و شیفتگان مرحوم مصدق بود و وصیت کرده بود که او را در جوار شهدای سی تیر دفن کنند می شناسند یا نه ؟

به نظر من داوود و پیتزاداوود هم از نمادهای تهران هستند و چنانچه تا امروز برای اهالی تهران معرفی نشده اند جفا به هردو شده ، هم به داوود و هم به شهروندان تهران

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 17:33  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

(به ياد شهيد محمد بخارايي)

عبور از «بازارچـه حمام نواب»

محله‌ها در همه ادوار تاريخ كشور، عامل، باني، موجد و مسبب بسياري از حركات، افعال، كردار و رفتارها توسط اهالي محل بوده‌اند و هنوز با گذشت سال‌ها، محله‌ها در تمامي سطح كشور هر يك براي خود تاريخي شفاهي يا مدون و مكتوب دارند. يادش به خير؛ 49 سال پيش هر روز صبح و بعدازظهر به اتفاق شهيد محمدبخارايي براي رسيدن به دبيرستان «بدر» با دوچرخه بعد از پشت سر گذاردن خيابان‌هاي مولوي و سيروس از محله امامزاده يحيي، باغ پسته بك و سرانجام بازارچه حمام نواب گذشته تا به كوچه نصيرالدوله محل مدرسه مي‌رسيديم.
براي آشنايي بيشتر به منطقه اگر خيابان ري را از طريق سه راه «امين حضور» طي كنيد در اواسط اين خيابان دست راست، كوچه‌اي وجود دارد كه به كوچه «دردار غربي» معروف است. وقتي به انتهاي اين كوچه رسيدي خود را در ميان بازارچه‌اي مي‌يابي كه طاق فلزي و مغازه‌هاي بسياري دارد. اين، «بازارچه حمام نواب» است كه روزگاري معروف‌ترين بازارچه تهران با طاق آجري بود؛ زماني هم در دهه‌هاي قبل بازارچه و حمامش دستمايه فيلمي به نام «قيصر» گرديد.
ابتدا سرگذشت بازارچه از زبان ريش سفيدي از محله و سپس بيان خاطرات شهيد بخارايي و دبيرستان بدر و ديگر قضايا.
***
محله «حمام نواب» بازار ماست‌بندها
بازارچه حمام نواب با مغازه‌هاي بسيارش تمام احتياجات منطقه معروف به «امامزاده يحيي» و محله‌هاي اطراف را تأمين مي‌كرد. از شغل‌هاي عمده در اين بازارچه نيز «ماست بندي» بود؛ آن طور كه قديمي‌ها نقل مي‌كنند مردم از تمام نقاط تهران براي خريد ماست به اين بازارچه مي‌آمدند. اكنون در اين بازارچه كوچه‌اي به همين نام وجود دارد كه اسم آن خاطرات فراموش نشدني گذشته را در ذهن پدربزرگ‌هاي محله زنده مي‌كند. در حال حاضر قديمي‌هاي محل در اقليت هستند و اكثر قريب به اتفاق اهالي از هموطنان شهرستاني و معاودين عراقي نيز مي‌باشند. بازارچه چون ديگر محله‌هاي عودلاجان بيش از دويست سال تاريخچه دارد.
ساختمان‌هاي اوليه آن بارها دگرگون و تجديد بنا شده و بازارچه نام‌هاي مختلفي به خود گرفت كه آخرين اسم اين محله همان حمام نواب است. «نواب» كه قبل از انقلاب خياباني هم به همين نام وجود داشت كه به «نواب صفوي» تغيير يافت يكي از رجال معروف دوره قاجار به حساب مي‌آمد و بيشتر خانه‌ها و باغ‌هاي بزرگ اين منطقه را مالك بود. او در اين محله بازارچه و حمامي بنا كرد كه هنوز پس از گذشت سال‌ها يكي از بازارچه‌هاي صاحبنام به شمار مي‌رود.
مغازه‌‌هاي بازارچه طبق وصيت نواب وقف مسجد «محموديه» واقع در خيابان اميركبير شرقي نزديك كوچه ميرزا محمود وزير است كه مديريت آن به عهده سازمان اوقاف و امور خيريه مي‌باشد.
از سرتخت تا باغ پسته بك
بازارچه حمام نواب در ابتدا طاق آجري داشت و مغازه‌هايش هم سردرهاي آجري و درهاي چوبي داشتند. درهاي چوبی آنها به گونه‌اي بود كه قطعات چوب در دوريل حركت مي‌كرد و موقع بسته‌شدن در كنار هم قرار مي‌گرفت و روي درها با ميله‌هايي از آهن محكم مي‌شد. در اين بازارچه شغل‌هايي نظير علاقه‌بندي (توليد انواع نخ و قيطان)، بوجاري (پالايش انواع برنج)، ماست‌بندي، فرني‌پزي، عدسي‌پزي، عطاري
و ... وجود داشت كه به خاطر‌ه‌ها پيوست. طول بازارچه بيش از يك كيلومتر بود و محله سرتخت (شمال بازارچه) را به محله باغ پسته بك (شمال محله امامزاده يحيي) متصل مي‌كرد. بازارچه هر روز از ساعت 6 صبح اندك‌اندك جان مي‌گرفت و كسبه آن با شور و هيجان مغازه‌هاي خود را باز مي‌كردند و صداي به هم خوردن درهاي چوبي فضاي بازارچه را پر مي‌كرد.
اولين گروه مشتريان بازارچه، مردها بودند كه عموماً كسبه بازار و خيابان بودند كه هر روز اجناس مورد نياز خانه را خريداري مي‌كردند. اين كار تقريباً تا ساعت 8 صبح ادامه داشت و پس از آن تعداد زن‌ها و بچه‌ها در بازارچه زياد مي‌گرديد. در ساعت 9 صبح بازارچه از ازدحام خاصي برخوردار بود و از همه جور آدمي در بازارچه پيدا مي‌شد. اين ازدحام تا ساعت 6 بعدازظهر ادامه داشت. در اين ساعت بازارچه كم‌كم رو به خلوتي مي‌رفت و دوباره صداي به هم خوردن درهاي چوبي مغازه‌ها به گوش مي‌رسيد و مي‌رفت تا بازارچه
يك روز فعاليت خود را پشت سر گذارد.
سرگرمي اهالي
در ساعت 7 شب كار قهوه‌خانه بازارچه با نقالي «حاج غلامحسين غول بچه» رونق مي‌گرفت كه از نقال‌هاي معروف تهران قديم بود. علاقه‌مندان به نقالي از خود محل‌ و محله‌هاي اطراف براي شنيدن نقل قول «غول بچه» به اين قهوه‌خانه مي‌آمدند. اين بازارچه تقريباً از آغاز دهه بيست به تدريج طاق‌هاي آجري خود را از دست داد و مغازه‌ها هم به علت فرسودگي تجديد بنا شد. در طول بازارچه
شش كوچه معروف وجود دارد كه در حال حاضر با نام‌هاي نوراني شهدا تغيير يافته‌اند. نام‌هاي قديمي كوچه‌ها عبارت بود از «ماست بندها»، «بيدل»، «عزت‌الدوله»، «نصيرالدوله»، «حاج سقاباشي» و «دردار». كوچه دردار قبل از احداث خيابان ري مستقيماً انتهايش به خندق‌هاي شرق شهر (خيابان 17 شهريور كنوني) متصل بود. دري داشت كه شب‌ها بسته مي‌شد و به همين علت به كوچه «دردار» معروف گرديد.
حمام نواب بيش از هزار مترمربع مساحت داشت و حدد بيست پله از كف بازارچه پائين‌تر بود و آب آن از قنات معروف «حاج عليرضا» تأمين مي‌شد. در گذشته يك
«چاله حوض» و سه «خزينه» هم داشت. چاله حوض اين حمام از بزرگترين چاله حوض‌هاي تهران به شمار مي‌آمد. به گونه‌اي كه نقل است: بعدازظهرهاي تابستان در چاله حوض حمام نواب قيامت مي‌شد. علاوه بر اهالي بيشتر جوان‌هاي محله‌هاي مختلف در آن جمع مي‌شدند و «چاله حوض بازي» مي‌كردند. از چهره‌هاي سرشناس ورزشي سال‌هاي دور بازارچه شخصي با نام «اكبر بيگلر» در
چاله حوض با حركات ژيمناستيك كه در آن زمان پشتك و وارو خوانده مي‌شد حاضرين را سرگرم مي‌كرد. با آن كه بيش از دو قرن از عمر اين بازارچه مي‌گذرد هنوز رونق گذشته را با حال و هوايي ديگر حفظ كرده و بناي مغازه‌ها اكثراً تغيير كرده يا دوباره‌‌سازي شده و به جاي صداي به هم خوردن درهاي چوبي، صداي كركره‌هاي آهني و درهاي فنري و كنترلي به گوش مي‌رسد. سال 1339 شمسي «بازارچه حمام نواب» در مسير رفت و آمد نوجواني قرار داشت كه چهار سال بعد يعني يكم بهمن ماه سال 1343 مطبوعات آن روز پايتخت درباره‌اش نوشتند: «ساعت
10 صبح امروز آقاي حسنعلي منصور نخست‌وزير روبه‌روي در ورودي مجلس شوراي ملي مورد اصابت سه گلوله قرارگرفت كه از اسلحه كمري جواني بيست ساله به نام محمد بخارايي شليك شد. ضارب به وسيله مأموران دستگير گرديد و نخست‌وزير را بلافاصله به بيمارستان پارس منتقل نمودند كه تحت نظر يك تيم پزشكي قرار گرفت.»
نام محمد بخارايي حالا ديگر يكي از اجزاي لاينفك تاريخ انقلاب اسلامي ايران به حساب مي‌آيد. بخارايي چهار، پنج سال آخر عمر كوتاه خود را در راه مبارزه با رژيم پهلوي و با نيت احياي انديشه اسلامي گذراند؛ با همين انگيزه در اعتراض به قانون ننگين كاپيتولاسيون به اعدام انقلابي حسنعلي منصور اقدام كرد.
بازخواني زندگي و مبارزات محمد بخارايي
محمد بخارايي فرزند حاج علي اكبر در سال 1323 هجري شمسي در جنوب تهران چهارراه مولوي خيابان صاحب جمع كوچه مسجد عصار به دنيا آمد. شش كلاس دوران ابتدايي را به اتفاق در دبستان صبا انتهاي باغ فردوس مولوي نزديك بازارچه حاج غلامعلي گذرانديم. گواهينامه سيكل اول را در سال تحصيلي 39 – 38 از دبيرستان فرخي دريافت كرديم و چون اين مدرسه رشته‌اش طبيعي بود به اتفاق محمد و چند نفر از بچه‌هاي باغ فردوس مولوي در دبيرستان بدر واقع در خيابان ري روبه‌روي كوچه آبشار، بالاتر از بازارچه حمام نواب رشته رياضي را شروع كرديم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 17:30  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

در باره کوچه دردار

می‏توان برتر ز بودن بود و مرد

می‏توان نابوده را با خویش برد

می‏توان در سینه یاران نشست

با حیات دیگران از مرگ رست

*

ما به جان همدلان آمیختیم

اینچنین از مرگ تن بگریختیم

در مجلس یاد بود و بزرگداشت یک هنرمند، جز از هنر سخن گفتن روا نیست، مخصوصا هنرمندی که به اعتباری در عصر ما سرآمد و یگانه بود و 76 سال عمر پر برکت خود را با شناخت صحیح از مفهوم هنر معماری سنتی ایران، صادقانه و خالصانه وقف این هنر ناب کرد و آثاری بسیار ارزنده و والا از خود به جا گذاشت.بحث درباره هنر معماری سنتی ایران و نقشهای کاشیها، رنگها، کاشیکاریها، گره‏بندیها و گره چینیها، مقرنس سازیها، قطاربندیها، رسمی سازیها و خوانچه پوشها و...به قول مولانا:

سینه‏ای خواهد به پهنای فلک

تا بگوید شرح عشق این ملک

چرا که

هر چه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن

اما چون منظور از بیان این مقال، عشق نیست، از عاشق سخن می‏گوییم، از مرد متواضع و فروتنی که با همه تواناییش در خلق آثار هنری معماری سنتی ایران، همیشه خود را شاگرد و طلبه می‏انگاشت و معتقد بود که دریای فراخ و ژرف دلپذیر این هنر پایان ندارد.به یاد دارم، در آخرین دیداری که از پسین روز شنبه 19 بهمن ماه 1364 خورشیدی تا پاسی از شب گذشته در خدمتش بودم، در حالی که دفتر

اعجاب انگیز رسم‏هایش را پیش روی من گشوده بود می‏گفت: «در دل این خطها دنیا دنیا نقش‏های اعجاب‏انگیز خفته است و عمری به درازی عمر نوح ع می‏خواهد که این نقشها را از خواب ازلی‏شان بر انگیزانم و بر دیوار و سقف‏های مساجد بنشانم تا با دیدار شما خودشان را بنمایانند و حتی به سخن درآیند»

اینک از او و خاندان او سخن می‏گوییم، یعنی از عاشقانی که سراپای وجودشان عشق محض و محض عشق بود.

جد این خاندان استاد مهدی لواسانی در لواسان بزرگ معماری نامی بود.همسر اختیار کرده و فرزندی به نام محمود داشت که چون عرصه لواسان را برای عرضه هنر خود تنگ می‏دید، آنجا را رها کرد و به تهران آمد.استاد مهدی لواسانی در حاشیه شرقی تهران آنروز مسکن گزید(در کوچه دردار خیابان ری)و پس از اندک مدتی، به عنوان یک معمار زبده و کار آمد، سرشناس شد.کار خود را با ساختن حوضخانه‏های خانه‏های اعیان آن روزگار شروع کرده بود و به دستیاری معمار قابل دیگری به نام استاد علی مازندرانی-که در اواخر عمر در جوار آستان ملک پاسبان سلطان خراسان معتکف شد- کارهای نمونه و به قول اهل فن«استاد پسند»بسیاری خلق کردند.

از نمونه کارهای مرحوم معمار استاد مهدی لواسانی علاوه بر حوضخانه‏ها و خانه‏های فراوانی که در تهران ساخته این دو مورد را می‏توان ذکر کرد:

1-حوضخانه خوانچه پوش، چهار شاه نشین‏دار، با موج پنج رگی که برای خانه کاظمی‏ها ساخته.

2-سقف بزرگ تیمچه حاجب الدوله به ابعاد 14*7 متر که تماما با آجر و گچ و آهک ساخته شده و از شاهکارهای اوست.

از فرزندان مرحوم استاد مهدی لواسانی، ابو القاسم و محمود هر دو حرفه پدر را دنبال کردند و تحت نظر و تربیت پدر و استاد علی مازندرانی معماران قابلی از آب در آمدند.

از آثار مرحوم استاد ابو القاسم بجز گلخانه‏ها و حوضخانه‏ها و خانه‏های بسیاری که برای مردم آن روزگار در نهایت ظرافت و زیبایی ساخته به دو نمونه ذیل می‏توان اشاره کرد:

1-مقبره‏ای در قم با طاق شمسه شش کاسه مقرنس که در نوع خود بی‏نظیر است.

2-محراب مسجد کاظیمه که با نهایت ظرافت با قطار مقرنس آذین بسته شده است.

فرزند دیگر مرحوم استاد مهدی لواسانی، استاد محمود بود که به اعتبار زندگی در کوچه در دار به استاد محمود کوچه در داری مشهور بود.از آثار مرحوم استاد محمود کوچه درداری نیز علاوه بر خانه‏ها، گلخانه‏ها و حوضخانه‏ها و مقبره‏های فراوانی که ساخته یک کار بسیار ارزنده و استاد پسند نیز وجود دارد و آن ساختن یک سقف رسمی بسیار شکیل در داخل دالان تیمچه حاجب الدوله است که در حقیقت تکمیل و ادامه کار پدرش مرحوم استاد مهدی به حساب می‏آید.

*** در خانه خشت و گلی مرحوم معمار محمود کوچه درداری، در سال 1290 خورشیدی فرزندی چشم به جهان گشود که نامش را علی اکبر گذاشتند.شاید در آن موقع هیچکس نمی‏دانست که علی اکبر روزی در کار معماری سنتی و کاشیکاری و گروه‏بندی از سرآمدان روزگار خواهد شد.

پدر که کمبود دانش کتابی و سواد را بخوبی حس می‏کرد، می‏دانست اگر این حرفه و هنر با سواد کافی دنبال شود نه تنها احیا کننده تمام هنرهای گذشته خواهد شد، بلکه بر دانسته‏های گذشتگان نیز بر اساس ضرورت زمان چیزهایی خواهد افزود

با این مقدمه علی اکبر در پایان 6 سالگی روانه مدرسه شد.دو سه سالی که گذشت علی اکبر عقل رس شده بود و شیفته معماری و رنگ و کاشی و خط...

تابستانها و روزهای تعطیل همه جا به دنبال پدر و همراه او بود، مدام به دست و پنجه پدر و بناها و نقشه‏هایی که گاهی بندرت روی کاغذ هم کشیده می‏شدند خیره می‏ماند.در آخرین دیداری که در خدمتش بودم می‏گفت:

«عاشق بودم، عاشق معماری سنتی ایران.مدام سر به هوا راه می‏رفتم و ساختمانهای قدیمی و سردرها و کاشیکاریهای ورودی مساجد را نگاه می‏کردم.شب هم که برای خواب به خانه می‏آمدم، این عشق مرا رها نمی‏کرد و یا بهتر بگویم این من بودم که این عشق را رها نمی‏کردم.پیش از خواب و حتی توی خواب هم مدام، مقرنس، رسمی‏سازی، قطاربندی، یزدی بندی و معرق، از جلوی چشم‏هایم دفیله می‏رفتند.اصلا حواسم سر جایش نبود، در مدرسه بجز هندسه و رسم و نقاشی دلم به هیچ درس دیگری نمی‏رفت...

واقعا عاشق بودم، معلم‏ها هم گیج شده بودند، از یک طرف نمره درس هندسه و چند تا درس دیگر عالی بود و از طرف دیگر نمره بقیه درسها خراب خراب...افتضاح بود!

بیشتر روزها از مدرسه در می‏رفتم و یا اگر نمی‏شد بعد از ساعت مدرسه بسرعت کتابهایم را در خانه می‏گذاشتم و می‏رفتم به مسجدهای اطراف محل و به تماشای خطوط و نقوش کاشی‏ها و شیوه گره‏بندی درها و فرم معماری مشغول می‏شدم.ساعتها می‏ایستادم و تماشا می‏کردم.بعد سعی می‏کردم خطوط و نقوش سقف را روی کاغذ بکشم و به خیال خودم در عالم بچگی، نقشه کار را پیاده می‏کردم.

یداد می‏کرد و من از تماشای این همه زیبایی مسحور می‏شدم به طوری که ناگهان وقتی به خودم می‏آمدم می‏دیدم شب شده...»

با این شوق وافر شادروان معمار مسعودی در کلاس پنجم و در سن 13 سالگی مدرسه را رها کرد و به دنبال عشقش که معماری سنتی بود روانه شد.

گر دست دهد روزی صد شور برانگیزم

از مدرسه بگریزم، با زلف تو آویزم.

علی اکبر 13 ساله مدتی زیر دست پدر، مقدمات معماری سنتی را فراگرفت و چندی نیز نزد عمویش مرحوم معمار استاد ابو القاسم مقدمات کاشیکاری را آموخت و اندک اندک در کارگاه این دو استاد مشغول ساخت و ساز شد.خود آن شادروان درباره شوق فراوانش به فراگیری می‏گفت:

«من کار را یاد نمی‏گرفتم...من کار را می‏بلعیدم...! چنان شور و شوقی داشتم که با یکبار دیدن یک کار و یا یک توضیح استاد، کار را(مال خود)می‏کردم...»

راست می‏گفت، چون او واقعا در فراگیری همین طور بود تا جایی که استاد لرزاده، هنرمند پیش کسوت و استاد بی‏بدیل کاشی کاری، سالها پیش خطاب به شاگردانش گفته بود:

«بروید از اکبر استاد محمود یاد بگیرید، سرنخ را که به دستش بدهی، خودش آنقدر دنبال کار را می‏گیرد و تلاش می‏کند تا خیلی بهتر از آنچه ممکن است کار را استاد پسند از آب در بیاورد...»

هنوز شادروان مسعودی به 15 سالگی نرسیده بود که با طرح و اجرای استادانه یک حوض پنج هندسه و سر در زیبایی برای منزل تازه ساز مهندس اردشیرخان زرتشی، نامش از اکبر استاد محمود به استاد اکبر بنا تبدیل شد و از این تاریخ (1304 خورشیدی)کار مستقل معمار استاد علی اکبر مسعودی با تلاش پی گیر و شور عشق بی‏پایان شروع شد که تا سال 1357 همچنان ادامه داشت.

درباره زندگی و خصوصیات اخلاقی و معنوی این هنرمند نکاتی وجود دارد که حیف است ناگفته بماند:

او همچنان که گفته آمد به این هنر عشق می‏ورزید و به همین دلیل آنچه برای او مهم و ارزنده بود درست و پاکیزه در آمدن طرح و کار بود نه پول و مزد آن.

نقل می‏کرد که:«بسیار اتفاق افتاد که صاحب کار برای ارزان تمام کردن، راه‏های سهل‏تر را انتخاب می‏کرد و من برای اینکه کار خراب نشود، بدون اینکه صاحب کار متوجه شود از جیب خودم پول اضافی به تیشه دار می‏دادم.»

در نظر او احترام به پیش کسوتان و استادان گذشته و حال برای کسی که می‏خواهد در این حرفه و هنر کاره‏ای بشود، اصلی لازم و غیر قابل انکار بود و می‏گفت:«کسی که به پیش کسوت احترام نکند چیزی نمی‏شود ولو کاری هم بداند.»

او در انجام کارهایش همیشه کمال گرا بود.هیچوقت کارش را به عنوان یک اثر کمال یافته تلقی نمی‏کرد و همیشه می‏گفت:«از این بهتر هم می‏شود»به همین دلیل سالهای طولانی با حجب متواضعانه‏ای از گذاشتن نام خود در گوشه‏ای از کارهایش پرهیز می‏کرد و اینکار ادامه داشت تا تعمیرات امامزاده یحیی و در جنب آن مرمت امامزاده محمد واقع در سه راه امین حضور تهران به همت انجمن آثار ملی و به وسیله معمار علی اکبر مسعودی شروع شد.مرحوم استاد مصطفوی-رحمة الله علیه-او را شماتت کرده بود و مصرا از او خواسته بود که نامش را پای کارهایش بگذارد و به عنوان آغاز کار گفته بود:

«اول نام دیو حسن-هنرمندی که در 800 سال پیش طرح گره‏بندی در ورودی امامزاده یحیی را ساخته بوده است- و سپس نام خودت را پای کار قید کن»

او از سعه صدر در خور یک هنرمند واقعی برخوردار بود و هرکس را به اندک هنرش تشویق و ستایش می‏کرد:

صاحب هنر نگیرد بر بی‏هنر بهانه...

او با آنکه حد توانایی و اعتبار هنر خود را می‏دانست هرگز به ورطه کبر و غرور نیفتاد.روزی برای من گفت:

«آثار اصفهان را به طور دقیق بررسی کرده‏ام، حقیقت این است که هیچ کاری را آنجا ندیدم که نشود انجامش داد...»

با این همه همیشه خود را طلبه و جویای این هنر می‏دانست و می‏گفت:

«آدم اگر حواسش پرت نشود، از هر کسی می‏تواند چیزی یادبگیرد.»و به همین دلیل عاشق این بود که کسی بیاید بنشیند و دل به کارش بدهد و از او بخواهد چیزهایی را که می‏داند بازگو کند و بیاموزاند.

او هرگز فرصت طلب نبود و برای جلوه دادن کارش، آثار دیگران را تخطئه نمی‏کرد، بلکه برعکس، دیگران و کارهایشان را بزرگتر و مهمتر از کار خود قلمداد می‏کرد، شاهد این مدعا سخن خود اوست:

«وقتی که در امامزاده یحیی کار می‏کردم، یک روز وزیر فرهنگ و معارف وقت با مسئول اوقاف و اعضای انجمن آثار ملی و مرحوم پروفسور گدار-که در آن وقت رئیس موزه ایران باستان بود-برای بازدید کار من آمدند.پروفسور گدار پس از دقت کافی در کارهای انجام شده و مخصوصا با توجه به سقف 7*5 متر امامزاده محمد که یک طرح«شمسه آویز 21 کاسه» در آن اجرا شده بود گفت:

کار معمار مسعودی به معجزه شبیه است و واقعا از کس دیگر ساخته نیست.من به مترجم گفتم به موسیو گدار بگویید در این سرزمین مخصوصا در همین تهران حتی در همین کوچه پس کوچه‏های امامزاده یحیی صدها هنرمند متخصص در اینکار هستند که من انگشت کوچک آنها هم به حساب نمی‏آیم...!منتهی علت ناشناس ماندنشان این است که این تیرآهن‏ها و فرنگی بازیها در معماری ایران، هنرمندان این سرزمین را خاموش و منزوی کرده است...»

و بعد ادامه داد:

«مثل اینکه اوقات آقای وزیر خیلی تلخ شد ولی دیگران و مسیو گدار حرف مرا قبول کردند.»

این استاد هنرمند که در فرهنگ معماری سنتی امروز ایران بحق نام و جایی ویژه دارد، سرانجام پس از یک دوره نقاهت و چند ماهی بستری شدن در منزل فرزند ارشد ولایقش آقای پرویز مسعودی، در نزدیکی امامزاده قاسم شمیران، ساعت 10/5 صبح روز پنجشنبه 26 آذرماه 1366 به بیماری نارسایی قلب و ریه جان به جان آفرین تسلیم کرد و در گورستان بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.روانش شاد و یادش گرامی باد.

جا دارد در پایان سخن، فهرست‏وار به برخی از آثار گزیده این معمار هنرمند اشاره شود:

*تهیه طرح و اجرای بسیاری خانه‏های سنتی شامل سر در، ورودی و هشتی، حوض، حوضخانه، سقف‏های چوبی گره‏دار، گره کشی و گره بندی برای درها و کاشی کاریها، گلخانه‏ها، ایوانها و مهتابی‏ها در سراسر کشور.

*طرح و ساختمان و اجرای حدود 40 محراب و سر در و هشتی‏های ورودی برای مساجد مختلف در سراسر کشور.

*نوسازی، مرمت و بازسازی اساسی امامزاده یحیی ع در تهران.

*اجرای طرح 21 کاسه شمسه‏آویز در سقف 7*5 متری امامزاده محمد ع واقع در جوار امامزاده یحیی ع در تهران.این طرح اساسا برای کاشیکاری پیش بینی شده بود ولی چون تولیت امامزاده اعتبار لازم را در اختیار نداشت به آیینه کاری آن اکتفا شد و در اجرای آیینه کاری، استاد شیخ عبد الکریم گچکار مرحوم استاد را یاری داده است.

*طرح و اجرای محراب مقرنس مسجد حجة بن الحسن ع در خیابان سهروردی شمالی.

*طرح و اجرای سقف و محراب مقرنس امامزاده حمزه ع در جوار مرقد مطهر حضرت عبد العظیم ع در شهر ری.

*طرح شمسه‏سازی و اجرای آن در مجلس شورای ملی سابق(میدان بهارستان).

*طرح و اجرای محراب و گنبد و سر در مسجد آرامگاه واقع در جاده شهید رجایی تهران.

*طرح و اجرای بسیاری کارهای کاشیکاری، مقرنس‏سازی و شمسه‏سازی در جاهای مختلف تهران.

*مرحوم مسعودی بخصوص در اجرا و طرح رسمی‏های منظم در فضاهای غیر هندسی که برای اکثر استادان و معماران غیر قابل اجرا بود توانایی خاص داشت.از جمله این آثار یکی طرح و اجرای یک سقف رسمی 12 کاسه کنج‏دار برای حوضخانه منزل میرزا محمد خان مهندس در تهران و دیگری سقف رسمی 19 کاسه منزل ارباب زین العابدین در تهران را می‏توان نام برد.

*اما مهمترین و ارزنده‏ترین اثری که از این هنرمند ارجمند بر جای مانده، مجموعه‏ای نفیس و خطی است از کارها و طرح‏هایی که او با مرارت و ممارست، در روزها و سالهای دراز عمر خود با قواعد فنی و اصول هندسی بر روی کاغذ آورده است.در ترسیم این طرح‏ها و نقش‏ها ابتدا ساختار تک تک واحدهای سازنده نقش‏های مختلف معماری سنتی با ذکر قواعد ترسیم آنها مورد توجه قرار گرفته، سپس ترکیب این طرح‏ها برای دستیابی به نقش‏های بدیع در ابعاد هندسی منظم مطرح شده و در پایان طرق مختلف پیاده کردن نقش‏های منظم در ابعاد و فضاهای غیر هندسی ارائه شده است.این دفتر که واقعا دارای ارزش ویژه‏ای است با یک سری محاسبات ساده در خور فهم برای همه و به وسیله خط کش و گونیا و نقاله و پرگار، ترسیم و فراهم آمده و هر کس که ذوق و شوق این کار را داشته باشد می‏تواند با اندکی تعمق و تأمل در آن رموز اجرایی آن را دریابد.مرحوم معمار مسعودی می‏گفت:

«پیاده کردن نقوش مقرنس و معلق سقف که دارای احجام مختلف‏اند بر روی سطح، کار ساده‏ای نیست، مخصوصا که من خودم را مقید کرده‏ام که طوری اینکارها را انجام بدهم که بناها و معمارها هم با همان سواد و معلومات معمولیشان بتوانند از آن استفاده کنند.»

او همچنین می‏گفت:

«عمرو وقت می‏خواهد که قواعد و اصول و رنگ آمیزی این طرح‏ها را برای کاشیکاری بنویسم و همان رنگها را روی طرح‏ها پیاده کنم، آن وقت این کتاب زیباتر و کامل می‏شود...»

به هر حال این مجموعه برای اجرای گچ بری و کلیه کارهای گره چینی برای چوب و کاشی و رگه بندی آجر و بیشتر فنون ساختاری معماری سنتی قابل استفاده و اجراست و جا دارد اکنون که سازمان میراث فرهنگی با اختیارات قانونی و توسعه سزاواری که یافته و خواهد یافت، نسبت به چاپ این اثر نفیس اقدام نماید چرا که مسئولان آگاه و دانشمند این سازمان که خود اهل تخصص هستند، بهتر از هر کس دیگر اعتبار و ارزش این اثر و زحمتی را که بر روی آن کشیده شده است تأیید خواهند کرد.

شادروان معمار اکبر مسعودی گاهی بر سبیل تفنن شعر هم می‏سروده و در شعر«معمار»تخلص می‏کرده است.

مستم آری، مست و مدهوش از می روحانیم

عاشقم، عاشق، سزد گر ز آنکه مجنون خوانیم

عشق تا خیمه به دل زد، عقل دون شد ناپدید

عقل و دانش کشت ما را، شادم از نادانیم!

هر به سالی عید قربان را به روزی داشتیم

یار من هر روز دارد عید و من قربانیم

همچو یوسف آن زلیخاوش به زندانم فکند

زین سبب دادند اندر مصر دل سلطانیم

گر تو«معمار»دلی، رو کن سوی ویرانه‏ها

گنج دل در سینه دارم، بنگر این ویرانیم

63

62

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 17:29  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

خانه فرهنگ دردار تهران

خانه فرهنگ دردار تهران
آدرس:     خیابان ری‌، خیابان شهید موسوی (کوچه در دار )
اولین خانه فرهنگ محله در تهران‌، در تیرماه سال ۱۳۷۲، در محله قدیمی در دار، با زیر بنای تقریبی ۴۵۰ مترمربع و با ارائه خدمات فرهنگی‌، آموزشی‌، هنری و با توجه به وضعیت تربیتی خانواده‌ها و کودکان و به منظور غنی‌سازی اوقات فراغت جوانان افتتاح شد.
با توجه به تراکم جمعیتی و محرومیت منطقه از مراکز فرهنگی و آموزشی و استقبال بی‌نظیر مردم از این خانه فرهنگ برحسب ضرورت‌، شهرداری منطقه کوشش کرد تا خانه فرهنگ مذکور را توسعه دهد. در همین زمینه‌ خانه فرهنگ از اواخر تابستان سال۱۳۷۴، با مساحتی حدود ۴۴۰ مترمربع توسعه یافت‌، به طوری که علاوه بر کلاس‌های آموزشی و هنری‌، سالن آمفی‌تئاتری به مساحت تقریبی ۱۳۰ مترمربع‌، کتاب‌خانه‌، سالن مطالعه و قرائت‌خانه به صورت شبانه‌روزی نیز به آن اضافه شد. این مجموعه جدید در تیرماه سال۱۳۷۵ ،افتتاح و از آن بهره‌برداری شد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 17:26  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

قريه كوچك ديروز، محله بزرگ امروز

محله اي كه۸۰ سال پيش، پايين تر از دروازه دولاب، غرب خيابان 17شهريور شكل گرفت
گذر حاج اميرآقا در گذر زمان
000087.jpg
روح الله مهرپارسا
به هر تقدير، محله ها در همه ادوار تاريخ كشور، عامل، باني، موجد و مسبب بسياري از حركات، افعال، كردار و رفتارها توسط اهالي همان محل بوده اند و هنوز با گذشت سال ها، محله ها در تمامي سطح كشور هريك براي خود تاريخي شفاهي يا مدون و مكتوب دارند .
يادش به خير؛ 44سال پيش كه به اتفاق بچه هاي باغ فردوس مولوي (شهيد محمد بخارايي، زنده ياد محمود رضواني، مهدي زارع حسيني، احمد ميرزاخاني) در دبيرستان بدر (خيابان ري بالاتر از بازارچه حمام نواب) درس مي خوانديم، در موقع برگشت به خانه با دوچرخه هايمان در طول هفته به نوبت به دليل كنجكاوي و ديدن محلات قديمي هر روز از يك محله بدين ترتيب مي گذشتيم؛ محله تكيه رضا قلي خان، محله جهودها، محله امامزاده يحيي، كوچه باغ
پسته بك، محله سرپولك و بالاخره آخرين روز هفته (پنج شنبه) را اختصاص به گذر حاج اميرآقا داده بوديم كه موقعيتش آن زمان در خيابان شهباز(17شهريور)، پايين تر از دروازه دولاب، سمت راست، انتهاي خيابان تارخ قرارداشت.
اين گذر پس از پر شدن خندق هاي اطراف تهران بنا شده بود. خاطره ديدار از اين گذر را در ذهنم همواره مرور مي كردم تا اينكه به تدريج در سال هاي بعد كه مشغول ثبت خاطرات محله هاي قديم تهران شدم با ريش سفيدي از اين محله برخورد كردم؛ يادداشت حاضر محصول آن ديدار است.
تاريخ گذر
در حاشيه خندق شرقي تهران قديم، حدفاصل كوچه قجرها و كوچه دردار بياباني وجود داشت كه يكي از افراد ثروتمند آن زمان به نام حاج ا ميرآقا فرزند حاجي اين زمين ها را خريداري كرد و در آن محله گذري بنا كرد و آن را به نام خود ناميد.
اين گذر متشكل از تعدادي مغازه به منزله بازارچه محله، حمام، سقاخانه و مسجد بود.
بازارچه اين گذر نيز بدون طاق از تعدادي مغازه در دو سوي يك كوچه پهن تشكيل شده بود. همين مغازه ها، احتياجات مردم محل را تامين مي كرد. سبك معماري اين مغازه ها، چندان قديمي نبود، اما به هرحال درهاي چوبي و بناهاي فرسوده آن ، نمايانگر ديرپايي آنها بود. اين مغازه ها به نانوايي، قهوه خانه، بقالي، كشك سايي، فرني پزي و خرده فروشي اختصاص داشت كه امروز، تعداد اندكي از آنها به همان شكل قديمي بر پا هستند و تعدادي نيز شكل جديد به خود گرفته اند.
چاه آب
همزمان با بنا شدن محله، در وسط گذر يك چاه بسيار بزرگ آب حفر و در كنار آن چند منبع بزرگ براي ذخيره  آب در نظرگرفته شد كه آب، به وسيله موتور از چاه بيرون مي آمد و در منبع ها جمع مي شد. بر ديواري از گذر، يك حوض آبنماي بسيار زيبا وجود داشت كه آب از منبع ها به وسيله موتور از ارتفاع تقريبا چهارمتري در اين آب نما مي ريخت و اطراف آن شيرهاي آبي بود كه اهالي محله با دلو و سطل، آب را از آب نما به خانه هايشان مي بردند و بدين ترتيب آب آشاميدني مردم محله تامين مي شد.
در 50سال گذشته پس از اينكه تهران داراي آب لوله كشي شده، اين محله نيز از آب لوله كشي برخوردار شد، يكي از كودكان ساكن اين محله درون چاه آب افتاد و چاه مذكور از سوي دولت براي هميشه مسدود شد.
حمام زن شاه
در يكي از كوچه هاي اين محله، كوچه اعتماد باغ بسيار بزرگي وجود داشت كه متعلق به يكي از زنان ناصرالدين شاه بود. باغ مذكور را زن ناصرالدين شاه به يكي از خدمه هاي خود مي بخشد كه بعدها در زمين اين باغ خانه سازي مي شود و به فروش مي رسد. در اين باغ، حمام نسبتا بزرگي وجود داشت كه حمام سرخانه زن ناصرالدين شاه بود كه پس از تبديل باغ به خانه هاي كوچك به صورت يك حمام عمومي درآمد و به حمام زن شاه معروف شد.
يخچال
در محله گذر حاج اميرآقا يك يخچال بزرگ با ديوارهاي بلند وجود داشت كه وسعت آن، بيش از سه هزار متر بود و چال آن بيش از 20متر عمق داشت كه يخ ها را در زمستان در آن انبار مي كردند. اين يخچال متعلق به شخصي به نام رمضان كوره بود كه يخچال هم به همين نام معروف شده بود. زمستان به هنگام شب در آب نماي يخچال آب مي انداختند و روز بعد يخ ها را در چال مخصوصي مي ريختند. مقدار يخ توليدي اين يخچال به قدري بود كه در تابستان، يخ مصرفي تمام محله هاي اطراف را نيز تامين مي كرد.
000057.jpg
قهوه خانه
در رديف مغازه هاي اين گذر يك قهوه خانه وجود داشت كه چون ديگر قهوه خانه هاي تهران باغچه بزرگ داشت و محل تجمع لوطي ها و جوانان محل بود.
شب هاي جمعه در اين قهوه خانه مراسم عزاداري برپا مي شد و اهالي محل در آن شركت مي كردند و گاهي هم دسته سينه زنان محل از اين قهو ه خانه به محله هاي اطراف مي رفت. اكنون ديگر قهوه خانه گذر حاج امير با آن باغچه مصفايش وجود ندارد. فقط خاطرات تلخ و شيرين آن به ياد ريش سفيدان امروز اين جوانان ديروز گذر همواره باقي است.
مسجد صاحب الزمان(ع)
كمي پايين تر از اين محله، نبش كوچه دردار مسجد صاحب الزمان(عج) قرار گرفته كه حدود 60سال قبل به همت و خودياري اهالي محل بنا شد و در حال حاضر يكي از مساجد فعال اين منطقه است.
سقاخانه
سقاخانه گذر حاج اميرآقا كوچك بود و يك در چوبي مشبك داشت با ديوارهاي كاشي كاري شده. يك تغار بزرگ در وسط سقاخانه قرار داشت كه در آن آب و يخ مي ريختند. محل كوچكي نيز براي
روشن كردن شمع ها داشت كه هميشه بر اثر دوده شمع سياه بود. مي گويند اهالي محل به اين سقاخانه اعتقاد خاصي داشتند به گونه اي كه هر وقت مشكلي برايشان پيش مي آمد به سقاخانه مي رفتند، نذر و نياز مي كردند و دخيل مي بستند.
مسجد كوچك
مرشد بهاري يكي از اهالي گذر كه يك مغازه بقالي داشت در اواخر زندگي مغازه خود را به مسجد كوچكي تبديل كرد و تا زماني كه زنده بود مردم در آن نماز مي خواندند. پس از مرگ مرشد، اين مسجد به علت نداشتن خادم براي هميشه تعطيل شد.
+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 17:25  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

کوچه دردار کجاست؟

آدرس: خیابان ری‌، خیابان شهید موسوی (کوچه دردار)

این کوچه که امروزه شهدا نام گرفته است‌، از غرب به خیابان ری‌، از شرق به ۱۷ شهریور و از شمال به کوچه آبشار محدود می‌شود.
    قدمت این کوچه به ۲۰۰ تا ۳۰۰ سال پیش باز می‌گردد و قبلاً مسقف بوده و مکان‌هایی چون سقاخانه‌، حمام قدیمی به نام حمام زن شاه یا شکوه سلطان و مسجد در آن وجود داشته است‌. اما به مرور زمان برخی از این اماکن تخریب شده‌اند. علت نام گذاری این کوچه نیز به شکل آن باز می‌گردد، زیرا در شرق و غرب این کوچه دو در وجود داشت که در شرقی رو به یک یخچال قدیمی باز می‌شد.
    امروزه، هیچ اثری از حمام زن شاه یا شکوه سلطان و یخچال طبیعی وسقف کوچه نیست‌، زیرا این محله وسعت زیادی پیدا کرده و طول آن در حدود ۳۲۰۰ متر است‌.
    بنا به گفته اهالی کوچه دردار، این کوچه قدیمی آغازگر قیام مشروطه بوده است و شخصیت‌های معروفی چون شهید خوش نویسان و دکتر آصف صدرالاشراف (نخست وزیر رضا خان‌) از اهالی این محل بوده‌اند.
+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 17:23  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  | 

بهمن ماه

امشب 29 بهمن است و فردا آخر بهمن ماه و روز چهارشنبه است!!. ماه صفر تمام شد و ماه ربیع اول شروع شده.و

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 22:53  توسط یکی از بچه های قدیمی کوچه دردار  |